Friday, December 31, 2004
● فرا رسيدن سال نوی ميلادی را به همهی دوستان گرامی شادباش میگويم.
..........................................................................................................................................راستی تا حالا توجه کردين که سال نوی ميلادی بسته به هر منطقهی زمانی در کشورهای مختلف با فاصلههای چندين و چند ساعته آغاز میشود ولی سال نوی ايرانی در همه جای دنيا در يک لحظه آغاز میشود! □ نوشته شده در ساعت 11:02 AM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, December 28, 2004
● يادمه در دوران تينايجری (دقيقا بگم ۱۶ سالگی) در کلاس ايروبيک يک معلم ورزش خيلی باحال و خوشگل داشتيم به نام فرنگيس جون. شايد آن زمان فرنگيس جون ۲۷-۲۶ ساله بود. قد بلند و بسيار خوشهيکل بود. رشته اصلی ورزشیاش دو و ميدانی بود و عضلات ورزيده و زيبايی داشت. اين فرنگيس جون که خيلی هم با جذبه بود حسابی ازمون کار میکشيد. از اون معلمهايی بود که بچهها خيلی دوستش داشتند. به خصوص ما تينايجرها خيلی دوست داشتيم ازش الگوبرداری کنيم. خلاصه يک روز که فرنگيس جون توی کلاس داشت به ما شيوهی درست و زيبا راه رفتن را ياد میداد، يک نصيحت مفت هم به ما کرد و آن اين بود که برای اينکه جذابتر و باجذبهتر به نظر برسيد وقتی توی خيابان راه میرويد کمی هم اخم کنيد!
..........................................................................................................................................خلاصه اين نصيحت فرنگيس جون باعث شد که ميشولک ۱۶ ساله برای اينکه مثل فرنگيس جون باحال باشه شروع کنه به اخم کردن به مردم! از اونجايی که من طبيعت آرامی دارم و مثل مادر و پدرم در جمع آدم نسبتا بیسروصدايی هستم، فکر کنيد که با يک کم چاشنی اخم چه ظاهر ببخشيد يبسی برای خودم فراهم کردم. کمکم اين ظاهر برايم شد عادت تا اينکه يک روز يکی از دوستانم بهم گفت تو با اينکه خيلی آرام و مهربان هستی ولی خيلی کم میخندی. پیش از اینکه تو را بیشتر بشناسم فکر میکردم که تو آدم خيلی جدی و بداخلاقی هستی. خلاصه از اين حرف يک کم به خودم اومدم و فهميدم که من واقعا چقدر کم میخندم و ظاهرم بيخودی بداخلاق به نظر میرسه. حالا که تينايجرهای اينجا را میبينم، میفهمم که واقعا من چقدر هميشه کم خنديدهام. هنوز هم نمیفهمم که چرا اين فرنگيس جون چنين نصيحت بيخودی را به ما کرد. نصیحت مفت من به تينايجرها: تا میتونيد بخنديد. هر چقدر میخواهيد هرهر و کرکر کنيد. دخترا تو خيابان هم بخنديد، هيچ اشکال نداره. به همه لبخند بزنيد. البته ممکنه پشت سرتون حرف در بيارن و بگن به پسرا نخ میدين ولی اشکال نداره، بذار بگن. مطمئن باشيد با لبخند خوشگلتر و جذابتر به نظر میرسيد. ![]() □ نوشته شده در ساعت 1:05 PM توسط ميشولک نظر_ Sunday, December 12, 2004
● خيلی وقته که فرصت نکردهام سراغ وبلاگمون بيايم. راستش اين مدت خيلی سرم شلوغ بوده. حتی فرصت نکردهام يک تشکر درست و حسابی از بهمن هوای تازه کنم. بهمن خان خيلی متشکرم که با صبر و حوصله با من تمرين کردی. الان کلی اعتماد به نفس پيدا کردهام و دفعه گذشته که ماشين کرايه کرده بوديم، خودم تنهايی رانندگی کردم.
..........................................................................................................................................![]() چندی پيش از کار قبلیام استعفا دادم و به اميد اينکه در رشتهی خودم کار پيدا کنم در يک دورهی Co-op ثبتنام کردم. حالا حدود يک ماه و نيم است که در يک سازمان دولتی بطور داوطلبانه (بدون حقوق) مشغول کار شدهام. به اين اميد که سابقهی کار کانادايی خوبی در رزومهام بشود و در پيدا کردن کار واقعی به من کمک کند. محيط کارم، محيط دوستانهای است. البته مثل بيشتر سازمانهای دولتی فشار کار خيلی کم است و کارمندان ساعات زيادی را صرف استراحت و نوشيدن قهوه و گپزدن با هم میکنند. ساعت ناهار کارمندان با خودشان ورق و ژتون میآورند و توی سالن ناهارخوری حدود يک ساعت و نيم بازی میکنند. مدير من يک خانم لهستانی بسيار مهربان و دوستداشتنی است که خوشبختانه رابطهی خيلی خوبی با من دارد. او دلش میخواهد مرا استخدام کند اما متاسفانه بودجهی لازم برای اين بخش در نظر گرفته نشده و امکان استخدام در اين بخش وجود ندارد. با اين حال مطمئنم که او معرف خوبی برای من خواهد شد و اين برايم به اندازه کافی با ارزش است. با اينکه کار قبلیام را دوست داشتم اما واقعا خوشحالم که ديگر آنجا کار نمیکنم. روحيهام بسيار بهتر از گذشته است و بسيار شادتر و سرزندهتر شدهام. احساس میکنم در جهت درستی پيش میروم. دوستان تازهای پيدا کردهام و فکر میکنم که زندگی در کانادا باعث شده که به مراتب اجتماعیتر و با اعتماد به نفستر از گذشته بشوم. اميدوارم تلاشم زودتر به نتيجه برسد. ![]() □ نوشته شده در ساعت 6:12 PM توسط ميشولک نظر_ Tuesday, November 23, 2004 .......................................................................................................................................... Monday, November 22, 2004
● همه ساله در فصل پاييز نمايشگاه فرآوردههای کشاورزی و دامپروری در شهر تورنتو برگزار میشود. يکی از برنامههای نمايشگاه که شرکت ما دست اندر کار آن است، برگزاری تورهای يک روزهی بازديد از شرکت برای دامداران است تا با روند اسپرمگيری از گاوهای نر آشنا شوند. اين کار تبليغی برای شرکت و کيفيت فرآوردههای آن نيز هست!
