Wednesday, December 12, 2007
● پس از باريدن برف در شهر ما شهرداری آنچنان زود خيابانها را پاک میکند که جای ستايش دارد. اگر برف زياد باشد پيادهروها را هم پاک میکنند. تنها بخشی که گردن خودتان است پارو کردن جلوی خانه است. اگر آدم زود بجنبد به سادگی میتوان برف جلوی خانه را پارو کرد ولی اگر تنبلی کنيد و پشت گوش بياندازيد برف يخ میزند و چند هفتهای ميهمانتان خواهد بود همراه با دردسرهايش همچون سر خوردن خودتان و يا بکسباد کردن ماشينتان. هفتهی پيش نزديک به سی سانتيمتر برف باريده بود. خوشبختانه روز يکشنبه بود و مشکل سر کار رفتن نداشتيم. لباس گرم پوشيدم و پارو کردن را آغاز کردم. بيش از يک ساعت زمان برد تا همهی برفها را پارو کنم و البته خسته کننده هم بود. آنشب برفهایی که جا به جا روی زمین مانده بود آنچنان يخ زده و سنگ شده بود که شادم تنبلی نکردم و برفها را پارو کردم! از آنجایی که هوا هم بیشتر زیر صفر است به این سادگیها یخها آب نمیشوند و شاید تا بهار میهمانتان باشند مگر اینکه با یخشکن یا بیل به جانش بیافتید و تکه تکه بشکنیدش که کار بسیار سخت و نفسگیری است.
..........................................................................................................................................اين آخر هفته هم بناست برف بيايد! دوباره روز از نو روزی از نو! □ نوشته شده در ساعت 4:47 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, November 12, 2007
● جایزه قرعهکشی بختآزمايی اين هفتهی 649 به ۴۰ ميليون دلار رسيده. پول هنگفتيه و گمان نمیکنم کسی پیدا بشه که نگه کاش من ببرم! چنين پولی میتونه زندگی آدمو دگرگون و به تمامی زير و رو کنه. انديشيدن دربارهی اينکه اگه اين پول رو من ببرم چه کارها باهاش میکنم هم شيرين و هم زمانبره! دوستی میگفت: "اگه من یه پول قلمبه ببرم صداشو در نمیارم! هیچکس نباید خبردار بشه وگرنه همه چشمداشت پیدا میکنند. اگر بخشی از پول رو بهشون بدی که از کفت رفته، اگر هم نم پس ندی همه ازت دلخور میشن!".
..........................................................................................................................................من اگر برنده بشم بخشی از پول رو به خانوادههای ميشولک و خودم میدیم. به پدر و مادر و خواهر و برادرامون پول میدیم و شادشان میکنیم. با بخشی از پول هم با کمک میشولک کارهای انساندوستانه مانند ساختن درمانگاه و مدرسه در کشورمان انجام میدیم. میشولک و خودم هم زود از کارمان استعفا میدیم تا تمام وقتمان رو به گردش و سفر و خوشی و شادی بگذرونیم. کمی هم سرمايهگذاری میکنم تا نگران آينده و تمام شدن پول نباشیم! بايد همچنين بگم که ولخرجیهای بيهوده هم انجام نمیدم (کارهايی مانند اجارهی هواپيمای دربست برای گشتن به دور دنيا يا شستشو در وان پر از شير و یا سفر به فضا!). راستی نام اينجا رو هم از "يادگاری" به "يادکالسکه" تبدیل میکنم! ;) □ نوشته شده در ساعت 2:58 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, October 17, 2007
● هر زمان که به کشورمان ايران فکر میکنم و اينکه چه جايگاهی میتوانست در دنيا داشته باشد و چه جايگاهی اکنون دارد، غمگين میشوم. غمگين میشوم که خطر جنگ و خونريزی و ويرانی تهديش میکند.
