Sunday, December 28, 2003
● از شنيدن خبر زمين لرزهی بم بسيار ناراحت شديم. چه بسيار انسانهای بیگناهی که جانشان را از دست دادند. چه بسيار هموطنهايی که اکنون سوگوار دلبندانشان هستند. در خبرها خواندم که شمار کشتهها به بيش از بيست هزار نفر رسيده است. کشور ما بر روی کمربند زمين لرزه قرار گرفته است و در همين چند دههی گذشته شاهد چندین زمين لرزهی بزرگ بودهايم. زمين لرزههای دههی چهل بويين زهرای قزوين، دههی پنجاه طبس، دههی شصت رودبار و منجيل، دههی هفتاد بیرجند و اين آخری که در بم پيش آمده است. نمیتوان چنين پيشامدهايی را به خشم خدا يا خشم طبیعت نسبت داد. چرا بايد زمين لرزهای به بزرگی هشت درجهی ريشتر در ژاپن تنها چند زخمی به دنبال داشته باشد ولی زمين لرزهی شش و سه دهم ريشتری بم چنين آمار کشته و زخمیهای بالايی در پی داشته باشد؟ به ياد بياوريم زمين لرزهی ماه پيش کاليفرنيا را که هفت درجهی ريشتر بود و تنها دو کشته و چند زخمی به جا گذاشت. گفته شده که مدت زمان زمين لرزه بم طولانی بوده است. فکر میکنيد اگر زمين لرزهی ژاپن نيز يک دقيقه طول میکشيد چند هزار کشته به جای میگذاشت؟ من که فکر نمیکنم! در خبرها خواندم که صد در صد بخش قديمی و شصت در صد بخش جديد شهر بم ويران شده است. آیا با برنامهريزی درست و نظارت بر ساخت و سازها نمیشد دست کم جلوی ويران شدن بخش جديد شهر را که در یکی دو دههی گذشته ساخته شده گرفت؟
..........................................................................................................................................در شرايط کنونی تنها کاری که از دست ما بر ميايد اين است که در حد توانمان به ياری هموطنانمان برويم و با کمکهایمان مرهمی هر چند کوچک برای زخمها و دردهایشان باشيم. □ نوشته شده در ساعت 12:53 PM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, December 19, 2003
● جمعه گذشته ميهمانی کريسمس شرکت برگزار شد. ميهمانی باشکوهی بود که در يکی از هتلهای مجلل شهر برگزار شد. کارمندان شرکت و همسرانشان دعوت بودند و روی هم حدود پانصد نفر دعوت شده بودند. مراسم از ساعت شش بعد از ظهر آغاز شد تا پس از نيمه شب ادامه داشت. نخست برنامهی کوکتل بود، سپس شام سرو شد و پس از شام مراسم رقص و در آخر همهی ميهمانها ژتون رايگان کازينو دريافت کردند و برنامهی پوکر و بلکجک و بلوت و جکپات به راه افتاد.
..........................................................................................................................................سر شام هر ده نفر يک ميز داشتند که پس از صرف شام گفته شد تا زير پيشدستیهایمان را چک کنيم و هر کس که زير بشقابش علامت ويژهای داشت برندهی دو مجسمهی بلوری زيبا میشد. برندهی ميز ما معلومه که کی بود جناب آقای خنگ خدا! کلی هم جایزه از تلويزيون رنگی و بليط مسابقهی تورنتو رپترز و تورنتو ميپل ليفز به قيد قرعه اهدا شد که تو اين بخش ديگه شانس نياورديم! جای همگی خالی مراسم رقص هم بسيار خوب و به ياد ماندنی بود و ارکستر دعوت شده هم سنگ تمام گذاشت. □ نوشته شده در ساعت 7:49 PM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, December 14, 2003 .......................................................................................................................................... Wednesday, December 10, 2003
● چند روز پيش تو شرکت به من اطلاع دادند قراردادم که تاريخ پايانش آخر دسامبر است تمديد نخواهد شد. چه میشه کرد کار کردن در اينجا اينجوريه ديگه و از امنيت شغلی خبری نيست. البته کار من هم تمام وقت نبود و قراردادی بود که ديگه بیثباتتر. پروژهای که درگيرش بودم به پايان رسيده و ديگه نيازی به من و گروه ديگری از کارمندان قراردادی نيست. دوباره روز از نو روزی از نو. حالا ديگه با ميشولک دوتايی بايد دنبال کار بگرديم. خوشبختانه برای سال آينده ميلادی پيشبينی رشد اقتصادی و کاهش نرخ بيکاری شده و خوشبين هستم که بتونيم آسانتر از گذشته کار پيدا کنيم.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 5:52 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, December 08, 2003
● جمعه گذشته جشن ناهار شرکت برگزار شد. جای همگی خالی از بس غذاها و دسرهای جورواجور خورده بودم نفسم بالا نميومد! من با توصيه دوستان تصميمم رو عوض کردم و به جای خورشت قيمه، چند پرس کباب کوبيده از بوفهی ايرانی خريدم و با خودم بردم. هر کباب را به چهار قسمت تقسيم کرده بودم تا به همه برسد. غذای من گويا با استقبال مواجه شده بود چون بيشترش خورده شده بود. اول خواستم پلو هم ببرم ولی ديدم حوصلهی اينکه توضيح دهم کباب را بايد با برنج خورد را ندارم! وسط ديس را گوجه کبابی چيدم و دو طرفش را با قطعات کباب پر کردم. برای خوشگلتر شدن ديس هم کمی برنج به دو گوشهی ديس اضافه کرده بودم. با اينکه فقط یک پرس از کبابها را با برنج گرفته بودم و برای تزيين ديس از آن استفاده کرده بودم ولی باز نصف برنج اضافه موند و خوشحال شدم که برنج زياد نخريده بودم. هر کس چند بار غذا کشيد و همه تا خرخره خوردند. چندين نفر از پيش داوطلب شده بودند و آن روز اجاق مايکرويو خودشان را آورده بودند. برای همين نگرانی بابت سرد شدن غذا وجود نداشت و میشد راحت غذا را گرم کرد. خلاصه تجربهی جالبی بود و خيلی خوش گذشت.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 12:45 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, November 27, 2003
● هفتهی ديگه تو شرکت يک جشن ناهار داريم (اينجا بهش میگن Pot-Luck Lunch). هر کس هر جور خوردنی که دلش بخواد از غذای اصلی و پيش غذا و دسر و شيرينی میتونه با خودش بياره. از الان يک سياهه از نام کارمندان تهيه شده و به ديوار زده شده. هر کس جلوی نامش مینويسه که شرکت میکنه يا نه و اگه شرکت میکنه چی با خودش مياره. سياهه رو که نگاه میکردم همه گونه خوردنی چينی و هندی و ايتاليايی و البته ايرانی و غيره به چشم میخوره. يک همکار افغانی دارم که میخواد باقلوا بياره. من هم میخوام چلوخورشت قيمه ببرم! برای احترام به فرهنگهای مختلف بايد بنويسيم که ترکيبات خوردنی که قراره بياريم چيه (برای نمونه خيلی از هندیها و ديگر گياهخواران، گوشت نمیخورند و يا خيلی از مسلمانها از گوشت خوک پرهيز میکنند). نام يک جور دسر پاکستانی که تو سياهه ديدم به فارسی خيلی کلمه زشتی میشه (نپرسيد که نمیتونم بگم!). بايد جشن بخور بخور جالبی باشه. من که فکر میکنم از همهی غذاها بخورم!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 7:20 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, November 22, 2003
● در راستای اينکه شعر چيز خوبيه و به اميد روزی که هر ايرانی يک شاعر باشد. من هم کمی به خودم فشار آوردم (البته نه خيلی، نگران نشيد!) و اين اشعار گهربار از تراوشات مغزی اينجانب است:
..........................................................................................................................................چنين گفت رستم به اسفنديار من امروز ناهار میخورم خاويار - در نسخه دهلی اين بيت به صورت زير آورده شده: يکی از بزرگان اهل تميز برهنه رفت تو بالکن شد مريض □ نوشته شده در ساعت 1:25 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, November 18, 2003
●