..........................................................................................................................................امسال در چند روز شرکت ما پذيرای گروههای زيادی از کشورهای گوناگون بود. يکی از روزها در بين نزديک به دويست و پنجاه بازديد کنندهای که داشتيم، يک گروه بيست و هشت نفرهی ايرانی نيز بود که از ايران برای شرکت در نمايشگاه به کانادا آمده بودند. برای من فرصت خوبی بود تا با چند تن از اعضای گروه آشنا شوم و گپ دوستانهای داشته باشيم. برای آنها نیز جالب بود که يک کارمند ايرانی در اين شرکت کار میکند. نکتهی بامزهای که آن روز پيش آمد سفارش يکی از مديران شرکت بود که به من گفت اگر هموطنهايت خواستند پيش از ناهار پاهای خودشان را بشورند به دستشويی خلوتتر شرکت راهنماييشان کن! من که خندهام گرفته بود گفتم يادم نمیآيد در کشورم چنين رسمی وجود داشته باشد! با توضيح او متوجه شدم که گويا سال گذشته چند تن از ايرانيان بازديدکننده برای نماز وضو گرفتهاند و جناب مدير از اين کار به عنوان شستن پا پيش از ناهار ياد میکرد! گفتنی است که بازديدکنندهها بيشتر از کشورهای اروپايی و آمريکايی بودند و از خاورميانه تنها از کشورهای ترکيه و ايران ميهمان داشتيم. □ نوشته شده در ساعت 2:22 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, November 17, 2004
●
..........................................................................................................................................![]() فصل پاييز فصل تخمريزی ماهی قزلآلا است. برای اين کار ماهیهای قزلآلا از دريا به رودخانه بازمیگردند و با تلاش زياد و برخلاف جريان آب شنا میکنند تا به سرچشمههای رودخانه برسند و تخمگذاری کنند. چندی پيش به تماشای اين تلاش زيبا رفته بوديم. در مسير رودخانه چند سد کوچک بود که ماهیها برای گذشتن از آنها تلاش چشمگيری داشتند. پس از چندين بار تلاش ناموفق هنگامی که در آخر میتوانستند به بالای سد بپرند، همهی کسانی که به تماشا آمده بودند شاد و خوشحال میشدند. گويی قهرمانی توانسته است از مانعی بلند پريده و بگذرد. يکی از همراهان لحظهی تلاش و پرش يکی از اين ماهیها برای گذشتن از سد سر راهش را با دوربينش به تصوير کشيده است. اين عکس زيبا را به همهی کسانی که در تلاش گذر پيروزمندانه از موانع سخت سر راه زندگیشان هستند هديه میکنم. □ نوشته شده در ساعت 5:10 PM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, October 31, 2004
●
..........................................................................................................................................![]() امشب شب هالووين بود و ما همچون سالهای گذشته به محلهی همجنسگرايان رفته بوديم. در اين محله میتوان چهرههای ديدنی و تماشايی ديد که خود را برای شب هالووين به شکلهای عجيب و بامزه در آوردهاند. نکتهی جالب برای ما شمار زياد ايرانیهايی بود که برای تماشا به آنجا آمده بودند. گاهی آدم فکر میکرد در خيابان پهلوی قدم میزند! اين عکس که میبينيد عکس کتبالو خانم خودمان است که به همراه گلآقا و محسن جان آنجا دیديمشان. من و ميشولک با بسياری از اين چهرههای جالب جن و پری و اسکلت و روح و شیطان عکس يادگاری گرفتيم. □ نوشته شده در ساعت 10:28 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, October 30, 2004
● بيش از نيمی از ساکنان شهر تورنتو مهاجرانی از کشورهای ديگر هستند (ناگفته نماند که بخش دیگر ساکنان شهر هم نسلهای دوم و سوم و... مهاجران هستند!). چون بسياری از مهاجران تحصيلات دانشگاهی دارند، در محيطهای کار تخصصی درصد مهاجران بيشتر است. برای نمونه در شرکت پيشين که کار میکردم نزدیک به سه چهارم کارمندانش مهاجر بودند.
..........................................................................................................................................اما در شهرهای کوچک مهاجران کمتری زندگی میکنند. شرکتی که اکنون آنجا کار میکنم در شهر Guelph است و نزديک به چهل کارمند دارد. از اين چهل نفر به جز خودم و همکار ديگرم که هندی است، تنها دو خارجی ديگر کار میکنند که يکی چشمبادامی و ديگری عرب است. ديگر کارمندان شرکت همگی کانادايی (سفيدپوست اروپايیتبار) هستند. در چنين محيطهايی مهاجر بودن بيشتر به چشم میآيد و حس متفاوت بودن بيشتر است. به گمان بيشتر کانادايیها ايران يک کشور عرب است که مردمش در صحراهای سوزان زندگی میکنند (و لابد شترسوار هستند!). برايشان تازگی دارد بشنوند که ايرانیها عرب نيستند (حتی گاهی بايد توضيح داد که ايران با عراق يکی نيست زيرا که همانگونه که میدانيد تلفظ نام دو کشور در انگليسی به هم نزديک است!). يکی از همکارانم که يک پسر خوش برخورد کانادايی آلمانیتبار است وقتی شنيد من اسکی بلدم و در کانادا هم ياد نگرفتهام بلکه پيش از مهاجرت نيز اسکی میکردم کم مانده بود شاخ در بياورد! بايد توضيح میدادم که يکی از بهترين پيستهای اسکی آسيا (ديزين خودمان) در شمال تهران قرار دارد. يکی ديگر از همکارانم که يک خانم ايتاليايیتبار است هنگامی که شنيد بيشتر مردم ايران آنچنان مذهبی نيستند برايش تازگی داشت و جالب بود. يکی از نکتههايی که دليل عرب بودن ما میدانند خط فارسی است. چون ما الفبا و خط عربی به کار میبريم به نظرشان عربی میآيد. برايشان توضيح دادم که زبانهای فارسی، عربی و اردو هر سه الفبای کم و بيش يکسانی دارند ولی زبانهای متفاوتی هستند. همانگونه که زبانهای آلمانی و انگليسی و فرانسه و... الفبای لاتين به کار میبرند ولی با هم تفاوت دارند. □ نوشته شده در ساعت 4:19 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, October 04, 2004
● دوستی دارم که در بخش رايانهی يک شرکت توليدی سرويسهای بهداشتی کار میکند. او گاهی به شوخی میگفت: "نون ما از تو کاسهی توالت درمياد!". سر اين موضوع ما گاهی سربسرش میگذاشتيم و با او شوخی میکرديم. حالا او کجاست که ببيند توليد شرکت ما چيست! من در بخش رايانهی يک شرکت که زمينهی کاریاش ژنتيک دامی است کار میکنم. محصول توليدی شرکت ما "اسپرم گاو" از نژادهای مرغوب شيری است! حالا من بايد بگم نون ما از کجا درمياد؟! :)
..........................................................................................................................................از شوخی گذشته شرکت ما يکی از صادرکنندههای سرشناس "اسپرم گاو" است. محصول شرکت به بسياری از کشورهای ديگر و از جمله ايران صادر میشود. از اين اسپرم برای بارورکردن و اصلاح نژاد گاوهای بومی استفاده میشود. گاوهای نر بسيار درشت هيکلی که درشتی هيکلشان شگفتانگيز است برای اين منظور به کار برده میشوند. شرکت روی چند نژاد شناخته شده از جمله نژاد گاو هولشتاين کار میکند. هر کدام از گاوهای نر دارای شجرهنامهی کامل هستند. اين موضوع دارای اهميت بسياری است و مرغوبيت نژاد و نياکان هر گاو روی بهای محصول توليدیاش تاثير مستقيم دارد. به توصيه همکاران يک روز به سالن تماشا رفتم و از برنامهی روزانهی گردآوری اسپرم ديدن کردم. همه چيز سيستماتيک و برنامهريزی شده انجام میشد. من در اين ميان دلم برای چند گاو ماده که رل سوژهی تحريک گاوهای نر را به عهده دارند سوخت! به عبارت دیگر اين گاوهای ماده باید هر روز از گاوهای نر خوشهيکل (لابد از ديد گاوهای ماده!) دلبری کنند بی آنکه چيزی عايدشان شود! هر هفته هياتهای نمايندگی کشورهای گوناگون مهمان شرکت هستند. این گروهها از آزمايشگاهها، بخشهای اداری و همچنین سالن تماشای گردآوری اسپرم بازديد میکنند. □ نوشته شده در ساعت 3:06 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, September 18, 2004
● فکر نکنيد کانادايیها از اول متمدن بودند. سال ۱۹۸۹ يعنی تنها پانزده سال پيش در استان آلبرتا قانونی تصويب شد که بر اساس آن تمام رانندگان میبايست هنگام رانندگی کمربندهايشان را ببندند. اين قانون خيلی جنجال برانگيز شد و عدهای آن را مخالف آزادی شخصی میدانستند. حتی يک نفر در دادگاه از دولت استانی شکايت کرد که البته به جايی نرسيد.