..........................................................................................................................................چندی پيش يک نظرسنجی در بسياری از کشورهای دنيا انجام شده بود در مورد خوشنامترين و بدنامترين کشورهای دنيا از ديد مردم. از نمونههای تصادفی از مردم گروههای گوناگون اجتماعی، از هر دين و نژاد و جنس و سن نظرخواهی شده بود. بر اساس نظرسنجی، در ميان بدنامترين و منفورترين کشورهای دنيا ايران پس از اسراييل در جايگاه دوم نشسته است! بسی افتخار دارد و غرورآفرين است داشتن چنين جايگاهی! نکته اینجاست که در این نظرسنجی از مردم عادی کوچه و بازار نظرخواهی شده بود. شاید گفته شود که غربیها با سر و صدا و تبلیغات مردم دنیا را نسبت به کشورمان بدبین کردهاند. باید گفت که چرا ما بهانه دستشان دادهایم که چنین کنند؟ آیا ما باید یا نوکر آمریکا باشیم و یا در میان منفورترین کشورها در دنیا؟ راه دیگری نیست؟ من باور دارم که راه سومی هست. راهی که خاتمی آغاز کرده بود و میتوانست ادامه داشته باشد. چهار سال پیش بوش در یک سخنرانی ایران، عراق و کره شمالی را محور شیطان نامید. من بر این باور هستم که اگر بوش به ایران حمله نکرد و حمله به عراق را برگزید، تنها و تنها برای این بود که رییس جمهور آنزمان ایران خاتمی بود. مردی که سخن از صلح و دوستی میگفت و از گفتگوی تمدنها دم میزد. افکار عمومی دنیا آنزمان از حمله به ایران پشتیبانی نمیکرد. اگر جناب احمدینژاد پاککن به دست(!) آنزمان رییس جمهور کشورمان بود چه بسا که بجای عراق اکنون در ایران حمام خون راه افتاده بود و ویران شده بود. یادمان باشد که اگر ما با حکومت ایران مشکل داشته باشیم ولی با کشورمان که دشمنی نداریم. چه خوش گفته شده که "دریغ است ایران که ویران شود، کنام پلنگان و شیران شود". اگر خانه را موریانه زده باشد چارهی کار آتش زدن خانه نیست! من باور دارم که اگر دورهی چهار سالهی ریاست جمهوری احمدینژاد به خیر بگذرد و به پایان برسد، برگزیدن یک چهرهی صلحطلب و پذیرفتنی همچون خاتمی میتواند چارهی کار باشد و خطر جنگ را دور کند. کسی را باید برگزید که حافظ منافع کشور خودش باشد و اگر در سازمان ملل سخنرانی کرد دربارهی مشکلات کشورش سخن بگوید نه دربارهی لبنان و فلسطین و اسراییل و دیگران! □ نوشته شده در ساعت 4:04 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, September 17, 2007
● يک دختر کوچولوی ناز و ملوس پا به اين دنيای پر تلاطم گذاشت. من عمو شدم! :)
..........................................................................................................................................احساس خوبيه، سالها پيش دايی شده بودم و حالا عمو هم شدم. تنها مونده که عمه و خاله بشم! ;) □ نوشته شده در ساعت 2:58 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, August 29, 2007
● هنوز تابستان تمام نشده هوا سرد و پاييزی شده. بوی پاييز و سرما و برف و بوران مياد!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:50 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, July 30, 2007
● چند هفتهای است که در يک شرکت تازه آغاز بکار کردهام. جای شرکت در مرکز شهر تورنتو است. يکی از ويژگیهای کار تازهام اين است که میتوانم ماشينم را در ايستگاه قطار نزديک خانه پارک کنم و با قطار به مرکز شهر بروم. خيلی بهتر از اين است که بخواهم در ترافيک سنگين صبح و عصر رانندگی کنم. از قطار که پياده میشوم تنها چند دقيقه تا شرکت راه است. کار تازهام برخلاف کارهای پيشين قراردادی نيست و رسمی است. شايد باعث شود که بتوانم چند سال در يک جا بند شوم!
..........................................................................................................................................در شرکت خوردنی زياد داريم و بايد مواظب باشم که چاق نشوم (داستان کاه و کاهدون!). چايی و قهوه با مزههای گوناگون، نوشابههای رنگارنگ، ميوههای جورواجور، صبحانهی Tim Hortons و هفتهای يک بار بستنی از سرويسهای رايگان شرکت برای کارمندان است. من تنها ايرانی شرکت هستم. در شرکت دو گروه چندين نفرهی قومی داريم، يکی دستهی پاکستانیها و ديگری چينیها. هنگامی که هر گروه در ناهارخوری جمع میشوند به زبان خودشان گفتگو میکنند که ديدنی میشود! از کشورهای ديگر نيز در شرکت همکار داريم از جمله هندی، روس، فيلیپينی و رومانيايی. بايد تلاش کنم تا رفته رفته با همکارانم بيشتر آشنا شوم. □ نوشته شده در ساعت 8:05 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, June 11, 2007
● - آبگیری سد سیوند به دستور رییس جمهور آغاز شد. با آبگیری کامل این سد بسیاری از مناطق باستانی تنگه و دشت بلاغی با آثاری ۷۰۰۰ ساله به زیر آب خواهند رفت.