..........................................................................................................................................![]() دوچرخه تو ببند بهش تا دزد نبردش! هوا که خوب بود ميشولک و من زياد میرفتيم دوچرخهسواری. يه جاهايی پيش ميومد که میخواستيم بريم توی يک فروشگاه يا کافیشاپ يا هر جای ديگه، هميشه چشممون دنبال يکی از اين علمکها! میگشت تا دوچرخهمونو بهش ببنديم. هر کدام از دوچرخهها رو يک طرف اين حلقه میگذاشتيم و قفل دوچرخههايی که داشتيم را جوری رد میکرديم تا هر کدوم از قفلها هر دو دوچرخه را ببنده. در واقع محکمکاری و دوقفله میکرديم. البته ناگفته نماند که ما نديد بديدها با وجود اين محکمکاری باز هميشه جونمون میموند پيش دوچرخههامون که نکنه بدزدنشون! درسته که دوچرخههامونو از حراج Canadian Tire خريديم و آنچنان گرانقيمت نيستند که چشم همه دنبالشون باشه، ولی ما از چشم خودمون بهشون نگاه میکرديم و نگرانشون میشديم. ناگفته نماند که ما هميشه دوچرخههامونو توی بالکن آپارتمانمون میگذاشتيم ولی چند روزه آورديمشون توی اتاق که يهو خدای نکرده تو سوز و سرمای زمستون اينجا سرما نخورند! □ نوشته شده در ساعت 6:09 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, November 13, 2003
● مصاحبه
..........................................................................................................................................يک هفته تمام از استرس اين مصاحبه زجر کشيدم. يک هفته دلهره. برايم خيلی مهم بود (هست). تمام اين هفته در رويای موفقيت در اين مصاحبه غوطه میخوردم. آه چی میشه، کار مورد علاقهام، در بهترين محل ممکن با حقوق رضايتبخش. اگه قبول بشم زندگيمون روی غلتک ميافته. به راحتی برای تابستون برای ماماناينا دعوتنامه میفرستم و وقتی اومدند به راحتی براشون خرج میکنم. همه جا میبرمشون و میگردونمشون. خونمونو سريعتر عوض میکنيم و ... خلاصه تمام هفتهی گذشته را مطالعه کردم و هر روز هواشناسی را چک میکردم که خدای نکرده هوا بارونی نباشه. چون موهای وزوزی من توی بارون غير قابل کنترل میشه و خوب روز مصاحبه به تيپ و شيکیام لطمه وارد میکنه! ;) راسته که میگن از هر چی که بترسی سرت مياد. از ديشب نه تنها بارون بلکه توفان و برف و باد شصت کیلومتر در ساعت هم شروع شد. ديشب چند بار از صدای توفان و تلق و تولوق وسايلی که توی بالکن همسايهها جابجا میشد از خواب بيدار شدم. شب هم يک خواب عجيب و غريب ديدم که وقتی براتون تعريف کنم میفهميد که چه ذهن مغشوشی داشتم. خوابم مثل يک فيلم بود. توی اپيزود اول من و تمام افراد خانوادهام توی يک جاده مثل جادهی چالوس پيش میرفتيم. راننده که گاهی بابا بود و گاهی خنگخدا با سرعت صد و هشتاد کيلومتر در ساعت میرفت. هر چی بهش میگفتم اينقدر تند نرو میگفت نترس من تند نمیرم. تا اينکه سر يکی از پيچها که فرمون را پيچاند ماشين نپيچيد و راهی دره شد. همانطور که ماشين توی هوا به سمت زمين سقوط میکرد من با بقيه افراد خانواده خداحافظی کردم. ولی بابا گفت نگران نباش چيزيتون نمیشه. اپيزود دوم من روزنامه به دست دارم صفحه حوادث را میخوانم. ليست بلند و بالايی از اسامی افراد کشته شده در تصادفات در روزنامه است. با نگرانی به دنبال اسم خودم و افراد خانوادهام میگردم! وقتی میبينم که اسم هيچ کداممان توی ليست نيست از اينکه همه زندهايم خوشحال میشوم. □ نوشته شده در ساعت 9:06 PM توسط ميشولک نظر_ Tuesday, November 04, 2003
● مشتری میخواهد عکس خودش را روی کارت ويزيتش بياندازد.
..........................................................................................................................................مشتری: روزی که اين عکس را گرفتم صبح ريشم را نزده بودم و توی عکس تهريش دارم. میشه شما توی کامپيوتر درستش کنيد؟ گرافيست پس از کمی دستکاری روی عکس: حالا خوبه؟ مشتری: اگه میشه يک کم بيشتر بتراشيد! گرافيست: حالا بهتر شد؟ مشتری: يک کم بيشتر. گرافيست: ديگه اگر بيشتر از اين بزنم ممکنه پوست صورتتون زخم بشه! ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مشتری: میشه اين عکس را طوری روی پوستر بگذاريد که تمام عرض صفحه رو بگيره؟ گرافيست: بله ولی اگر عرض عکس را بيشتر کنم به همان نسبت طولش هم بزرگ میشه و کلا عکس بزرگ میشه. مشتری: نه اگه میشه طولش بيشتر نشه، فقط عرضش را زياد کنيد. گرافيست: اگه فقط عرضش را زياد کنم صورتتون دفرمه و پهن میشه. مشتری (با منگی): اشکال نداره. عرضشو زياد کنيد ببينم چطوری میشه. گرافيست: بفرماييد. خوبه؟! مشتری (حيرتزده): نه! به حالت اول برگردونيدش! □ نوشته شده در ساعت 7:34 PM توسط ميشولک نظر_ Wednesday, October 29, 2003
● نقش پدر در فيلمهای جديد
..........................................................................................................................................در فيلمهای چند دهه پيش پدر سمبل قدرت ، معرفت، ارادهی خلل ناپذير و تکيهگاه بود. اما با نگاهی به نقش پدر در فيلمهای اخير میبينيم که پدرها موجودات مستاصلی هستند که هر چقدر هم تلاش میکنند روشنفکر باشند و خودشان را با تغييرات نسل جديد سازگار کنند ، باز هم در برابر اعمال و افکار فرزندانشان شگفتزده میشوند و در سردرگمی دست و پا میزنند. يکی از نمونههای سمبليک اين پدرها، پدر در فيلم American Pie است. پدرهای قديمی برای حفظ جايگاه محکمشان مجبور بودند تا حدی خودخواه باشند و اراده و سلطهی خودشان را به فرزندانشان تحميل کنند. اما پدرهای نسل جديد که خود قربانی سلطهی پدرهای قديمی بودهاند، با سعی بر اينکه بايد به حقوق فرزندانشان بيشتر توجه کنند، از سلطه و قدرت دست کشيدهاند. شما کدام پدرها را میپسنديد، پدرهای جديد يا پدرهای قديم؟ □ نوشته شده در ساعت 8:57 PM توسط ميشولک نظر_ Saturday, October 25, 2003
● قراردادم در شرکت محل کارم تا پايان سال جاری ميلادی تمديد شد.
..........................................................................................................................................![]() □ نوشته شده در ساعت 7:59 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, October 20, 2003
● اون پسری که پيش از اين دربارهاش نوشته بودم (همون امير که اندی شده) کار پيدا کرد! کسانی هستند که دو سال بيشتره دنبال کار میگردند ولی پيدا نمیکنند. اون اومد و زد و برد! اين هم نتيجهی انگيزه و رو داشتن است.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:49 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, October 18, 2003
● پارو را گم کردهام
..........................................................................................................................................![]() قايقم به هر سو میرود و من نشسته در آن به دور و بر مینگرم. تا چشم کار میکند دریاست، دريايی بيکران. گاه طوفانی و خشمگين، گاه آرام و رام. گه هراسانگيز و گه دلانگيز. و قايق مرا با خود میبرد. آه، پارو را گم کردهام. آهای قايق مرا با خود به کجا میبری؟ آيا بايد خود را به تو بسپارم و بیتشويش به سرنوشت اعتماد کنم؟ کاش میتوانستم بپذيرم و دغدغهی پارو و پاروزدن را نداشتم. آن وقت به جای اين که به دنبال پارو بگردم به آبی آسمان و دريا خيره میشدم و خود را به تو میسپردم و اگر بخت با من يار میبود بیپارو و تنها با کمک امواج به جزيرهام میرسيدم. ولی افسوس که اين گونه نيستم. من میخواهم قايقم را خودم برانم. □ نوشته شده در ساعت 10:36 AM توسط ميشولک نظر_ Monday, October 13, 2003
● چه زيبا هستند چشماندازهای پاييزی. ما به تماشای رنگارنگی طبیعت در فصل خزان رفتيم. چه سخاوتمند است طبیعت در رنگآمیزی درختان پاييزی. چه با حوصله و گوناگون هر درختی را به رنگی درآورده است.