حالا پس از پانزده سال بستن کمربند امری عادی و بديهی تلقی میشود. □ نوشته شده در ساعت 10:32 AM توسط ميشولک نظر_
● بين سالهای ۱۸۵۴-۱۸۴۵ بيش از سیهزار ايرلندی به کانادا مهاجرت کردند. فکر میکنيد دليل مهاجرتشان چه بود؟
..........................................................................................................................................- جنگ؟ - اپيدمی بيماری آبله؟ خير، دليل مهاجرتشان کمبود سيبزمينی بود! □ نوشته شده در ساعت 10:14 AM توسط ميشولک نظر_ Tuesday, September 14, 2004
● من کارمو عوض کردم!
..........................................................................................................................................کار پيشينم در يک شرکت بيمه بود که آخر آگوست تموم شد. البته قراردادم تا آخر ماه ژانويه ۲۰۰۵ بود ولی به دليل متوقف شدن پروژهای که روش کار میکردم خيلی راحت قراردادم را زودتر پايان دادند. آب هم از آب تکان نخورد! خوشبختانه خيلی زود يک کار تازه پيدا کردم. حقوقش هم کمی بالاتره و ديگه قراردادی هم نيست و رسمی است. تنها بدیاش اينه که شرکتی که باید کار کنم در یکی از شهرهای اطراف شهر ما است. یعنی روزانه باید فاصلهای بيشتر از فاصله تهران تا کرج را برم و برگردم. زندگی همينه دیگه، به سختی میشه يک لقمه نون و بوقلمون درآورد! □ نوشته شده در ساعت 10:52 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, September 12, 2004
●
..........................................................................................................................................![]() آخرين پيکنيک امسال همراه چند تن از دوستان... (جانمی کباب کوبيده!) □ نوشته شده در ساعت 9:35 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, September 08, 2004
● ما برديم، ما برديم، چلوکباب رو ما خورديم!
..........................................................................................................................................خوب حق اردنیها رو کف دستشون گذاشتيم تا باور کنند که در بازی تهران تنها و تنها با چاشنی شانس ايران را شکست داده بودند. هورا، ما برديم، ما برديم... □ نوشته شده در ساعت 2:07 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, August 26, 2004
● مامان و بابا چند هفته است که به ايران برگشتهاند. نمیدانم چرا اين بار جدايی حتی از بار اول که آمديم کانادا هم سختتر بود. شايد به اين خاطر که ۵۰ روز با هم توی يک خونه بوديم. کاشکی میشد که میآمدند و برای هميشه اينجا میموندند.
..........................................................................................................................................ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کانادا از ديد مامان و بابا: بهترين جای تورنتو: Harbour Front (بندرگاهی واقع در جنوب تورنتو، کنار درياچه اونتاريو) باحالترين سرگرمی: دوچرخه چهارنفره سواری توی جزيره زيباترين مکان: آبشار نياگارا بهترين غذا از ديد بابا: چيکن وينگز رستوران سنتلوييز با آبجو بهترين غذا از ديد مامان: چيکن وينگز رستوران سنتلوييز بدون آبجو بهترين فروشگاه از ديد بابا: Walmart بهترين فروشگاه از ديد مامان: فروشگاه يک دلاری! :) □ نوشته شده در ساعت 10:19 AM توسط ميشولک نظر_ Thursday, August 19, 2004
● شهر مونترال يکی از شهرهای استان کبک است. مردم و دولت اين استان تعصب زيادی در به کار بردن زبان فرانسه و پاسداری از فرهنگ خودشان در برابر تهاجم فرهنگ انگليسی دارند. از جمله قوانين استان کبک اين است که تابلوی همهی فروشگاهها بايد به زبان فرانسه باشد. اگر کسی بخواهد زبان ديگری را در تابلوی مغازه يا شرکت به کار ببرد بايد در کنارش معادل زبان فرانسه آن را بنويسد، به گونهای که حتما اندازهی نوشتهی فرانسه بزرگتر و چشمگيرتر باشد. همهی تابلوهای رانندگی نيز به زبان فرانسه هستند.
..........................................................................................................................................گروهی اين کار فرانسهزبانها را زيادهروی میدانند و میگويند به خاطر چنين رفتارهايی است که شهر مونترال رتبهاش به عنوان بزرگترين و مهمترين شهر کانادا را از دست داده و اين مقام را به شهر تورنتو واگذار کرده است. اما در برابر اين گروه، گروه ديگری هستند که میگويند اگر اين کارها انجام نمیشد فرهنگ فرانسوی استان کبک به کلی از بين میرفت. اين گروه برای نمونه شهر ويندزور (Windsor) استان اونتاريو را يادآور میشوند. نام بيشتر خيابانهای اين شهر به فرانسه است و مردم شهر نيز بيشترشان نامهای فرانسوی دارند ولی بر اثر سالها چيرگی انگليسیزبانها اکنون مردم شهر نمیتوانند فرانسه حرف بزنند و انگليسیزبان شدهاند. □ نوشته شده در ساعت 11:01 AM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, August 18, 2004
● يکی از چيزهای جالبی که در مونترال دیدم، بازی جالبی بود که در پارک Mont Royal انجام میشد. يک عده جوان با زره، کلاهخود، شمشیر و سپر ( البته اسباببازی) با هم میجنگيدند.