..........................................................................................................................................- با تاکيد و پیگیری رييس جمهور و بر اساس طرح وزير کشور، تعطيلات نوروزی مراکز آموزشی به يک هفته کاهش پيدا میکند و تعطيلات مذهبی عيد فطر به دو روز افزايش میيابد. در اين طرح برای زمستان نيز يک هفته تعطيلات زمستانی پيشنهاد شده است (ناگفته آشکار است که تعطيلات زمستانی تصادفا چه روزهايی خواهد بود!). - برخی از مسوولان کشور چندی پیش گفته بودند برای حل اختلاف با اعراب میتوان نام خلیج فارس را به خلیج اسلام تغییر داد! کجاست کاوهی آهنگر که بپا خیزد، درفش کاویانی را بر دست گیرد و ايرانزمين را از دست ضحاک و ضحاکیان رهايی بخشد. □ نوشته شده در ساعت 2:19 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, May 30, 2007
● وقتی ۱۲ ساله بودم يک همکلاسی داشتم که خيلی دوستش داشتم. نمیدانم چرا خيلی برايم پر رنگ بود. هر روز توی مدرسه از ديدنش ذوق میکردم. نمیدونم اعتماد به نفس زيادش بود يا صورت همیشه خندانش که منو شيفتهی خودش کرده بود. اين دخترک يک دوست خيلی صميمی داشت که هميشه و تمام زنگ تفريحها با او بود. بنابراين او مرا هميشه دوست درجهی ۲ خودش حساب میکرد. با من دوست بود ولی يار شفيق و جون جونیاش اون يکی ديگه بود. کلاس دوم راهنمايی او با معدل ۲۰ شاگرد اول کلاس بود و من با معدل ۱۹,۹۵ شاگرد دوم کلاس. خلاصه دبيرستان هم توی يک مدرسه بوديم. او رفت رشتهی تجربی و من رفتم رشتهی رياضی. از سال دوم دبيرستان به بعد من ديگه شاگرد ممتاز نبودم. من میخواستم همه کار بکنم، اسکی برم، ميهمانی برم، کوه برم... خلاصه ديگه اونقدر که بايد و شايد درس نمیخواندم. همون موقعها بود که اين دوست پر رنگ من بی اينکه من دليلشو بودنم با من قطع رابطه کرد. هيچوقت نفهميدم چرا. شايد چون من ديگه شاگرد ممتاز نبودم. شايدم به اين خاطر که او اهل نماز و روزه و اينجور حرفها بود ولی من در ميهمانیهای مختلط شرکت میکردم و زياد اهل اينجور چیزا نبودم. خلاصه خيلی غصه خوردم چون خيلی برايم عزيز بود. بالاخره او رفت دانشگاه رشتهی دندانپزشکی خوند و من رشتهی کامپيوتر خوندم.
..........................................................................................................................................سالها بعد، پس از فارغالتحصيلی از دانشگاه، يک روز به من زنگ زد. خيلی شاد شدم. هميشه ته دلم يک کم دلگير بودم از اينکه از دست دادمش. میخواست بداند آيا خالهی من که دندانپزشک است حاضر است او را برای دستياری بپذيرد يا نه. به خاله زنگ زدم. خاله گفت که نیازی به دستيار ندارد. به او خبر دادم. مسلما ناراحت شد. کلا غمگين و افسرده بود. من اون موقع در اوج خوشی بودم. درسم تمام شده بود. توی يک شرکت کار خوب داشتم و تازه با خنگ خدا آشنا شده بودم. تلاش کردم به او روحيه بدم و از خوبیهای دنيا براش گفتم. همين شد که دوباره باعث قطع رابطه شدم! فهميدم که آدم غمگين و افسرده از شادی و خوشی ديگران شاد نمیشود. من تنها تلاش کردم به او انرژی مثبت بدم ولی گويا برعکس ناراحتش کردم. احتمالا پيش خودش فکر کرده من که در تمام دوران دبيرستان از اين دختر بالاتر و پرتلاشتر بودم چرا نبايد به اندازهی او شاد باشم! خلاصه قضيه تمام شد. الان بيش از ۶ سال از آخرين گفتگوی ما میگذرد. نمیدانم چرا چندی پيش خوابشو ديدم. عجيبه کسی که تو زندگی من هيچ نقشی نداره و من اصلا راجع بهش فکر نمیکنم هنوز هم خاطرهاش در ناخودآگاه من آنقدر پر رنگه. توی خوابم مريض و غمگين بود. من هم هنگامی که بيدار شدم غمگين بودم. دلم میخواست بهش زنگ بزنم و باهاش صحبت کنم. ببينم چیکار میکنه. آيا خوشبخت و خوشحاله، ولی ديدم فکر خندهداری است و منصرف شدم. فکر کنم هنوز هم ته دلم از اينکه بی دليل دوستيمونو پايان داد دلخورم. به نظر من خيلی نامرديه که آدم کسی رو بی دليل مشخص و بی آنکه خودش بدونه از توی ليست دوستاش خط بزنه. □ نوشته شده در ساعت 3:07 PM توسط ميشولک نظر_ Saturday, May 26, 2007