..........................................................................................................................................امروز روز شکرگزاری و تعطيل همگانی بود. ما هم با پناه بردن به دامن طبیعت به خوبی از اين روز دلانگيز استفاده کرديم و لذت برديم. بايد ارزش این آخرين روزهای گرم و خوب را دانست. پيش از آنکه سرمای بیامان ما را دست کم شش ماه از هوای آزاد فراری دهد. □ نوشته شده در ساعت 8:05 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, October 06, 2003
● زن نوع اول: در ايران که بوديم من حتی يک روز از عمرم را هم کار بيرون نکرده بودم (با افتخار)، ولی اينجا مجبور شدم کار کنم (با افسوس)، به خاطر کمک به شوهرم (با احساس فداکاری و منت).
..........................................................................................................................................زن نوع دوم: (در حالی که با اکراه وظايف کاريش را انجام میدهد) من نه در ايران مجبور بودم کار کنم نه در اينجا مجبورم (با غرور). فقط توی خانه حوصلهام سر میرود. البته از اين جور کارها خوشم نمیآيد. به محض اينکه يک کار باکلاستر پيدا کنم، کارم را عوض میکنم. زن نوع سوم: من توی ايران کارم خيلی باکلاس بود. در واقع مدير بخشمون بودم و سی تا کارمند زير دست من کار میکردند. حالا اينجا مجبورم کارهايی را انجام بدهم که در شان تحصيلات و کلاس من نيست. اين خيلی به من فشار مياورد و داغونم میکند. قبلا هرگز کسی به من دستور نداده بود و اين من بودم که برای زیردستام تعيين تکليف میکردم. زن نوع چهارم: من توی ايران خانهدار بودم. بعد از اينکه اومديم اينجا تصميم گرفتم برم کار کنم. خوشحالم از اينکه میتونم توی جامعه باشم و درآمد هم داشته باشم (خشنود). زن نوع پنجم: من توی ايران هم کار میکردم، اينجا هم کار میکنم. تغيير زيادی برای من به وجود نيامده. آدم در ازای بدست آوردن بعضی چيزها، چيزهای ديگری را از دست میدهد و من اين را پذيرفتهام. اگر جزو دستهی يک، دو يا سه هستيد فکر مهاجرت را از سرتان بيرون کنيد و به زندگی سعادتمند خود ادامه دهيد. اگر جزو دستهی چهار يا پنج هستيد میتوانيد به تلاش خود ادامه دهيد. شاد باشيد □ نوشته شده در ساعت 7:50 PM توسط ميشولک نظر_ Saturday, October 04, 2003 .......................................................................................................................................... Sunday, September 28, 2003
● از اين انشا نتيجه میگيريم که...
..........................................................................................................................................اين جمله نشاندهندهی فرهنگ خيلی از ما ايرانیها است. هميشه میخواهيم داوری کنيم و نتيجه بگيريم. فلانی اين کار را کرده و آن کار را نکرده پس آدم خوبی است. اگه اين کار رو هم بکنی ديگه حرف نداری. چند دفعه بايد بگم اينجوری بنويسيد. زبونم مو درآورد از بس گفتم اين خوبه و اين بد. عجب آدميه اين فلانی، ببين تو وبلاگش چی نوشته. واقعا چقدر بیفکر و الکی خوشين. اه اه چقدر داره پز ميده و زندگیشو به رخ میکشه. فهميديم بابا خونهی آنچنانی داری... اين جملههای آشنايی است که میشه تو بخشهای نظرخواهی وبلاگها ديد يا از مردم شنيد. آیا اين نمونهها نشاندهندهی فرهنگ خيلی از ما نيست؟ از خودمون بپرسيم که آيا ما در جايگاه داوری در مورد ديگران هستيم؟ آيا خودمان بیايراد هستيم؟ آيا خودمان خوشمان میآيد که ديگران بر ما خرده بگيرند؟ آيا اصولا کسی نظرمان را در آن مورد خواسته است؟ معيار درست يا نادرست زندگی کردن چيست؟ آيا اگر ديدگاهها و چگونگی زندگی ديگران همانند زندگی ما نباشد میتوانيم نتيجه بگيريم که اشتباه میکنند؟ آيا ارزشهای حاکم بر زندگی ما را بايد همه بپذيرند و از آن پيروی کنند؟ چرا فکر میکنيم که زندگی ما بهترين شيوهی زندگی است؟ کمی بيشتر در اين زمينه بيانديشيم. □ نوشته شده در ساعت 10:01 PM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, September 26, 2003
● مهم نيست که چقدر انگليسی بلدی، مهم اينه که چقدر میتونی با زبانت ارتباط برقرار کنی.
..........................................................................................................................................مهم نيست چقدر دانش برنامه نويسی داری، مهم اينه که چقدر از اين دانش را عملا بکار میبری. مهم نيست که چقدر استعداد دوستداشتن داری، مهم اينه که نمود خارجی اين استعداد چقدره. خلاصه اين که پتانسيلهای درونی تو برای هيچکس جز خودت مهم نيست، مهم اينه که چقدر از اين پتانسيل بکار گرفته میشه. □ نوشته شده در ساعت 2:57 PM توسط ميشولک نظر_ Monday, September 22, 2003
● پسره فکر کنم زود کار پيدا کنه. تو جلسهی ماهانهی IITPS ديدمش. تازه اومده کانادا. هر کی رو که تو جلسه ديد باهاش سر صحبت رو باز کرد. آخر سر هم ايميل آدرس همه رو گرفت که باهامون تماس بگيره و از تجربيات ما دربارهی کار پيدا کردن استفاده کنه. به خونه که رسيدم ديدم دو تا ايميل ازش اومده! خيلی رودار و مشتاق و فعال به نظر مياد. اشکالش اينه (البته به نظر من) که هنوز نيومده زيادی کانادايی شده. نامش امیر است و اين نام رو اينجا همه میشناسند و به راحتی تلفظ میکنند. ولی نامش رو به اندی تبديل کرده هيچی، نام خانوادگیاش رو هم عوض کرده!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 4:58 PM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, September 19, 2003
● بعضی آدما وقتی باهاشون صحبت میکنی بهت انرژی ميدن. وقتی ساعتی رو باهاشون ميگذرونی احساس خوبی بهت دست ميده و آرامش پيدا میکنی.
..........................................................................................................................................بعضی آدما وقتی باهاشون صحبت میکنی انرژیات را میگيرن. گذراندن ساعتی با آنها جز متشنج و عصبی شدن نتيجهای نداره. راستی چه خوبه که آدم بتونه با آدمهای دستهی نخست بيشتر در ارتباط باشه و همچنين تلاش کنه برای ديگران نيز جزو دستهی نخست به حساب بياد. □ نوشته شده در ساعت 6:47 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, September 16, 2003
● امروز اين جمله را يکجا خوندم کلی حال کردم:
..........................................................................................................................................Don't take life too seriously, You are not getting out of it alive :) □ نوشته شده در ساعت 10:28 PM توسط ميشولک نظر_ Friday, September 12, 2003
● خيره به آبی بیکران
..........................................................................................................................................سوار بر سبکی نوای موج به هيچ میانديشد تنش غرق در شادی تماس آفتاب گيسوانش سپرده به باد چه خوب است گاه رها شدن چه خوب است گاه به هيچ انديشيدن تهی از رنج، تهی از ترس، تهی از بايدها نمیخواهم بدانم موجها به کجا میروند افق کجاست، آفتاب از کجا میآید، نسيم به کجا میرود من از سر جهان هيچ نمیدانم هيچکس نمیداند و نخواهد دانست تنها میخواهم بر سبکی نوای موج سوار شوم □ نوشته شده در ساعت 11:26 AM توسط ميشولک نظر_ Sunday, September 07, 2003
● دايی هادی رفت. دايی هادی با همسر دوست داشتنیاش رفت. دايی هادی با همراهان عزیزش رفت. دايی هادی دايی تمام جوونهای عاشق بود. دايی هادی پر از روح زندگی بود. هنوز صداش توی گوشمه، خنده هاش توی گوشمه، شیطنتهاش یادمه. کی فکرشو می کرد؟ هنوز خيلی زود بود! روحشان شاد!