..........................................................................................................................................![]() □ نوشته شده در ساعت 8:47 AM توسط ميشولک نظر_ Monday, August 16, 2004 .......................................................................................................................................... Friday, August 13, 2004
● امروز ميشولک و من به همراه يکی از دوستان برای يک گردش سه روزه راهی مونترال میشويم. ديگر دوستانمان در مونترال چشم به راه آمدن ما هستند. مونترال شهر زيبايی است و امروز پس از دو سال دوباره آنجا خواهيم بود. خوشحالم که دوباره با يک گروه از دوستان خوبمان دور هم خواهيم بود. همچون هميشه هنگامی که با هم هستيم خوش و شاديم. از ترک ديوار خندهمان میگيرد و از ديوار صاف بالا میرويم!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:48 AM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, August 04, 2004
● مامان و بابای ميشولک هفتهی پيش به ايران برگشتند. روزهای نخست پس از رفتنشان برايمان سخت بود، چرا که به بودنشان خو گرفته بوديم. گويی خانهمان يکباره ساکت شده بود و گرمی نداشت. هر آن چشم به راه باز شدن در و بازگشتشان از گشت و گذار روزانه بوديم. خاطرههای خوش و عکسهای قشنگی که گرفتيم ياد روزهای کنار هم بودن را هميشه زنده نگه خواهند داشت. خوشحالم که در اين سفر به آنها نيز خوش گذشت.
..........................................................................................................................................به اميد ديدار دوباره و هر چه زودتر همهی کسانی که دوستشان داريم. □ نوشته شده در ساعت 3:34 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, July 26, 2004
● خستگی در کردن
..........................................................................................................................................آخر هفتهی خيلی خوبی داشتيم. هر دو روز را به گردش و خوشی گذرانديم. ديشب پس از چند ساعت رانندگی ساعت نزديک ۱ بامداد بود که به خانه رسيديم. ساعت ۷ که ساعت زنگ زد به سختی چشمانم را باز کردم. سر کار هم چرت میزنم! پس از ناهار داشتم با يکی از همکاران که يک خانم چينی است گفتگو میکردم. از وی پرسيدم که آيا آخر هفتهی خوبی داشته. در جواب گفت بله آخر هفتهی خوبی بود ولی آنقدر کارهای گوناگون انجام داديم که امروز خسته سر کار آمدهام. ديدم مشکل همگانی است. به او گفتم که من هم خسته و خوابآلود هستم. خنديد و گفت تابستان اينجا کوتاه است و بايد بيشترين بهره را از آن برد. نگران خستگی نباش پنج روز طول هفته زمان داريم که خستگی در کنيم و برای آخر هفتهی پسين* آماده شويم! * تلاش میکنم تا به جای واژههای عربی قبلی و بعدی واژههای زيبا و فارسی پيشين و پسين را به کار ببرم. □ نوشته شده در ساعت 1:41 PM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, July 16, 2004
● اخبار مامانی
..........................................................................................................................................اخبار مامانی به اخباری گفته میشود که دربارهی مامان و بابا باشد! در اين چند هفته مامان و بابای ميشولک را به جاهای زيادی بردهايم. جاهايی مانند جشنواره جاز، جشنواره خيابانی، جزيرههای زيبای نزديک شهر، پارکهای جنگلی و سينما و البته بازارچهها و مراکز خريد (چهار چمدان پر از چيزهای خريده شده نتيجه بردن مامان و بابا به اين مراکز خريد است!). بايد بگويم که مامان ميشولک عاشق فروشگاه يکدلاری شده است! کلی هم بخور بخور کردهايم! به دنبال خوردن غذاهای مامانپز و بيرونپز و فراموش کردن رژيم و ورزش، شلوارهايمان برايمان تنگ شدهاند! البته مشکل از ما نيست، گويا شلوارهايمان را شستهايم و آب رفتهاند! مامان و بابا شهر را هم خوب ياد گرفتهاند. صبحها خودشان سوار مترو میشوند و هر کجا دلشان بخواهد میروند. سوپرمارکتهای ايرانی برايشان جالب است. از اينکه در اين فروشگاهها از کلوچهی فومن و ليمو عمانی گرفته تا رب انار و خيارشور و نان بربری تازه پيدا میشود شگفتزده شدهاند! همچنين بوفههای غذای ايرانی که تعدادشان در شهر ما کم نيست نيز برايشان جالب است. □ نوشته شده در ساعت 1:22 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, July 08, 2004
● پاس داشتن زبان فارسی
..........................................................................................................................................بسياری از واژههای بيگانه که روزانه در زبان فارسی به کار برده میشوند همانندهای زيبای فارسی دارند. با کمی تلاش و پشتکار میتوان به فارسی روان نوشتن خو گرفت. برای نمونه آيا واژههای جايگزين زير زيباتر و روانتر نيستند: - نوشتافزار (لوازمالتحرير) - تندرو - تيزرو (سريعالسير) - همگانی (عمومی) - گذران زندگی (امرار معاش) - پيشامد ناگهانی (اتفاق غيرمنتظره) - سختگذر (صعبالعبور) - سختدرمان (صعبالعلاج) - دانستهها (معلومات) - سنگينبر (جرثقيل) - پرتو (اشعه) - آتشسوزی (حريق) - زادروز (تاريخ تولد) - شادباش (تبريک) - ساختگی (جعلی) - آشکار و نهان (معلوم و مجهول) - زرگری (طلافروشی) - زرين (طلايی) - گوهر (جواهر - جمع جوهر است برگرفته از واژهی فارسی گوهر) - خاور (شرق) - باختر (غرب) - بلند (مرتفع) - بلندا (ارتفاع) - درازا (طول) - پهنا (عرض) - ژرفا (عمق) - ژرف (عميق) - گردشگر (توريست) - گردشگری (توريسم) - دهشتافکن (تروريست) - دهشتافکنی (تروريسم) - نامدار - نامی (مشهور) - پسين (بعدی) - پيشين (قبلی) - شادروان (مرحوم - مرحومه) - سوگ (عزا) - سوگواری (عزاداری) پيشنهاد من اين است که هنگام نوشتن٬ نخست هر آنچه زودتر به فکرمان میرسد را روی کاغذ بياوريم و سپس نوشتهمان را ويرايش کرده و واژههای بيگانه را جايگزين کنيم. نياز به يادآوری است که در اين راه نبايد زيادهروی کرد. گروهی از واژهها آنچنان در زبان فارسی جا افتادهاند که جايگزين کردنشان آسان نيست و شايد نشدنی باشد. همچنين ممکن است واژهی جايگزين پيشنهاد شده برای مردم دلچسب نباشد. برای نمونه واژههای فارسی فهشنگ و گلفهشنگ که در گذشته به جای واژههای غار و قنديل پيشنهاد شده بودند ولی مردم نپذيرفتند و به کار نبردند. واژههای خودرو جمعی بزرگ و کشلقمه را نيز به ياد داريد که به جای اتوبوس و پيتزا پيشنهاد شده بودند! راستی کسی میتواند جايگزينهای مناسبی برای واژههای زير پيشنهاد کند: - فارغالتحصيل - لبنيات (فرآوردههای شير؟) - بينالمللی □ نوشته شده در ساعت 12:50 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, June 29, 2004
● اين روزها سرمان خيلی شلوغ است. دوست داريم هر کجا که به نظرمان جالب میآيد را نشان مامان و بابای ميشولک بدهيم. تلاش میکنيم که برايشان سفر خاطرهانگيزی فراهم کنيم. از جاهايی که تا کنون ديدهاند بيشتر از همه از آبشار نياگارا خوششان آمده است. به ما هم در کنار آنها خوش میگذرد. حضورشان به خانهمان گرمی و صفا داده است.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:40 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, June 10, 2004 .......................................................................................................................................... Friday, June 04, 2004
● ميشولک رانندگی ياد میگيره!