● در سالهای گذشته در پی پسروی در همهی زمينههای زندگی در کشور گل و گلابمان ایران در زمينهی زبان نيز بسياری از واژههای عربی جای واژههای فارسی را گرفتهاند. سالهای سال در زبان فارسی برای ساختمانهای بلند مرتبه واژهی آسمانخراش بکار برده میشد. در زبانهای ديگر نيز همانند اين واژه بکار برده میشود از جمله "Skyscraper" در زبان انگليسی يا "Gratte-ciel" در زبان فرانسه. مدتی است در تارنماها و نوشتههای فارسی میبينم که واژهی عربی "برج" را بکار میبرند و واژهی زيبا و گويای آسمانخراش فراموش شده است.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 11:00 AM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, May 15, 2007 .......................................................................................................................................... Tuesday, May 01, 2007
● نکتههای مهاجرت
..........................................................................................................................................ادارهی مهاجرت کانادا کلاسهايی را ترتيب داده برای مهاجران، که در اين کلاسها نکتههای سودمندی را برای مهاجران توضيح میدهند. يادمه چند روز پيش از مهاجرتمان در يکی از اين کلاسها شرکت کرديم. خانمی که کنار من نشسته بود ازم پرسيد "ازدواج کردهای؟". گفتم آره و خنگ خدا را نشانش دادم. گفت "آفرین! خیلی کار خوبی کردی که پیش از مهاجرت شوهر کردی، آخه تو کانادا شوهر قحطه!". گفت "من دو تا دختر عمو دارم تو کانادا مثل ماه، که ترشيدهاند!" من که خندهام گرفته بود چيزی نگفتم. حالا دوستان مجردم در کانادا میگويند که حق با خانمه بوده! نتيجهی اخلاقی برای خانمها: اگر میخواهيد به کانادا مهاجرت کنيد نخست ازدواج کنيد :) □ نوشته شده در ساعت 2:25 PM توسط ميشولک نظر_ Thursday, April 26, 2007
● هوای شهر ما بهاری شده است. پس از يک زمستان طولانی و خسته کننده دوباره بهار با ماست. دوران هوای گرم و خوب آن اندازه کوتاه است که بايد ارزش هر روزش را دانست. نبايد هيچ آخر هفتهای را در خانه ماند مگر آنکه هوا بارانی باشد. ميهمانیها را بايد به پاييز و زمستان موکول کرد. اگر در تابستان دوستانتان را میخواهيد ببينيد با آنها قرار پيکنيک بگذاريد. میتوان يک پارک جنگلی زيبا را نشان کرد و با دوستان آنجا گرد هم آمد و روزی را به خوشی سپری کرد. البته کباب درست کردن در پیکنیک که برای ما ايرانیها از واجبات است نيز نبايد فراموش شود!
..........................................................................................................................................آخر هفتهی گذشته نخستين دوچرخه سواری امسال را کرديم. ميشولک برايمان ساندويچ خوشمزه درست کرد و رفتيم دوچرخه سواری. پس از چند ساعت گردش به يک پارک سرسبز و قشنگ رسيديم. در کنار يک جويبار زيبا نشستیم و ساندويچهايمان را خورديم. برگشتنی میشولک خسته شده بود و مجبور شدیم کنار یک بستنی فروشی "Baskin Robbins" توقف کنیم تا میشولک نفسی تازه کند و البته دوپینگی هم بکند! به خانه که رسيديم خستگی و کوفتگی خوبی داشتيم. البته بماند که کون مبارکمان هم پس از چند ساعت نشستن روی زين سفت دوچرخه کمی درد گرفته بود! □ نوشته شده در ساعت 8:31 AM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, April 14, 2007
● پس از بازگشت از ايران، احساس خيلی خوبی دارم. پس از ديدن خانواده و فاميل کلی انرژی گرفتم. حالا میفهمم که پيش از اين سفر چقدر حالم بد بوده. احساس میکنم خودم را پيدا کردم. اينکه اصلا چرا مهاجرت کردم و اينجا چکار میکنم.