..........................................................................................................................................خوشا به حال کسانی که شانس آشنايی با آنها را داشتند و بدا به حالشان که میدانند چه گوهرهايی را از دست دادند. □ نوشته شده در ساعت 6:52 PM توسط ميشولک نظر_ Thursday, September 04, 2003
●
..........................................................................................................................................![]() شنبه گذشته کنسرت Bryan Adams بود. ميشولک و من خيلی صداشو و آهنگاشو دوست داريم. شب خيلی خوبی بود و جای دوستان خالی خيلی بهمون خوش گذشت. تمام آهنگهای معروفشو خوند و مردم براش کلی ابراز احساسات کردند. Bryan Adams کانادايی است و از اينکه فرصتی پيش اومده تا در تورنتو بخواند خيلی اظهار خوشحالی کرد. انصافا هم سنگ تمام گذاشت. کنسرت در آمفیتآتر Molson برگزار شد. □ نوشته شده در ساعت 6:45 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, September 01, 2003
● چند روز پيش با استرسی بیدليل از خواب بيدار شدم. شروع کردم دنبال دليل گشتن. چند تا موضوع کوچک و بیاهميت يادم آمد که میتوانست منشا استرسم باشد. ولی میدانستم که هيچکدام از اينها دليل واقعی اين استرس نيست. شايد در طی فشار ماههای گذشته به استرس داشتن عادت کردهام. شايد هم اثر قهوههايی است که صبحها میخورم. شايد هم به اين دليل است که در روزهای خاصی از ماه هستم. يک CD موسيقی گذاشتم. صدای موسيقی مثل آبی که روی آتش ريخته باشند مرا آرام کرد. تمام آن دليلهايی که برای خود تراشيده بودم کمرنگ شدند. احساس کردم از فشار منگنهای خلاص شدهام. خود را رها کردم و غرق موسيقی شدم. پيش خودم فکر کردم من که از کودکی با نوای موسيقی بزرگ شدهام، من که به محض اينکه از مدرسه به خانه میرسيدم قبل از اينکه لباسهايم را عوض کنم دکمه پخش ضبط صوت را میزدم، حالا چقدر از موسيقی دور ماندهام. بعضی چيزها قسمتی از وجود آدم است. چيزهايی که از لحظهی تولد و يا شايد پيش از تولد به آنها خو گرفتهای. حالا وقتی خودت به دليل مشغله فکری قسمتی از خودت را فراموش میکنی میتوانی بیدليل ناراحت و نگران باشی.
..........................................................................................................................................حالا که مرحله سختی را پشت سر گذاشتهايم میبينم که چقدر امکان داشت دچار افسردگی شويم. حالا وقت داريم که کمی نفس تازه کنيم. مبارزههای ديگری در راه است. □ نوشته شده در ساعت 6:13 PM توسط ميشولک نظر_ Sunday, August 31, 2003
● امروز با چند تا از دوستامون رفتيم يه پارک جنگلی به نام Darlington که حدود پنجاه کيلومتر با تورنتو فاصله داره و نزديک شهر Oshawa است. خيلی پارک زيبايی بود در کنار درياچهی اونتاریو که منظرههای خيرهکنندهای داشت. زود بساط منقل و کباب رو راه انداختيم و حالا باد نزن کی باد بزن! مانند هر جای ديگهای در کانادا اينجا هم مردمی از هر مليت و نژاد رو میديدی که در حال تفريح و شادی هستند بی آنکه اين تفاوت فرهنگی مشکلی بين مردم ايجاد کند. چند نفر اونجا داشتند ماهيگيری میکردند. یکیشون يک ماهی بسيار بزرگ که فکر میکنم طولش به نيم متر میرسيد را به قلاب انداخت. پس از کلی کلنجار رفتن وقتی در آخرين لحظه میخواست ماهی را از آب بيرون بکشد به دليل سنگينی زياد ماهی و نداشتن ابزار مناسب، ماهی از دستش ليز خورد و در حالی که نيمی از ماهی هم از آب بيرون آمده بود در آخر به آب افتاد و فرار کرد! نمیدانستم برای ماهيگیر ناراحت باشم يا برای ماهی خوشحال!
..........................................................................................................................................ما نمیخواستيم شب را آنجا بمانيم اما خيلیها بودند که با خودشان کاروان يا چادر آورده بودند و آخر هفته را آنجا میگذراندند (اين هفته به مناسبت روز کارگر دوشنبه تعطیل است و آخر هفتهی طولانی داريم). خلاصه شب وقتی به خونه میگشتيم کلی خسته شده بوديم، سرتاپايمان بوی دود میداد و تا خرخره هم غذا خورده بوديم. □ نوشته شده در ساعت 8:04 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, August 25, 2003
● هفتهی پيش يک رستوران افغانی کشف کرديم. غذاهای خيلی خوبی داره و قيمتش هم مناسبه. تفاوت نام غذاها برامون جالب بود. به کباب کوبيده ميگن "کوفته کباب". به کباب چنجه ميگن "تيکه کباب". به کباب شيشليک هم ميگن "چوپان کباب". گوشت کبابهاش هم گوشت گوسفنده که ما اينجا کم میخوريم و وقتی میخوريم بهمون مزه ميده (اينجا بيشتر ما گوشت گوساله و مرغ مصرف میکنيم). ديروز که تعطيلی آخر هفته بود ظهر دوباره هوس اونجا رو کرديم و با ميشولک دوچرخههامون رو سوار شديم و رفتيم اون رستوران. اسم رستورانش "باميان کباب" است. نکتهی جالب در مورد رستورانهای اينجا اينه که برخلاف ايران که ساعت پذیرايی برای ناهار و شام است و خيلی جاها عصر رستوران غذا سرو نمیکنه، اينجا رستورانها یکسره باز هستند. مثلا اين رستوران افغانی که گفتم طول هفته از ساعت ده صبح تا ده شب باز و آماده پذيرايی است.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 5:24 PM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, August 17, 2003
● وقتی به علت مشکل فنی برق رفت، ما ايرانیها خيلی تعجب نکرديم. ولی اين کانادايیها که به اين چيزها عادت ندارند میگفتند که حتما يک حرکت تروريستيه!
..........................................................................................................................................خداييش قطع برق در اينجا از ايران بدتره چون زندگی اينجا بيشتر به برق وابسته است. وقتی برق ميره همه چيز مختل میشه. نه آب هست، نه میشه غذا پخت چون اجاقها برقیاند، نه مترو کار میکنه که وسيلهی اصلی رفت و آمده و نه کارتهای بانکی و اعتباری که وسيلهی اصلی خريده. خلاصه حسابی زندگی عادی مختل میشه. جاتون خالی پريروز بيست و پنج طبقه را از راه پله اومديم بالا! □ نوشته شده در ساعت 10:57 PM توسط ميشولک نظر_ Friday, August 15, 2003
● دوستی به نام بهزاد دارم که اينجا نامش تبديل به "بن" شده و دوست ديگرم نهال را سر کار "نلی" صدا میکنند. يک ايرانی میشناسم که نامش "آلکس" شده و نمیدانم نام واقعیاش چيست. يک متخصص کامپيوتر میشناسم که نامش حسن است ولی تبديل به "هريس" شده و يکی ديگر به نام جاويد که اکنون همه همکارانش او را به نام "جی" میشناسند. يک خانمی هست که کار مشاور املاک میکند و نامش از شهره تبديل به "شارون" شده است. مشاور املاک ديگری که فرهاد بوده ولی حالا "فرد" شده است.