..........................................................................................................................................ميشولک تصميم داره بالاخره بره گواهينامه G2 بگيره. خدا به بهمن صبر ايوب بده چون ميشولک به هر تقاطعی که میرسه يک نيش ترمز میزنه. حالا مهم نيست که چراغ سبز باشه يا قرمز! آخه اين کانادايیها هم با اين قوانينشون! میگن چراغ سبز که هست گاز بده برو کسی نمياد. ای بابا پس موتوریا چی میشن! پس اونايی که از اونور چراغ قرمز رو رد میکنن چی میشن! حالا بهمن هر چی بگه بابا اينجا کاناداست، تهران نيست که بترسی ولی ميشولک گوشش بدهکار نيست. اصلا مگه به حرف بهمنه! پا خودش تصميم میگيره که ترمز لازمه يا نه! خلاصه اگه بهمن به ازای هر ترمز بیخودی ميشولک يکی از موهای سرش بیافته بعد از گواهينامه گرفتن ميشولک، بهمن خان بايد سرش رو با روغن برق بندازه! ![]() □ نوشته شده در ساعت 8:17 PM توسط ميشولک نظر_ Sunday, May 30, 2004 .......................................................................................................................................... Friday, May 28, 2004
● باز هم زلزله! خدایا کمک کن. ملت ما به اندازه کافی رنج کشیده است.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:45 AM توسط ميشولک نظر_ Tuesday, May 25, 2004
● من آدم ترسوی شجاعی هستم. ترسو و بیکله. تعجب نکنيد متولدين ماه خرداد میتوانند به راحتی ويژگیهای متضاد را در خود گرد هم آورند. يادم میآيد وقتی تازه گواهينامه رانندگی گرفته بودم، چه وحشتی از رانندگی داشتم ولی با چه اصراری ماشين را از بابا میگرفتم و روزهای شلوغ پنجشنبه میرفتم بيرون تا ترسم بريزد. وقتی به مقصد میرسيدم عرق روی پيشانیام نشسته بود، دهنم خشک شده بود و عضلاتم منقبض شده بود. ولی باز از رو نمیرفتم. باز هم روزهای بعد با اصرار ماشين را میگرفتم.
..........................................................................................................................................يادم مياد وقتی میخواستيم بريم مهمونی چه دلهرهای داشتيم که مبادا کميته مزاحم بشه. وقتی میخواستيم مهمونی بگيريم به تمام پنجرهها با ميخ پتو میکوبيديم که نور و صدا بيرون نرود و جلب توجه نکند. با تمام ترس و وحشتم من هميشه دست کم سالی چند بار مهمانیهای بزرگ ترتيب میدادم. با تمام ترسی که از ارتفاع داشتم همراه خنگ خدا و دوستان پياده تا شيرپلا رفتيم. يک شب توی کوهستان خوابيديم و صبح پياده تا قلهی توچال رفتيم (و البته همين کارها باعث شد که ترسم از ارتفاع بريزه). خلاصه در تمام مراحل زندگی با ترسهای فراوانم مبارزه کردهام. حالا فکر میکنم با وجود تمام اينها يک فرق بزرگ بين من و آدم مطلقا ترسو وجود دارد. اين که من با تمام ترسهايم میتوانم کارهايی را انجام دهم که فقط آدمهای شجاع از عهدهاش بر میآيند. □ نوشته شده در ساعت 8:22 PM توسط ميشولک نظر_ Friday, May 21, 2004
● همکاران من در شرکت ترکيب جالبی از فرهنگهای گوناگون هستند. همکاران روس، لهستانی، صرب، چينی، هندی، پاکستانی، آلمانی، ژاپنی، کلمبيايی، کانادايی و من که تنها ايرانی شرکت هستم. زبان انگليسی بسياری از کارمندان شرکت از جمله خودم میلنگد ولی چنانچه مشکل همهگير باشد به چشم نمیآيد! هر کس انگليسی را با لهجهی خودش حرف میزند. گروهی از لهجهها فهميدنشان آسان است. خوشبختانه ايرانیها جزو اين گروه هستند و ديگران راحت متوجه حرفشان میشوند. اين میتواند ريشه در الفبای کامل زبان ما داشته باشد. گروهی ديگر از لهجهها واويلا هستند! از جمله چینیها که لهجه بسيار نامفهوم و عجیبی دارند. مشکل اينجاست که در زبانشان حروف ل، ر، پ.... را ندارند! در کلاسهای زبان آموزگاران بايد تلاش بسياری کنند تا ادای اين آواها را يادشان دهند (البته چندان هم نتيجه ندارد!). ايرانیها تنها با آواهای TH و W مشکل دارند. بيشتر ايرانیهای تازهوارد W را V ادا میکنند. در نتيجه Wiper تبديل میشود به Viper و West تبديل به Vest میشود! اگر کلمهای هر دو آوای TH و W را داشته باشد مانند Weather کار دوچندان سخت میشود!