..........................................................................................................................................با اينکه ديدن عزيزان و وطن خيلی خوب بود ولی پس از برگشتن به کانادا احساس عجيبی داشتم. احساس کردم به خانه برگشتهام. خودم از اين حس خيلی تعجب کردم. فکر نمیکردم روزی برسد که اينجا را خانهی خودم حس کنم. اين نشان دهندهی اين است که کم کم داريم جا ميافتيم (شايد هم جا افتادهايم و خودمان خبر نداريم!). در هر حال از اينکه مهاجرت کرديم، با وجود تمام سختیهايش، خوشنودم. □ نوشته شده در ساعت 1:51 PM توسط ميشولک نظر_ Monday, March 19, 2007
● پس از سفری چند هفتهای به ايران و ديدار خانواده و خويشان و دوستان و شارژ کردن باتریهايمان تازه به تورنتو برگشتهايم. چند روز گذشته سرگرم خانه تکانی و خريد هديه و وسايل سفرهی هفت سين و نوروز بودهايم.
..........................................................................................................................................پيشاپيش خجسته نوروز باستانی را به همه شادباش میگويم. اميدوارم که سال نو سالی پر از شادی و خوشی برای همه باشد. □ نوشته شده در ساعت 10:15 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, February 08, 2007
● مهسای گرامی مرا به بازی شب يلدا دعوت کرده است. اين هم اعترافات من که کسی نبايد بداند:
..........................................................................................................................................۱- خواهر بزرگم سه سال از من بزرگتر است. وقتی بچه بوديم خيلی منو سر کار میگذاشت. وقتی ۴-۳ ساله بودم توی اتاقمان يک کمد لباس فلزی داشتيم که ۲ تا در داشت. يک قسمت مخصوص لباسهای من بود و قسمت ديگر مربوط به لباسهای خواهرم. خواهرم هميشه ادعا میکرد که در بخش مربوط به او يک کمد کوچک مخفی جاسازی شده و او میتواند خيلی چيزها را آنجا از دست من پنهان کند. او هميشه در بخش خودش را قفل میکرد و من هميشه کنجکاو بودم که اين کمد کوچولو را کشف کنم. تا اينکه يک روز که او مدرسه بود مادرم شروع به مرتب کردن کمد لباس کرد. من هم که در باز کمد را ديدم فرصت را غنيمت شمردم و کمد را وجب به وجب گشتم. هيچ اثری از کمد مخفی نبود. نفس راحتی کشيدم! يک بار هم يک فلفل سبز بزرگ را آورد و داد به من و گفت اين خيار کوچولو است، بخورش. من گفتم اين خيار نيست و فلفل است. او اصرار کرد که اين خيار کوچولو است. يک نوع خاصی از خيار است که شبيه فلفل است ولی در اصل خيار است و اصلا هم تند نيست. خلاصه از او اصرار و از من انکار تا بالاخره قانع شدم و خيار کوچولو را خوردم. چشمتان روز بد نبيند. خيار کوچولو خوردن همان و سوختن همان! ۲- فکر میکنم ۵-۴ ساله بودم که مادرم صبحها که سر کار میرفت مرا میگذاشت پيش مادر جون (مادربزرگم). پسر خالهام علی که هم سن و سال من بود نيز هر روز صبح ميامد خانه مادر جون. او پسر آرامی بود. ما تا بعد از ظهر مسالمتآميز با هم بازی میکرديم. آنوقتها فکر میکردم بزرگ که بشوم با علی عروسی میکنم. مادر جون بدون اينکه از اين فکر من آگاه باشد میگفت: بزرگ که شدی با آرمين (پسر خالهی ديگرم) عروسی کن چون پسر باهوشی است. ولی من نمیخواستم با آرمين عروسی کنم چون آرمين خيلی شيطون بود و دست و پای عروسکها را میکند و بازیها را به هم میزد. تا کلاس اول دبستان به عشقم وفادار بودم. وقتی عکس علی به عنوان شاگرد ممتاز توی کيهان بچهها چاپ شد، عکس را از مجله بريدم و يک جا قايم کردم که وقتی بزرگ شديم و عروسی کرديم به او نشان بدهم و بگويم که از بچگی از او خوشم ميامده. :) ۳- شانزده