..........................................................................................................................................اگر با آنها دوست نزديک باشی و در اين باره بپرسی میگويند که خيلی سخت است نام ايرانیات را در جامعهی اينجا به کار ببری زيرا که اينها نمیتوانند آن را تلفظ کنند. دايم بايد در حال هجیکردن و تکرارکردن نامت باشی. دوستم سامان میگويد که پيش میآيد برای کسی پیغام میگذارم و آخرش اسمم را میگويم ولی طرف خيال میکند گفتهام Someone! چارهاش را در اين ديده که نامش را به "سام" خلاصه کند. ما که نام ايرانیمان را به کار میبريم. خوشبختانه تلفظ نام هر دوی ما نيز ساده است. □ نوشته شده در ساعت 11:58 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, August 10, 2003
● ميشولک در مورد اينکه سر کار داوطلبانهی پيشين با ماشين جفری يکی از همکارام میرفتم و بهش بابت اين کار پول میدادم نوشته است. بايد اضافه کنم که من خودم از آن توافقی که کرده بودم خيلی راضی بودم. دو سه روز نخست من خودم به سر کار رفتم و برگشتم. نزديک به یک ساعت و نيم طول میکشيد که از خونه به شرکت برسم و برگشتن نیز همين حدود زمان میبرد و روزی هشت دلار هم پول بليط میدادم. پس از توافق با همکار چينیام جفری، زمان رفت يا برگشت به حدود چهل و پنج دقيقه کاهش پيدا کرد و هزينه رفت و آمدم هم به پنج دلار کاهش يافت. به گفتهی دوستان کانادايی اين يک مورد برنده-برنده بود!
..........................................................................................................................................توی اون شرکتی که کار داوطلبانه میکردم پنج نفر بوديم که در بخش کامپيوتر کار میکرديم و با هم جور بوديم. هر کدام از يک کشور آمده بوديم و زبان انگليسیمان هم در يک حدود بود. جفری چينی (البته نام اصلیاش اين نبود ولی به دليل مشکل بودن نامش برای خود نام انگليسی انتخاب کرده بود)، آناتولی روس، سنات سريلانکايی، يان رومانيايی و من ايرانی که يک ساعت ناهار را با هم بوديم و همچنين همگی سوار ماشين جفری میشديم. به جز جفری همگی در حال انجام کار داوطلبانه بوديم و وضعيت يکديگر را بهتر درک میکرديم. هميشه سر ناهار در بارهی کشورهایمان و تفاوتهای فرهنگی گفتگو میکرديم. يادمه يکبار در مورد اختراعات مهم چينیها صحبت میکرديم و من خواستم از باروت نام ببرم ولی نمیدانستم نام انگليسیاش چيست. از ديگر دوستان هم پرسيدم و معلوم شد که همگی میدانيم که در بارهی چی داريم گفتگو میکنيم ولی هيچکدام نام انگليسیاش را نمیدانستيم! آنشب با کمک فرهنگ لغت بود که من دانستم کلمهی انگليسی برای باروت Gunpowder است. وقتی من کار پيدا کردم دوستانم هم خيلی شاد شدند و به من تبريک گفتند. اميدوارم که همگی آنها هم هر چه زودتر کار مناسب پيدا کنند. □ نوشته شده در ساعت 11:47 AM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, August 06, 2003
● گاهی تفاوت فرهنگها آدم را به تعجب وا میداره. خنگولک وقتی کار داوطلبانه میکرد توی شرکتشان با يک مرد چينی به نام جفری همکار بود که خانهشان نزديک به ما است. روز اول جفری به خنگولک گفت تو چقدر کرايه راهت میشه تا به اينجا برسی؟ خنگولک گفت روزی هشت دلار. جفری گفت من حاضرم روزی هفت دلار ازت بگيرم و همراه من بيايی. گفت که جلوی در خونهات سوارت میکنم. خنگولک گفت اگه بيام تا سر خيابون تخفيف ميدی؟ جفری گفت باشه روزی پنج دلار. خلاصه خنگخدا هم قبول کرد و اين همکار و همسايه عزيز هر روز پنج دلار از خنگولک میگرفت تا خنگولک همراهش بره. البته به غير از خنگولک سه تا ديگه از همکاران رو هم سر راه سوار میکرد و ازشون پول میگرفت. جالب اينجا بود که جفری توی اون شرکت کار دايم داشت ولی تمام مسافرهای ماشينش بیکار بودند و کار داوطلبانه میکردند. پيش خودم فکر کردم با اين حساب من چقدر به دوست عزيزم رويا بدهکارم که چهار سال دانشگاه هر روز با هم با ماشين او به دانشکده میرفتيم و با هم برمیگشتيم. ياد اون روزها به خير!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 5:25 PM توسط ميشولک نظر_ Sunday, August 03, 2003 .......................................................................................................................................... Thursday, July 31, 2003
● ديروز کنسرت گروه Rolling Stones در تورنتو برگزار شد. اين کنسرت برای پشتيبانی از اقتصاد شهر تورنتو که بر اثر بيماری سارز و کم شدن گردشگر آسيب ديده بود برگزار شد. شمار شرکتکنندگان کنسرت نزديک به چهار صد و پنجاه هزار نفر برآورد شده بود. اين ميزان شرکتکننده برای کشور کانادا و همچنين گروه Rolling Stones يک رکورد است. بليط کنسرت چندان گران نبود و بهای آن بيست و يک دلار بود. با اين وجود ما ترجيح داديم که در خانه و از تلويزيون کنسرت رو تماشا کنيم. نخست اينکه ديروز وسط هفته و چهارشنبه بود و ما بايد فردايش سر کار میرفتيم (ما آدمهای کار دار اينجوری هستيم ديگه!). دوم اينکه اداره کردن چنين جمعيتی کار سادهای نيست و امکان هر پيشامدی وجود دارد. کما اينکه چندين سال پيش در يکی از کنسرتهای همين گروه، سه نفر بر اثر شلوغی کشته شدند (چه کنم که يه کم ترسو هستم!). اعضای اين گروه که میدانيد چند دهه است از چهرههای سرشناس موسيقی راک هستند همگی بالای شصت سال دارند. جالب بود که اين همه جمعيت برای تماشای کنسرت چند پيرمرد پيشکسوت موسيقی راک گرد هم آمده بودند. البته بايد گفت که دود از کنده بلند میشود و جناب مايک جگر آنچنان پرانرژی و چالاک بود که باور کردنی نبود.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 5:54 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, July 23, 2003
● چند روزه سر کار جديدم دارم ميرم. اين شرکت بيمه که توش کار میکنم خيلی شرکت بزرگيه. تنها در بخش کامپيوترش نزديک به صد نفر کار میکنند. مدير پروژهی ما يک خانم چشم بادومی است. البته از اون چشم بادومیهای چينی يا ژاپنی نيست، فکر میکنم فيليپينی يا تايلندی باشه (وقتی زياد باهاشون سر و کار داشته باشی تفاوتشون رو متوجه ميشی!). روز نخست اين خانم که نامش آيوی است منو به تمام کارمندان بخش کامپيوتر يک به يک معرفی کرد. کارمندان اين بخش نمونهی جالبی از کل جامعهی کانادا هستند. بين کارمندان از روی نام و چهرهشان میتوان مليتهای روسی، يوگسلاو، هندی، پاکستانی، چينی، سياهپوست آفريقايی، فيليپينی، افغانی، ايرانی و ... را تشخيص داد! رييس کل بخش کامپيوتر يک کانادايی است. رييس بخش برنامهنويسی يک پاکستانی است که چندين مدير پروژه زير دستش کار میکنند و آيوی يکی از آنهاست. هر مدير پروژه نيز پنج يا شش برنامهنويس و تحليلگر دارد.
..........................................................................................................................................من آغاز خوبی داشتم و در اين چند روز تونستم به خوبی جا بيافتم. شرکت خوبی به نظر مياد! □ نوشته شده در ساعت 8:45 PM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, July 20, 2003
● مسابقات تخته نرد!