..........................................................................................................................................با وجود همهی اين مشکلات، کماکان جلسات شرکت برگزار میشود و همه "انگليسی" حرف میزنند و کارها هم پيش میرود! □ نوشته شده در ساعت 3:45 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, May 05, 2004
● به نام خداوند رنگين کـمان
..........................................................................................................................................خداوند بخشـنـدهی مهـربـان خداوند زيبايی و عطر و رنگ خداوند پـروانـههای قشـنگ یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه پسره واستاده بود! پسره همش میگفت باباجون شاد باشين، شادی کنين، از زندگيتون بهره ببرين. آخه خودش این جوری بود. اگه یه ابر قشنگ تو آسمون میديد میتونست واسته و تماشاش کنه. اگه میخواست بره سفر نمیگفت وای پس کی میرسيم! گوشه چشمی به زیباییهای کنار جاده هم داشت و از دیدن یه گل کوچولو - اندازهی چشم مورچه - که روی یه تخته سنگ سبز شده بود هم دلش آب میشد. میتونست يه لقمه نون و پنير و سبزی رو همون اندازه با ملچ و ملوچ بخوره که يه کباب گنده رو میخوره. شبا سرشو که ميذاشت رو بالش یهو میديد صبح شده! وقتی خواب بود توپ هم در میکردی بيدار بشو نبود! با همه گرم میگرفت و هزار و بيست و يازده تا دوست خوب داشت. امروز صبح ساعت يازده خداوند پسری به ما عطا فرمود! اين چيزی بود که باباش يه روز تو تقويمش نوشته بود. اون روزا هنوز آسوده بخواب ما بيداريم بود و هنوز بوی خوش سوسن و ياسمن نيومده بود. کوچيک که بود همش دلش میخواست بخنده و بازی کنه و گردش بره که کی بود دلش نخواد! از بچگی شاد و خوشبین بود. اگه کسی بچه اخمو باشه گنده هم که شد نق نقو و بدبين میشه. آخه میگن "خشت اول چون نهد ديوار کج، رو ثريا میپرد معمار کج!". خلاصه اين پسره رو ثريا صاف پريده بود! يه روزی از روزای سال سکوت، سال فرار، با يه دختره بامزه ميو ميو کردند. همون سالی که قبيله يعنی يه نفر، همخونی معنا نداره! برای اونا که سال سپيد و شادی بود و پر از چيزای خوب خوب. خوش به حالشون که هر روز بيشتر ميو و هر چی ما میريم پيشتر و پيشتر، من دوسش دارم بيشتر و بيشتر. الان هم هزار و بيست و دوازده تا خوشن با هم. پسره دلش میخواد بگه بابا بخندين تا دنيا بهتون بخنده (حالا نگين که کار پيدا کرده نيشش باز شده مردمو نصيحت مفت میکنه ها! به جون خودم روزای بيکاری هم همين جوری بود!). بابا الان که جوون و سالميم اگه نخنديم پس کی میخوايم بخنديم وقتی شوصمد سالمون شد؟ کی گفته ما بايد بشريت رو نجات بديم؟ ما اگه بتونيم مواظب باشيم تمبونمون از پامون نيافته خيليه! نه که پسره خودشو دست کم بگيره يا بگه ماها بیعرضه هستيم يا بايد دست روی دست بذاريم و هيچ کاری نکنيم. پسره میگه پس کی میخواهيم بريم کنار دريا و غروب خورشيد رو نگاه کنيم؟ کی میخواهيم زير نم نم بارون راه بريم و سربهسرش بذاريم؟ کی میخواهيم همچين بخنديم که شکممون درد بگيره؟ وقتی دندونامون رو شبا تو ليوان میذاريم؟ اون موقع هم خوبه اگه بتونيم ولی ياد اون معمار و ثريا باشيم! □ نوشته شده در ساعت 10:50 AM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, April 30, 2004
● چند روز پيش مصاحبهی دوم را هم رفتم. خوشبختانه مصاحبهی تکنيکال بود و پدرشون رو درآوردم! هر چی گفتند چهار تا هم گذاشتم روش و جوابشون رو دادم! اين دو سه روز نگران و چشمانتظار بودم تا اينکه امروز مدير نرمافزار اون شرکت تماس گرفت و پيشنهاد قرارداد هشت ماهه با حقوق ده درصد بالاتر از سال گذشته را بهم داد. من هم که نياز به گفتن نيست که با کمال ميل پيشنهاد را پذيرفتم و بزودی دوباره ميرم سر کار!
..........................................................................................................................................![]() □ نوشته شده در ساعت 10:12 AM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, April 23, 2004
● اسرار خانوادگی
..........................................................................................................................................جالبه که توی اين سر دنيا کلی از اسرار خانوادگی برای آدم فاش بشه! مثلا نمونهی کوچکش اينکه برای اولين بار فهميدم نام خانوادگی شوهرخالهام در گذشته چيز ديگهای بوده و بعدا نام خانوادگیشان را عوض کردهاند و اين را يکی از همشهریها و دوستان قديمی شوهرخالهام که بطور اتفاقی اينجا با اون آشنا شدم به من گفت! نمونه جالبترش ماجرای عاشقانه پسرعموی مامانم بود. گويا در گذشتههای دور پسرعموی مامان عاشق مامان که اون زمان دانشجو بوده میشه. طرف ظاهرا آدم توداری بوده و چيزی بروز نمیداده تا بالاخره تصميم میگيره بره خواستگاری. مادر و پدرش ميان تهران و ميرن خواستگاری ولی مامان قبول نمیکنه. چندی بعد بابا ميره خواستگاری مامان و مامان میپسنده. بابا هم به قول خودش از لبخند مامان خوشش مياد و اونا با هم عروسی میکنن. پسرعمو که يک دل نه صد دل عاشق مامان بوده خيلی غصهدار میشه و از اون شهر میره به شهر يزد. بعد از مدتی همانجا ازدواج میکنه و ماندگار میشه و بدين ترتيب سرنوشتش کلی عوض میشه. اين داستان را هم يک پسرعموی ديگهی مامان که الان توی تورنتو است برايم تعريف کرد! وقتی به مامان زنگ زدم و ماجرا را برايش تعريف کردم کلی خندهاش گرفت که اين اطلاعات را چطوری بدست آوردم. مامان تصديق کرد و بعد يک داستان جالب ديگه در مورد پسرعموی دوم برايم تعريف کرد. شاد باشيد □ نوشته شده در ساعت 12:38 PM توسط ميشولک نظر_ Thursday, April 22, 2004
● امروز يک مصاحبهی استخدام داشتم! از همون شرکتی که پارسال کار میکردم ديروز با من تماس گرفتند. يک کار قراردادی هشت ماهه است. اون پروژهای که سال گذشته درگيرش بودم نيست و مربوط به يک بخش ديگر شرکت است. خلاصه با اينکه خودشان گفتند که ما شما را خوب میشناسيم و شما نيز با شرکت آشنايی داريد ولی سه نفر يک ساعت سوال پيچم کردند! تازه برای هفتهی ديگه هم قرار مصاحبهی دوم برايم گذاشتهاند! به هر حال صد تا مصاحبه هم بگذارند شرکت میکنم تا بتوانم کار را بگيرم. هشت ماه هم هشت ماه است توی اين بازار خراب کار برنامهنويسی کامپيوتر!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 6:03 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, April 06, 2004
● ايران که رفته بوديم روزهای نخست پس از کمی ماشينسواری حالمون بهم میخورد. کاشف به عمل اومد ما نديد بديدها که اينجا بيشتر با مترو و اتوبوس رفت و آمد میکنيم، عادت ماشينسواری از سرمون افتاده! دو هفتهای طول کشيد تا دوباره خودمون رو با يکساعت در ترافيک ماندن و لاکپشتی پيش رفتن سازگار کنيم!