ساله بودم که برای نخستين بار جدا عاشق شدم. گروهی دختر و پسر نوجوان بوديم که با هم دوست بوديم. البته هيچکدام در اين جمع دوست دختر و دوست پسر نبوديم. چند تا دوست خوب معمولی بوديم که با هم کوه میرفتيم، مهمانی میگرفتيم و پارک و سينما میرفتيم. هميشه ارتباطمان در جمع بود و به ندرت پيش میآمد که حتی دو نفر تلفنی با هم صحبت کنند. در اين گروه پسری بود که خيلی دوستش داشتم. آنوقتها به نظرم يک جنتلمن واقعی بود. يادمه يکبار پسر دايیام اصرار شديد کرد که بريم اسکی. او اسکیاش خوب بود ولی من تا آن موقع اسکی نکرده بودم. خلاصه رفتيم ديزين. پسر دايی اول شروع کرد به من مبتدی اسکی ياد بدهد ولی بعد که ديد داره وقتش پايين کوه تلف میشه و حيفه يک روز اسکی را از دست بده منو همون پايين کوه رها کرد و رفت قله دنبال اسکی خودش. موقع برگشتن من پاهايم به خاطر وسايل کرايهای نامناسب تاول زده بود و به سختی میتوانستم راه بروم. پسر دايی تا آخرين لحظه پيدايش نشد ولی پسر جنتلمن به دادم رسيد و کمکم کرد تا وسايلم را تا دم ماشين ببرم. به جرات میگويم که عشقم به او پاک و معصومانه و کودکانه بود. وقتی پدرش فوت شد خيلی برايش غصه خوردم. يادمه تا صبح نخوابيدم. فرداش امتحان تاريخ ثلث دوم داشتيم. از درس تاريخ متنفر بودم. يادمه ثلث اول هم نمرهی چندان خوبی نگرفته بودم. آنشب چون نمیتوانستم بخوابم از زور ناچاری کتاب تاريخ را باز کردم و شروع به خواندن کردم. آن ثلث در درس تاريخ نمرهی ۲۰ گرفتم. البته او هرگز نفهميد که من به خاطر او اين همه غصه خوردم و تمام شب را نخوابيدم. نمیدانم غرور بود يا خجالت يا بیتجربگی که باعث شده بود من عشقم را از او و از همه پنهان کنم. با اون خيلی معمولی مثل يک دوست خوب رفتار میکردم. عشوه و نخ دادن و از اين جور چيزها اصلا در کار نبود (شايد هم بلد نبودم). در هر صورت فکر میکردم که نبايد به او بگويم که دوستش دارم و بگذارم او خودش به اين نتيجه برسد که ما به درد هم میخوريم. البته بگويم که او هيجوقت به اين نتيجه نرسيد! :) فکر میکردم اگر به او بگويم که عاشقش هستم حق انتخاب و آزادی او را ضايع کردهام! مدتی بعد که صميمیتر شديم فهميدم که او عاشق دختر ديگری است و دخترک به او محل نمیگذارد. البته دخترک از آنها بود که با دست پس میزد و با پا پيش میکشيد. پسرک گاهی پيش من درد دل میکرد و من سعی میکردم سنگ صبورش باشم و مواظب بودم که اون چيزی از عشق من نفهمد. با عقل کوچک خودم راهنمايیاش میکردم و با خودم میگفتم که بايد با شادی او شاد باشم. خلاصه اينکه بزرگتر که شديم بينمان خيلی فاصله افتاد. يعنی هر کدام افتاديم توی مسيری جداگانه. ديگر زياد به هم شبيه نبوديم و دوستانمان هم يک دنيا با هم فرق داشتند. خيلی زود فهميدم که اصلا به درد هم نمیخوريم ولی همچنان راز عشق کودکانهام را پنهان نگاه داشتم. ۱۳-۱۲ سال بعد او با همان دخترک که عاشقش بود ازدواج کرد. ۴- باز هم ماجرای عاشقانه! اين مربوط میشود به خنگ خدای خودم که واقعا خنگ بود. يادمه همکار بوديم. از خنگ خدا خوشم ميامد و رفتار او هم با من دوستانه بود. پس از يک روز سخت کاری به من پيشنهاد داد که برويم کافیشاپ برج سفيد که چند قدمی با شرکتمان فاصله داشت چيزی بخوريم. من هم قبول کردم. هوا تاريک شده بود و از آن بالا تهران بسيار زيبا بود. اوقات دلپذيری را کنار هم گذرانديم. خنگ خدا از آن بالا خانهشان را به من نشان داد و ما از اون بالا برای ماريا (مامانش) مثلا دست تکان داديم. خنگ خدا گفت: اين چراغها را که از اين بالا میبينی خونهی آدمهاست، يکی داره تلويزيون نگاه میکنه، يکی داره غذا میخوره، خلاصه هر کسی مشغول کاريه. بعد گفت: تو دلت میخواست الان کجا بودی؟ من هم که ديگر يک دختر ۱۶ ساله نبودم که بخواهم احساسم را پنهان کنم گفتم: همين جا (منظورم بود همين جا کنار تو). بعدها فهميدم که خنگ خدا نه تنها نکتهی حرف منو نفهميده بلکه فکر کرده که اين دختره چقدر از اين کافیشاپ خوشش اومده! :) ۵- من آدم ترسويی هستم ولی از اينکه ترسو باشم متنفرم. برای همين هميشه در حال مبارزه با ترسهايم هستم. تلاش میکنم کارهايی را انجام دهم که فقط شجاعها ممکن است انجام دهند و بدين وسيله سعی میکنم به ترسهايم غلبه کنم. □ نوشته شده در ساعت 5:29 PM توسط ميشولک نظر_ Sunday, January 28, 2007
● سفرنامهی کوبا (بخش دوم)
..........................................................................................................................................خوبی آنجا اين است که به همان اندازه که بخور بخور زياد است، امکانات ورزشی هم فراهم است. از واليبال ساحلی گرفته تا پينگ پونگ، فوتبال دستی، بيليارد، تنیس، کلاس ايروبيک در آب و در خشکی، کلاس رقص و پرش با چتر. غواصی و شنا هم که جای خود دارند. خوشبختانه خنگ خدا و من هيچکدام در کوبا چاق نشديم و البته وزن هم کم نکرديم! فضای شاد هتل شادی را به انسان تزريق میکند. کوبايیها اکثرا آدمهای خوشرو و مودبی هستند. پيش از رفتن، دوستان به ما توصيه کرده بودند که تا جايی که میتوانيم به کارکنان هتل انعام دهيم. معمولا مردم حدود يک پزو انعام میدادند که تقريبا معادل يک و نيم دلار کاناداست. البته پزويی که توريستها استفاده میکنند با پزوی محلی تفاوت دارد و به آن "Convertible Peso" يا پزوی قابل تبديل میگويند. میگفتند که ارزش يک پزوی قابل تبديل معادل ۲۵ پزوی محلی است. حقوق يک کارمند در حد ماهانه ۱۲ دلار آمريکاست. يعنی يک پزوی قابل تبدیل برابر ۱۲/۱ حقوق يک ماه آنهاست. کارمندان هتل اکثرا با دريافت يک پزو انعام خوشنود بودند. در اينترنت خواندم که مردم آنجا گاهی از دريافت هديههای کم قيمت مانند خمير دندان و مسواک بيشتر خوشحال میشوند چون حتی اگر پول داشته باشند جنس خارجی زيادی وجود ندارد که بخرند. گروههای موسيقی، رقص و نمايش به راستی هنرمند بودند. فکر میکنم اگر هر کدام از آنها بجای کوبا در کانادا يا آمريکا به دنيا آمده بودند آيندهی درخشانی داشتند. راستی يادم رفت بگويم که هتل ما در جزيرهای به نام کايو-کوکو قرار داشت. اين جزيره پيش از راهاندازی صنعت توريسم در کوبا، جزيرهای بکر بود و کسی در آن زندگی نمیکرده. در حال حاضر چندين مجتمع توريستی در اين جزيرهی زيبا وجود دارد و يک شهرک هم برای کارمندان مجتمعهای تفريحی ساختهاند. جزيره را با يک پل به سرزمين اصلی کوبا وصل کردهاند. نزديکترين شهر حدود ۶۰ کيلومتر با هتل ما فاصله داشت. برای ديدن اين شهر که مورون نام داشت در يک تور نامنويسی کرديم. ما را با اتوبوس به شهر بردند. در اتوبوس به ۴ زبان انگليسی، فرانسه، آلمانی و اسپانيايی نوشتهاند: "انعام دادن به راننده فراموش نشود"! در شهر نخستين چيزی که جلب توجه ما را کرد، تعداد کم خودرو بود. ظاهرا داشتن خودروی شخصی بسيار تجملی است. بيشتر خودروهای موجود بسيار قديمی هستند. اکثر مردم با دوچرخه رفت و آمد میکنند. بعضیها چهارچرخههايی دارند که ۴ نفر میتوانند سوارش شوند و مثل دوچرخه با پدال حرکت میکند. در کانادا در مکانهای توريستی از اين چهارچرخهها وجود دارد. ظاهر شهر فقير است و از شهرهای درجه ۴-۳ ايران پايينتر به نظر میرسد. البته سر و وضع مردم نسبتا خوب است و کسی را با لباس ژنده و پاره نمیبينيد. راهنمای تور میگفت که آنها مردم فقير ولی شادی هستند. میگفت که در آنجا شمار خيلی کمی از مردم توانايی خريداری يخچال را دارند و آنها کسانی هستند