..........................................................................................................................................پس از قرعهکشی انجام شده گروهی که من در آن هستم مشخص شد. گروه ما شامل پريسا خانم و بهمن خان و جناب آقای خنگ خدا (که خودم باشم!) است. در گروه ما رقابت خيلی داغه ولی در انجام ندادن هيچ کار! بهمن خان که هيچ خبری ازش نيست. پريسا خانم هم که خبری ازش هست خودش گفته من شديدا ویروسی شدهام و ايميلهای منو باز نکنين! من هم که چندين و چند ايميل مشکوک که فايل ضميمه هم همراه داشت از ايشان دريافت کردم و همه را با اجازهی بزرگترها حذف کردم! از طرف ديگه هيچ کس هم به من خنگ نگفته با دوستانی که دور از ما هستند با کمک چه سايتی و چه نرمافزاری بايد بازی کنيم؟ خلاصه شير تو شيری است اساسی و در گروه ما پس از يک رقابت خيلی شديد و تنگاتنگ به نظر ميرسه که هر سه تايیمون سوم شدهايم! □ نوشته شده در ساعت 9:27 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, July 17, 2003
● از همهی دوستان گرامی سپاسگزارم که به ما شادباش گفتند. خودمان هم بسيار شادمان هستيم. شوخی نيست و چهارده ماه چشم به راه چنين روزی بودهايم. در تمام مدتی که من کار داوطلبانه انجام میدادم و تلاش در افزايش ارتباط و شناختن افراد بيشتری در زمينهی کار کامپيوتر داشتم اين ميشولک بود که بار هزينههای خانواده را به دوش میکشيد. اگر ميشولک گل من سخت کار نمیکرد و درآمد کارش نبود من هرگز نمیتوانستم با اين هزينههای سنگين زندگی در اينجا دنبال کار co-op و داوطلبانه بروم. فکر میکنم مناسبترين روش کاريابی در اينجا همين باشد. ممکن است مانند خودم که چند ماه در وزارت آموزش کار کردم در پايان خبری از استخدام نشود ولی امکان دارد از بين همکارانی که با آنها برخورد داری و با قابليتهايت آشنا میشوند کسی پيدا شود که بتواند به شرکتی معرفیات کند. اطمينان دارم که به خوبی از عهدهی اين کار برخواهم آمد. از هماکنون به اين فکر میکنم که بتوانم جای پايم را محکم کنم و تلاش کنم اين قرارداد چهارماهه را در پايان به استخدام تمام وقت تبديل کنم. تمام تلاشم را در اين راستا به کار خواهم گرفت.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 2:05 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, July 12, 2003
● بالاخره پس از اين همه تلاش يک کار مناسب پيدا کردم!
..........................................................................................................................................![]() دو هفته پيش با مدير نرمافزار يک شرکت بيمه مصاحبه کرده بودم. در طول اين دو هفته مرتب تماس میگرفتم و پیگيری میکردم. ديروز از آن شرکت تماس گرفتند و پيشنهاد يک قرارداد چهار ماهه را به من دادند. ناگفته مشخص است که من فوری پيشنهاد را پذيرفتم! بعد از ظهر ديروز به محل شرکت رفتم و قرارداد را امضا کردم. از يک هفتهی ديگر کارم آغاز خواهد شد. اين اميد هم وجود دارد که بتوانم پس از چهار ماه دوباره قراردادم را تمديد کنم. عنوان کارم Oracle Senior Programmer and Analyst است. خوشحالم که دقيقا در زمينهی تخصصی و مورد علاقهی خودم کار پيدا کردم. آن کار داوطلبانهی سه ماهه که در وزارت آموزش داشتم باعث شد بتوانم اين کار را پيدا کنم. يکی از همکارانم در وزارت آموزش مرا به اين شرکت معرفی کرد. راستی ويژگی ديگر اين کار اين است که محل شرکت با خانهی ما فقط دو ايستگاه مترو فاصله دارد که تو شهر بزرگی مانند تورنتو بسيار مناسب و نزديک حساب میشود. □ نوشته شده در ساعت 10:11 AM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, July 11, 2003
● خيلی غمگين بودم. حالم گرفته بود. پيش خودم فکر میکردم چرا بعضیها ناشنوا، نابينا يا بهمچسبيده به دنيا میآيند. چرا همه در شرايط مثبت و برابر نيستند. واقعا دلم گرفته بود. خنگخدا هم خانه نبود. ساعت حدود ۱۰ شب بود که گفتم برم بيرون يه گشتی بزنم شايد حالم بهتر بشه. رفتم به کتابفروشی Indigo. هميشه ساعت ۱۱ میبنده ولی نمیدونم چرا سر ساعت ۱۰ تعطيل کرد. دست از پا درازتر برگشتم به سمت خانه. توی راه مردی را ديدم که روی صندلی چرخدار داشت با دوستانش گپ میزد. اين مرد نه دستی داشت و نه پايی. فقط يک تن بود و يک سر! از کار دنيا حيرتزده بودم. به خودم گفتم ميشولک قدر زندگیتو بدون. تو هم دست داری هم پا (تازه از هرکدوم دوتا) تن سالم داری و مغز سالم (البته خنگخدا ميگه اين يکی رو خيلی مطمئن نباش!). يک همسر خوب داری و يک خانوادهی دوست داشتنی. در يک بستر آمادهی پيشرفت توی يک کشور متمدن زندگی میکنی. گفتم: ميشولک پتانسيلهای خود را بشناس و ببين که در اين دنيا که گاهی شانس از آن زندگیهای گوناگون میسازد تو چه خوش شانس بودهای. پيش خودم فکر کردم که شايد خدا بعضیها را قربانی میکند تا بعضی ديگر از آنها درس بگيرند و خوشبخت شوند. زندگی آنها بيهوده نبوده. آنها فدا میشوند تا کسانی ديگر راه درست زندگی را بشناسند.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:11 AM توسط ميشولک نظر_ Tuesday, July 08, 2003 .......................................................................................................................................... Saturday, July 05, 2003
● چند روز پيش با ميشولک رفته بوديم دوچرخهسواری. پيش از راهافتادن مطابق معمول وضعيت هوا رو چک کرديم. پيشبينی رگبار پراکنده شده بود. برای همين بارونیهامون رو گذاشتيم تو کولهپشتی. چشمتون روز بد نبينه وسط راه برگشتن بوديم که بارونی گرفت اساسی! تو ايران فقط شمال من چنين بارونهايی ديده بودم. مثل سيل بارون ميومد، رعد و برق میزد و ما در حال رکابزدن بوديم! ديدنی و جالب بود ولی پس از يک ربع ساعت ديگه با وجود پوشيدن بارونی شده بوديم موش آبکشيده! وقتی رسيديم خونه يک دوش آب داغ لازم بود تا جونمون گرم بشه و سرحال بياييم.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 1:05 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, July 02, 2003
● استرس استرس استرس! فکر میکردم با رفتن از ايران استرسهايم کم میشود. ولی میبينم که زندگی در اينجا استرسهايی دارد که قبلا تصورش را هم نمیکرديم.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 4:09 PM توسط ميشولک نظر_ Monday, June 30, 2003
● رژهی همجنسگرايان تورنتو (Gay Parade)
..........................................................................................................................................![]() اين خانم محترم (ببخشيد در واقع آقای محترم!) يکی از شرکتکنندگان میباشد. □ نوشته شده در ساعت 8:58 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, June 28, 2003
● اون موقعی که ما اومديم کانادا لهجهی کانادايیها خيلی بد بود. اصلا ما نمیفهميديم که چی دارن ميگن! ولی به تدريج تلاش کردند و لهجهشونو بهتر و بهتر کردند. الان کم و بيش خوب صحبت میکنند و آدم متوجه میشه که چی میگن! بايد به کانادايیها آفرين گفت که متوجه اشکال کار خودشون شدند و کوشش کردند تا ايراد حرفزدنشان را برطرف کنند. البته هنوز خيلی مونده تا کامل مثل آدم صحبت کنند! اگه بخوان موفق بشن بايد خيلی بيشتر از اينها تلاش کنن و زبانشونو بهتر کنن!
..........................................................................................................................................![]() □ نوشته شده در ساعت 11:28 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, June 26, 2003
● احتمالا شنيدهايد که چندی پيش دختری ده ساله به نام هالی جونز از نزديکیهای خانهاش در مرکز شهر ربوده شد و چندی بعد پليس جسد تکه تکه شدهاش را پيدا کرد. حالا ظاهرا پليس قاتل را پيدا کرده. يک مرد سفيدپوست کانادايی. فکر میکنيد آقا چکاره است؟ بله، برنامهنويس کامپيوتر و متخصص نرمافزار! استغفراله!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 6:11 PM توسط ميشولک نظر_ Sunday, June 22, 2003
● دورهی co-op که در وزارت آموزش میرفتم به پايان رسيد. سه ماه تمام رايِگان براشون کار کردم. در آخر از من سپاسگزاری کردند و هيچ خبری از استخدام نشد! رييسمون فرانسيس از تلاشهای من قدردانی کرد و گفت اگر بودجه داشتند صددرصد استخدامم میکردند ولی چون بودجهای در کار نيست نمیتوانند برای من کاری کنند. او گفت هر کجا که برای کار اقدام کردم نام او را به عنوان معرف بدهم و او از قابليتهای من حسابی تعريف خواهد کرد. به هر حال اين حرفها برای فاطی تمبون نمیشه از اين تلاش سه، چهار ماهه هم نتيجهای جز آشنايی با محيط کار اينجا دستگيرمان نشد! دوباره روز از نو روزی از نو!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:55 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, June 17, 2003
● کاشکی همانقدر که از نظر ذهنی پرانرژی هستم و میخواهم کارهای زيادی انجام دهم از نظر فيزيکی هم پرانرژی بودم. آخر روز که میشه میبينم هنوز خيلی کارهاست که میخواهم انجام بدم ولی آنقدر خسته شدهام که ديگه نمیتوانم. اين برای من يک استرس دائمی درست میکند. چون هميشه از برنامهای که در ذهن دارم عقبم.