..........................................................................................................................................چيز ديگری که در تهران چشمگير بود افزايش شمار خودروهای مدل بالا و نو در خيابانها بود. فکر میکنم اين میتواند نشانهای از بهبود سطح زندگی مردم و رشد اقتصادی باشد. خوشبختانه بيشتر دوستان و خويشاوندان سوار خودروهای نو بودند و از نظر پوشاک و تيپ هم خيلی پيشرفت کرده بودند. البته بگذريم که با هر کس گفتگو میکرديم ناله میکرد و از اوضاع اقتصادیاش ناراضی بود. □ نوشته شده در ساعت 12:14 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, March 20, 2004
● ديشب برای جشن سال نو در يک ميهمانی شلوغ و گرم بوديم. جای همهی دوستان خالی، خيلی خوش گذشت. جشن از ساعت هشت شب آغاز شد و تا ساعت دو صبح همه مشغول خوش گذروندن و بزن و برقص بوديم (تحويل سال به وقت شهر ما نزديک ساعت دو صبح بود). يک شب ايرانی ناب داشتيم با موزيک شاد ايرانی و رقص و البته شام ايرانی. از دوستانی که حضورشان موجب گرمتر شدن جشن و خوش گذشتن بيشتر به ما شد سپاسگزاريم. دوستان گرامی نهال و مسعود، هدی و داور، آذر و سهيل (مل گيبسون!)، مهتاب و نادر ممنون از همهی شما.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:20 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, March 18, 2004
●
..........................................................................................................................................![]() جشن قشنگ نوروز و آغاز بهار رو به همهی دوستای خوبمون شادباش میگيم. هر جا که هستين شاد باشين و نوروز بهتون خوش بگذره. هزار و بيست و يازده تا بوس! ![]() ميشولک و خنگخدا □ نوشته شده در ساعت 12:32 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, March 08, 2004
● سگهای فرودگاه تورنتو
..........................................................................................................................................بليت برگشت ما از سفر ايران شامل دو پرواز بود. پرواز نخست از تهران به آمستردام با هواپيمايی ايراناير و پرواز دوم از آمستردام به تورنتو با هواپيمايی KLM. در پرواز نخست در بستهی غذايی که بابت صبحانه به ما دادند يک سيب هم بود. من در چند ساعتی که در فرودگاه آمستردام بوديم سيبم را خوردم ولی سيب ميشولک در بستهی ايراناير باقی مانده بود و در کولهپشتی من قرار داشت. در فرودگاه آمستردام ميشولک هوس خريدن پنير هلندی به سرش زد و از فروشگاهی که آنجا بود بستهی بزرگی پنير هلندی خريد که من در کولهپشتی خودم گذاشتم. پس از پروازی بلند مدت، خسته به تورنتو رسيديم. در هنگام پرواز دوم برگهای به ما دادند تا پر کنيم و به گمرک فرودگاه تورنتو ارايه دهيم. پرسشهای گوناگونی در اين برگه شده بود و درخواست شده بود تا اگر از چيزهايی که ورودشان به کانادا ممنوع است همراه داريم، يادداشت کنيم و به آگاهی مسوول گمرک برسانيم. يکی از چيزهايی که ورودش به کانادا ممنوع است ميوهی تازه میباشد. ما که چيز ممنوعهای نداشتيم از اين رو چيزی هم برای نوشتن نداشتيم. خسته ولی خوشحال و خندان از گمرک گذشتيم و برگهی گمرک را هم نشان داديم و مهری هم بر برگهی ما زده شد. سپس به سالنی رسيديم که بايد چمدانهايمان را تحويل میگرفتيم. بيش از نيمساعت طول کشيد تا چمدانهای ما برسد. در طول اين نيم ساعت چند نفر از کارکنان فرودگاه با سگهايی که همراه داشتند از ميان چمدانها و اسباب مسافران که يکیيکی میرسيد میگذشتند. من دورادور نگاه میکردم و میديدم که اين سگها گاهی در برابر چمدانی میايستند و آن را بو میکنند. از شانس ما يکی از اين عاليجنابان! در برابر چرخدستی ما ايستاد. يکی از چمدانهای ما رسيده بود و من آن را روی چرخدستی گذاشته بودم و چشم به راه رسيدن ديگر چمدانها بوديم. سگ گرامی کاری به چمدان ما نداشت بلکه روی چرخدستی که من کولهپشتیام را گذاشته بودم بو میکرد. خانمی که سگ را میگرداند با ديدن اين صحنه از ما خواست تا توی کولهپشتی را نشانش دهيم. ما هم بیخيال و خونسرد کولهپشتی را باز کرديم تا هر اندازه دلش میخواهد بازرسی کند. پس از کمی زير و رو کردن چيزهای داخل کولهپشتی به آن برچسبی زد که نوشتهی "بازرسی شود" روی آن به چشم میخورد. هنگامی که آن خانم کولهپشتی ما را بازرسی میکرد من چشمم به بستهی ايراناير و سيب داخل آن افتاد. در باقی زمانی که ما منتظر رسيدن چمدانها بوديم، فکر کرديم که نکند آن سيب دردسر آفرين شود چون که همراه داشتن هيچ ميوهای را گزارش نکرده بوديم. خلاصه برای اينکه مشکلی پيش نيايد، ميشولک سيب را نوش جان کرد! پس از رسيدن همهی چمدانها هنگامی که خواستيم از سالن خارج شويم، به خاطر وجود آن برچسب ما را به اتاق بازرسی ويژه فرستادند. دردسرتان ندهم که تمام چمدانهايمان را از زير دستگاه گذراندند و يکی از آنها را هم باز کردند. مشکل اصلی را کولهپشتی من پيش آورده بود و برچسب هم روی آن بود از اين رو آن را موشکافانه بازرسی کردند. در آخر هم به اين نتيجه رسيدند که بوی آن بسته پنير هلندی که در کولهپشتی بود توجه سگ پليس را جلب کرده بوده. همه چيز داشت به خوبی و خوشی به پايان میرسيد که سر و کلهی آن سرکار خانم پيدا شد! با نگاهی به کولهپشتی خيلی جدی گفت که من در آن يک سيب ديده بودم حالا کجاست؟ (حالا باقالا بيار خر بار کن!) من ديدم اگه يک کمی وا بدم اوضاع حسابی خراب میشه. با لحنی جدیتر و طلبکارانه گفتم در مدت زمان طولانی که چشم به راه رسيدن چمدانهايمان بوديم همسرم گرسنه بود و آن را خورد. الان هم پس از بيست و چهار ساعت پرواز خيلی خسته هستيم و میخواهيم هر چه زودتر از اينجا خارج شويم. مدرک جرم را از بين برده بوديم و سرکار خانم مانده بود با ما چه کند! به فارسی به ميشولک گفتم اگر قضيه کشدار شد به هيچ وجه زير بار نروی که اصلا ما سيبی داشتيم و هيچ جور هم نمیتوانند ثابت کنند. خوشبختانه پس از نگاه چپچپی که سرکار خانم به ما کرد و گوشزد کردن اينکه میتوانست به خاطر اين کار ما را چهارصد دلار جريمه کند، دست از سرمان برداشت و اجازه داد که از سالن بازرسی خارج شويم. رسيده بود بلايی ولی به خير گذشت! نفسی به راحتی کشيديم و از فرودگاه بيرون آمديم تا يک تاکسی بگيريم و خودمان را به منزل برسانيم. □ نوشته شده در ساعت 8:08 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, March 02, 2004
● کار اسبابکشی ما به پايان رسيد. يک هفتهای درگير بوديم و امروز ديگه به خوبی و خوشی همهی کارها کم و بيش تموم شد. تو اين يک هفته که اسبابکشی میکرديم چندين نفر از دوستان به ما کمک کردند که شرمندهی مهربانیهای همهشان هستيم. اميدوارم که بتونيم تو شادیها و جشنها جبران زحمتهاشون رو بکنيم. اکنون ديگه میتونم تمام وقت و انرژیام رو در راه کاريابی به کار ببرم.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 2:31 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, February 26, 2004
● اين روزها سرگرم انجام يکی از سختترين کارهای ممکن هستيم. دارم دربارهی اسبابکشی حرف میزنم. راستی راستی که کار سختيه. تازه باز خوبه که تو همين ساختمون خودمون داريم آپارتمان عوض میکنيم. آپارتمان تازهای که اجاره کردهايم بزرگتر و قشنگتره ولی چشمانداز آپارتمان پيشين رو نداره. آخه از طبقهی بيست و پنجم داريم ميريم به طبقهی چهارم. تا آخر هفته همهی وسايل رو خواهيم برد. الان من در استراحت بين دو نيمه اومدم چند خط بنويسم!