که بستگانی در خارج از کوبا دارند. او میگفت که اينجا کوبای واقعی است و آنچه شما در مجتمع تفريحی میبينيد کوبای مجازی است. پس از گشت و گذار در شهر، به هتل يا همان کوبای مجازی برمیگرديم. خنگ خدا میخواست پرواز با چتر روی دريا را هم تجربه کند ولی به دليل وزش شديد باد در آنروز، برنامه کنسل شد. يک روز هم برای تماشای ماهیها و مرجانهای زير آب، تور غواصی گرفتيم. پس از يک هفته گشت و گذار به تورنتو برمیگرديم. هر وقت که سیدی آهنگهای آنجا را گوش میدهم، دلم تنگ میشود. فکر میکنم کاراييب يک جور اعتياد میآورد. کسانی را آنجا ديدم که برای بار هشتم، دوازدهم و حتی بيستم به آنجا آمده بودند! شاد باشيد □ نوشته شده در ساعت 2:56 PM توسط ميشولک نظر_ Thursday, January 11, 2007
● سفرنامهی کوبا (بخش نخست)
..........................................................................................................................................از هواپيما پياده میشويم. هوای گرم و مرطوب به صورتمان میخورد. ما را به ياد کيش مياندازد. همان آرامش به درونم رسوخ میکند. راهنمای تور منتظرمان است. با لهجهی غليظ اسپانيايی، انگليسی صحبت میکند. میگويد که متاسفانه هتلی که ما رزرو کردهايم امشب جا ندارد و ما برای يک شب بايد به هتل ديگری برويم. میگويد بابت عذرخواهی فردا به ما سرويس ويژه (VIP) خواهند داد و ۱۰۰$ هم اعتبار که بعدا بتوانيم از اين آژانس مسافرتی استفاده کنيم. چارهای نداريم جز اينکه بپذيريم. ما را به هتل ۵ ستارهای میبرند. به نظر ميايد که ۲ تا ستاره زياد به آن دادهاند! تا اتاق را تحويل میگيريم ساعت ۱۰ شب میشود. میرويم بيرون که چيزی بخوريم. دم در رستوران میگويند که ساعت ۱۰ تعطيل شده. ما را میفرستند که يک جا ساندويچ بگيريم. ساندويچ کالباس و ماهی تن. ساندويچمان را میخوريم. به خودمان میگوييم اشکال ندارد اگر شام خوب نخورديم عوضش از برنامههای تفريحی استفاده میکنيم. اين ساعت فقط ديسکو باز است. ۶-۵ تا نوجوان در يک سالن گنده که رقص نور دارد میرقصند. خيلی سوت و کور است. بيرون مياييم. خنگ خدا اخمهايش تو هم است. من هم چندان خوشحال نيستم. ميرويم بخوابيم تا دست کم بتوانيم از فردا استفاده کنيم. آهان، پس اين بود کوبايی که میگفتند! هتل ۴ ستارهی ما به مراتب از هتل ۵ ستارهی ديشبی بهتر است. نمیدانم اين ستارهها را چطوری پخش میکنند! هتل قبلی خيلی سوت و کور بود ولی اينجا خيلی زنده است. تا اتاق را تحويل بدهند با ديد زدن آدمها در لباسها و مايوهای رنگارنگ سرگرم میشوم. برای ناهار به بوفه میرويم. غذا و دسر از همه رنگ. چيزهای خوشمزه فراوان است. البته کيفيت به خوبی کانادا نيست ولی کاملا پذيرفتنی است. پس از ناهار اتاق را تحويل میگيريم، مايو میپوشيم و به دريا میرويم. اقيانوس اطلس فيروزهای، زيبا و وصف ناپذير است. هوا برای آبتنی عاليست. پس از دريا نوبت استخر است. استخر زيبای منحنی شکلی در محوطهی سرسبز هتل است. دورتادور آن درختان نخل برای تختهای لم دادن سايه درست کردهاند. جابجای محوطه، بارهای کوچک وجود دارد. يکی هم در ميان استخر است. موسيقی سالسا کنار استخر پخش میشود و فضای شادی را ايجاد کرده است. هر روز برنامهی آموزش رقص سالسا کنار دريا و استخر برگزار میشود. خنگ خدا نشنوه، آقا معلمهای رقص واقعا جيگرن! :) هر شب ساعت ۹:۳۰ موسيقی زنده ، رقص و نمايشهای خندهدار روی صحنه اجرا میشود. خوب، اينجا جايی است که میشود يک هفته به هيچ چيز جز استراحت و تفريح فکر نکرد. به ياد شهر تنبلهای کارتون پينوکيو ميافتم. نکند پس از يک هفته گوشهايمان دراز شود! □ نوشته شده در ساعت 10:17 AM توسط ميشولک نظر_
|
:وبلاگهايی که میخوانيم
|