..........................................................................................................................................يکی از دوستام ميگه چارهاش ورزشه و اين تنها راهيه که میتونم انرژیام را زياد کنم. تازگيا خودم يک کشف کردم و اون قهوه است. ولی از اعتيادی که بهش پيدا کردم بدم مياد. اگه يک راه بهتر و سالمتر از قهوه برای دوپينگ سراغ داريد بگيد. ![]() □ نوشته شده در ساعت 5:11 PM توسط ميشولک نظر_ Friday, June 13, 2003 .......................................................................................................................................... Sunday, June 08, 2003
● اين آخر هفته مخصوص ورزش بود. تا دلتون بخواد دوچرخهسواری توی پارک جنگلی. خيلی باصفا بود. ساندويچهايمان را هم توی پارک خورديم. کاشکی هميشه هوا اين قدر خوب بود. امروز هم با دوچرخه از خانه رفتيم مرکز شهر. توی Queen's Park فستيوال سازهای ضربی بود. دو تا سن برقرار بود. نوازندگان سازهای ضربی به سبک آفريقايی میزدند و تماشاگران را به شادی و رقص واداشته بودند. بازار مکاره هم برقرار بود. انواع مختلفی از سازهای ضربی و همچنين اجناس مناسب برای يادگاری را میفروختند. هنگام برگشتن باران گرفت. خدا را شکر بارانیهايمان را برده بوديم. توی راه دو تا قهوه هم زديم. :) جاتون خالی روز خوبی بود.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:26 PM توسط ميشولک نظر_ Wednesday, June 04, 2003
● هر کی ازدواج کنه سرش کلاه رفته و هر کی ازدواج نکنه سرش بیکلاه است!
..........................................................................................................................................اگر کسی ازدواج کند و نخواهد ديدگاهش را عوض کند. نخواهد بپذيرد که هر دو طرف نياز به تغيير برای هماهنگ شدن با هم دارند. در اين حالت نصيبی جز درگيری و بگومگو و يا احساس مغبون شدن نخواهد داشت. در اينصورت بايد گفت سرش کلاه رفته. اما اگر دختر و پسری که ازدواج میکنند بپذيرند از دو خانواده مختلف با بايدها و نبايدهای متفاوت و سيلقههای مختلف آمدهاند و بايد براساس مشترکاتشان يک زندگی زيبا را پايهريزی کنند. در جاهايی بايد از عادتهايشان چشمپوشی کنند و اين گذشت را از همسرشان نيز ببينند. در اين حالت وقتی از سر کار روزانه برمیگردند، به سوی خانه پر میکشند. بیتابی میکنند که هر چه زودتر همسرشان به خانه بيايد و سرخوش از کنار هم بودن باشند. در اينصورت به اين نتيجه میرسند که اگر اين رابطهی قشنگ را نداشتند سرشان بیکلاه مانده بود. من خوشبختی آن را داشتهام که جزو گروه دوم باشم. □ نوشته شده در ساعت 2:18 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, May 29, 2003
● وبلاگ و وبلاگنويسی فرصت خوبيست برای ما ايرانيان تا تمرين دموکراسی کنيم. شايد پرسش پيش بيايد که وبلاگنويسی را به دموکراسی چه کار؟ بايد گفت در همين دنيای وبلاگ گفتگوهای زيادی در بخشهای نظرخواهی پيش میآيد که دوستان وبلاگنويس را با نظرهای ديگران آشنا میکند. اين خودش يک تمرين خوب برای آنست که بتوانيم نظر خودمان را بگوييم و نظر ديگران را بشنويم، به مخالفان خرده بگيريم و پای باورهای خودمان بايستيم. تمرين خوبی است که ياد بگيريم مخالف من دشمن من نيست و نبايد نابود شود! فرهنگ مدارا کردن با دگرانديشان و مخالفان را ياد میگيريم. ياد میگيريم همه نبايد يک جور بيانديشند و هر کس با من نباشد بر من نيست.
..........................................................................................................................................نکتهی ديگری که میخواستم به آن اشاره کنم اين است که به نظر من در گفتگوهای پيش آمده بايد تا آنجايی جلو برويم که گفتگوکنندگان با نظرهای يکديگر آشنا شوند. اگر توضيح اضافهای نياز بود بدهيم و اشکالهايی که به نظرهای طرف روبرو وارد میدانيم را مطرح کنيم. من فکر میکنم پافشاری زياد برای همعقيده کردن ديگران با خودمان پيامدش دلگيری و جبههگيری و تندشدن گفتگو است. شايد بهتر باشد در اين کار زيادهروی نکنيم. يادمان باشد که تلاش کنيم انسانها را سفيد و سياه نبينيم و بپذيريم هر کس در وجودش بدیها و خوبیها را با هم دارد و از دريچهی چشم خودش به دنيا نگاه میکند. □ نوشته شده در ساعت 2:44 PM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, May 25, 2003
● در جريان جنگ عراق، کانادا به دو تا از بهترين دوستانش يعنی آمريکا و انگليس پشت کرد و با آنها همراه نشد چرا که افکار عمومی کشور مخالف جنگ بود.
..........................................................................................................................................در جريان بيماری سارز آنطور که از دوستانم که در بيمارستان کار میکنند شنيدهام، مسوولين بسيار مسوولانه برخورد کردند و با کنترلهای شديد و هزينههای گزاف تا جايی که توان داشتند سعی کردند بيماری را تحت کنترل خود درآوردند. خوشحالم از اين که در جايی زندگی میکنم که مسوولين صلاح مردم را به منافع خود ترجيح میدهند. کمکم احساس میکنم کانادا را دوست دارم. □ نوشته شده در ساعت 11:32 PM توسط ميشولک نظر_ Monday, May 19, 2003
● امروز دوشنبه زادروز ملکه ويکتوريا فرمانروای نامدار انگليسی است که شصت و چهار سال بر انگلستان سلطنت کرد. او از سال 1837 تا 1901 ملکهی انگليس بود. ملکه ويکتوريا در هجده سالگی به تخت نشست و زمان درگذشتش هشتاد و دو سال داشت. او رکورددار مدت سلطنت در انگلستان است. هر چند من فکر میکنم اگر پيشامدی روی ندهد ملکه اليزابت دوم که به تازگی جشنهای پنجاهمين سالگرد سلطنتش برگزار شد بتواند رکورد وی را بشکند.
..........................................................................................................................................به هر حال همه اينا رو گفتم که بگم امروز در کانادا تعطيل رسميه و آخر هفتهی طولانی اين هفته داشتيم (سه روز تعطيلی بود). هوا هم اين آخر هفته عالی بود و جای شما خالی رفتيم پيکنيک و کلی خوش گذرونديم. □ نوشته شده در ساعت 1:43 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, May 13, 2003
● بسياری از واژههايی که ما در زبان پارسی روزانه به کار میبريم از زبان فرانسه وارد زبانمان شدهاند. گروهی از اين واژهها آنچنان در زبان ما جا افتادهاند که باورکردن فرانسه بودنشان سخت است. واژههايی همچون: رفوزه - دوش - مغازه - پاساژ - کاميون - نمره - تمبر - مايو - پالتو - مانتو - موزه - بودجه - کوپن - شانس - گيشه....
□ نوشته شده در ساعت 1:22 PM توسط خنگ خدا نظر_
● در زبان تازی واژهی پارسی نرگس تبديل به نرجس شده و همچنين به جای گوهر، واژهی جوهر (که جمعش میشه جواهر) را به کار میبرند. شگفتانگيز اينه که گاهی ما واژهی زبان خودمان را کنار گذاشتهايم و تازی شدهی آن را به کار میبريم. همچون آذربايجان به جای آذرآبادگان، دستجرد به جای دستگرد، لجام به جای لگام. با اين حساب میتونيم به جای گرگ هم تازیاش بکنيم و بگيم جرج!