..........................................................................................................................................راستی صبحت اسبابکشی شد چيز بامزهای يادم افتاد. يکی از دوستان ما يک همکار افغانی داره که با لهجهی شيرين ويژهی خودشون فارسی حرف میزنه. این دوست ما میگفت يک روز همکار افغانیاش دير اومد سر کار و خسته هم به نظر میرسيد. وقتی ازش دليل خسته بودنش را پرسيدم گفت که شب پيش تا پاسی از شب گذشته با خانمش مشغول جاکشی بوده! تازه وقتی توضيح بيشتر داده اين دوست شگفتزدهی ما متوجه شده که منظور همکار افغانیاش همان اسبابکشی است! □ نوشته شده در ساعت 5:42 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, February 21, 2004
● جز دوران پر شور و شر هفده، هجده سالگی احساسات وطنپرستانه و ناسيوناليستی را در خودم به ياد نمیآورم. آن زمان که آرمانگرا بودم و تصور وطنی ايدهآل را در ذهن میپروراندم. بعدها که بزرگتر شدم و ديدم که آرمانشهر زاييده ذهنم در چارچوب مرزهای وطن دستيافتنی نيست کمکم از آن احساسات فاصله گرفتم. مرزهای تعريف شده برايم مفهوم گذشته را از دست داد و آرمانهايم را در مفاهيمی مستقل از مرزها جستجو کردم. پس از مهاجرت هر کدام از دوستان از من میپرسيدند که آيا دلت برای وطنت تنگ شده میگفتم برای عزيزانم بله، خيلی زياد. اما نه برای خيابانهای پردود و شلوغ تهران. با تمام اينها شگفتزدهام چرا وقتی هواپيما در فرودگاه مهرآباد به زمين نشست، اشک از چشمانم جاری شد. خيابانهای تهران خاکستری، همان که دوستش نداشتم چقدر برايم خاطرهانگيز بود. چه نوستالژی لذتبخشی. وجب به وجب خاطره. چقدر همه چيز برايم مفهوم داشت. خيابان بيژن، کلاس نقاشی، گذر مرداد، بازار، کوچه مروی، بازارچه گلستان شهرک غرب، پلاک ۴۰۹، حياط خانه قديمیمان همان که تا پاسی از شب بيدار میمانديم، با دوستان گپ میزديم و به ستارههای آسمان نگاه میکرديم. بچهها همه بزرگ شدهاند. کوچولويی که به من به جای سبزه میگفت سبزپوست به زودی از دانشگاه فارغالتحصيل میشود. خيلیها رفتهاند ولی خاطرهشان همه جا حک شده. کوههای البرز سرکشيده به آسمان. چه خوب بود آن شب که در پناهگاه شيرپلا خوابيديم و صبح پياده قله توچال را فتح کرديم. اشک در چشمانم حلقهزده. به راستی مثل اينکه من اين تهران شلوغ و کثيف را دوست دارم. درست مانند عاشقهايی که ناگهان متوجه احساس قلبی خود میشوند. صدای گرم بابا با موسيقی توی ماشين درآميخته. دوباره آغوش گرم مادر را يافتهام. چه آرامشی. توی ترافيک ايستادهايم. يک موتوری به ماشين میکوبد و پيش از اينکه فرصت عکسالعمل به ما بدهد ناسزاهايش را نثارمان میکند. راهش را میکشد و با گستاخی میرود. برای يک لحظه سير خاطرات متوقف میشوند و به زمان حال میآيم. خندهام میگيرد! تهران هيچ عوض نشده. با اين حال دوستش دارم.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 11:40 AM توسط ميشولک نظر_ Thursday, February 19, 2004
● ما به خانه برگشتيم. جای همگی خالی ايران خيلی خوش گذشت. يک ماه همچون برق و باد گذشت. با کلی خاطرهی قشنگ و البته کلی اضافه وزن به خانه برگشتيم!
..........................................................................................................................................ايران که بوديم حيف میدونستيم که وقتمونو پای کامپيوتر بگذرونيم. به جز چک کردن ايميل کار زيادی با کامپيوتر نکرديم. به همين دليل تو وبلاگمون هم مطلب تازه فرصت نشد که بنويسيم. هوای تهران عالی بود و حسابی استفاده کرديم. باورتون میشه که هوا به مثبت نوزده درجه میرسيد؟ (البته تو خود تهران هم همه تعجب کرده بودند و گفته شد که در پنجاه سال گذشته چنین بهمن ماه گرمی بیسابقه بوده است). پيادهروی و پارک زياد رفتيم. خانوادههامون به ويژه مامانها به نظر میرسيد مسابقه پذيرايی از ما گذاشتهاند! خلاصه بسيار خوش گذشت و شارژ و سرحال برگشتيم که دنبال کار بگرديم و زود زود يک کار خوب پيدا کنيم! □ نوشته شده در ساعت 8:21 AM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, January 24, 2004
● ما الان جایی هستیم که همه عزیزانمان هستند. جایی که الان هوایی بهاری داره و داریم لذت میبریم! جایی که کوچه و خیابونش بوی آشنایی داره. ما الان در تهران هستیم!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:52 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, January 15, 2004
● بهترين موقع ايران رفتن
..........................................................................................................................................به نظر من بهترين موقع ايران رفتن برای خانوادههايی که بچه مدرسهای ندارند وسط زمستونه. حيفه آدم تابستون خوب اينجا رو ول کنه بره تهران با اون تابستونهای گرمش. اگه آدم وسط زمستون بره چند هفتهای از سرمای اينجا راحت میشه و از زمستون ملايم تهران لذت میبره. وقتی هم برگرده بخشی از زمستون رو پشت سر گذاشته و تحمل بقیهاش راحتتر میشه. البته من در مورد تهران رفتن ميگم، ولی فکر کنم بيشتر شهرهای ايران همين شرايط رو داشته باشند. □ نوشته شده در ساعت 11:29 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, January 11, 2004
● مادر جون،
..........................................................................................................................................يادم هست همه آرامشی را که با قصههايت تقديمم میکردی. قصهی خاله سوسکه و قصهی اون پيرزنه که خونهاش قد يک غربيل بود. بعد از ظهرها با صدای پرمهرت به خوابی آرام فرو میرفتم. مادر جون، خوب بخوابی. آرام بخواب و خداحافظ. □ نوشته شده در ساعت 5:52 PM توسط ميشولک نظر_ Wednesday, January 07, 2004
● امروز من هم به سلامتی G1 ام رو G2 کردم! ساعت يازده و نيم وقت امتحان داشتم. دست بهمن جان درد نکنه که برام سنگ تمام گذاشت.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 12:52 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, January 01, 2004 ..........................................................................................................................................
|
:وبلاگهايی که میخوانيم
|