..........................................................................................................................................اگه اين جوری باشه پس اگه بگيم جرج بوش داره مياد، يعنی بوی گرگ داره مياد؟! □ نوشته شده در ساعت 1:17 PM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, May 09, 2003
● اينترنتسيتی!
..........................................................................................................................................آقای دکتر جلالی مدتی پیش يک گردهمآيی در جزيره کيش راه انداخته بود برای بررسی ايجاد اينترنتسيتی در کيش. گروهی ميهمان خارجی هم برای اين همايش دعوت شده بودند. در گرماگرم برگزاری همايش بود که برق رفت. يکی از ميهمانان خارجی همايش به خنده گفته بود: -You don't need Internet City, you need Electricity! □ نوشته شده در ساعت 10:11 AM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, May 07, 2003
● آهای تهران دلم برات تنگ شده.
..........................................................................................................................................برای شيرپلا و قلهی توچال، برای لواشکهای دربند، برای کوچههای دنج دروس، برای پيتزا اکسپرس، برای اون پارک جنگلیه، برای بلوار شهرزاد، برای کلهپاچهای کاشانی، برای فروشگاه پانوراما، برای فیلمخانه ملی، برای کباب کوبیدهی خیابون بهار، برای پارک جمشيديه، برای هاتشکلات نیلوفر، برای سینما فرهنگ، برای خونهی آشنايان، برای خود آشنايان، برای اون کباب ترکی ستارخان، برای ورزشگاه داووديه، برای جشنواره فیلم فجر، برای آبگوشتی ميدون تختی، برای مغازهی اوستا کفاش، برای کلاس اکبر مالکی، برای ترافيک همت، برای اون پاتوقهای دنج.... برای همشون دلم تنگ شده. □ نوشته شده در ساعت 4:58 PM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, May 04, 2003
● برای نخستين بار در عمرم جايی کار میکنم که مديرم با انصاف است. يک انسان واقعی است و مثل ساير مديرانی که قبلا داشتم اهل بهرهکشی و سوءاستفاده از کارمندش نيست. تجارب قبلی باعث شده بود کمکم به اين نتيجه برسم که تمام کارفرماها بد و سوءاستفادهچی هستند. ولی خوشبختانه اين تجربه به من آموخت که همهی آدمها را توی يک قالب نريزم. من اينجا کار اصلی خودم را انجام نمیدهم. من اينجا برنامهنويس کامپيوتر نيستم اما شادم. به نظر شما آيا اين مهمتر نيست؟ هر روز با رغبت میروم سر کار و عصر با رضايت از کار برمیگردم. خودم را در سود و زيان کار شريک حس میکنم. وقتی کاری خوب انجام میشود شاد میشوم و وقتی کاری درست از آب درنيايد ناراحت و غمگين میشوم. انگار که اين تجارت مال خودم است. چقدر وقتی آدم با يک انسان واقعی کار میکند کارکردن شيرينتر و آسانتر میشود. با تمام اینها در فکر اين هستم که در آيندهی نزديک بروم سراغ درس.
..........................................................................................................................................به راستی جاهطلبی با انسان چکار میکند. جاهطلبیام به من میگويد که به اين کار به عنوان يک کار موقت فکر کنم. جاهطلبیهايم مرا از يک کار آرام و دلپذير دور میکند و مرا به سمت آيندهای نامعلوم و يک کار جديد و نامشخص میکشاند. نمیدانم آيا اين جاهطلبی به صلاح من است يا به زيان من. اما میدانم بدون قدرت ريسک نمیتوان به موفقيتهای بيشتر رسيد. به قول معروف: Dare to Dream □ نوشته شده در ساعت 11:32 AM توسط ميشولک نظر_ Thursday, May 01, 2003
● چشمم از اين کار داوطلبانهی سه ماهه که دارم ميرم آب نمیخورده! فکر نمیکنم منجر به استخدام يا چيزی بشه. پيش از من يک خانم چينی اينجا معرفی شده بود و کار داوطلبانه انجام میداد. چند روز آخر دورهی اون با چند روز نخست دورهی من همزمان بود. در پايان کارش ازش تشکر کردند و گفتند خدا نگهدار! هيچ خبری از استخدام نشد. دارم فکر میکنم اگه به زودی کار پيدا نکنم وام تحصيلی بگيرم و برم سراغ درس خوندن. بايد ديد در اين زمينه چيکار میتونم بکنم.
..........................................................................................................................................از اين بلاتکليفی ديگه حسابی خسته شدم. □ نوشته شده در ساعت 11:35 AM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, April 26, 2003
● وقتی بزرگ میشويم، مامان و بابا کوچک میشوند
..........................................................................................................................................در دوران بچگی پشتيبان و حامی قدرتمندی داريم به نام مامان و بابا. میدانيم که اين پشتيبان ما را همه جا و در مقابل همه چيز محافظت میکند، در مقابل موجودات ناشناخته، در مقابل افرادی که میخواهند به ما آسيب برسانند، در مقابل حيوانات وحشی، در مقابل بیماری و هر چيزی که به نوعی بخواهد به ما صدمه بزند. اما وقتی بزرگ میشويم میبينيم مامان و بابا آنقدر قوی و زورمند نيستند که بتوانند ما را از همهی خطرات حفظ کنند. وقتی ما بزرگ میشويم، مامان و بابا کوچک میشوند و زورشان کم میشود. وقتی بزرگ میشويم توی يک دنيای پر خطر رها میشويم و اين رها شدگی چقدر سخت است. میکوشيم به يک حامی و پشتيبان ديگر که زورمند و قوی است پناه ببريم و اسم آن را میگذاريم خدا. دلم میخواست الان بچه بودم، با ايمان قوی به مامان و بابايی که مرا در آغوش گرمشان از همهی خطرات حفظ میکنند. □ نوشته شده در ساعت 7:22 PM توسط ميشولک نظر_ Wednesday, April 23, 2003
● خط فارسی (3)
..........................................................................................................................................خوب کجا بوديم؟ آهان پس از نظرخواهی که انجام داديم به دو راه حل رسيديم. يکی به کار بردن خط لاتين و ديگری حذف حروف تکراری در خط عربی فعلی که هر کدام هم موافق و مخالف خودش را داشت. اگر گزينهی حفظ خط عربی ولی بصورت تغيير يافته و با حذف حروف تکراری را در نظر بگيريم چه دستآوردی خواهيم داشت؟ درست است که حروف تکراری حذف میشوند ولی مشکل اساسی که همانا نداشتن حروف صدادار است کماکان سر جای خودش باقی میماند. اگر هم بخواهيم برای حروف صدادار هم نمادهای جديد تعريف کنيم و به کار ببريم به نظر من بيشتر دچار سردرگمی و آشفتگی میشويم. مثل اينکه حق با نمايه جون بود که میگفت گفتگو دربارهی تغيير خط در آخر به استفاده از خط لاتين منجر میشود. خوب حالا پرسشی که برای من پيش مياد اينه که چه اشکالی در اين کار هست؟ خواهش میکنم وقتی دربارهی به کار بردن خط لاتين صحبت میکنيم ياد خط پينگيليش نيافتيد! اگر بنا باشد با کمک خط لاتين برای زبان فارسی الفبای نوشتاری تهيه شود برای حروفی مانند چ، ش، خ، ژ، ق.... نيز فکری خواهد شد تا مجبور نباشيم بصورت دو حرفی و به شکل gh, zh, kh, sh, ch.... بنويسيم. همچنين برای به کار گيری حروف صداردار نيز استانداردی طراحی میشود. يکی از ويژگیهای به کار بردن خط لاتين اين است که کم و بيش همگی با خواندن آن آشنا هستيم و مثل به کار بردن نمادهای جديدی که به کلی برای مردم غريب باشد نيست. دوست دارم بدانم چه اشکالی در گفتگو به زبان فارسی و نوشتن به خط لاتين وجود دارد؟ البته لازم به تذکر است که برای جلوگيری از بيگانه شدن با نوشتههای پيشينيان و همچنين رفع نگرانی کسانی که خط عربی را خط قرآن میدانند، میتوان کماکان در کنار خط جديد خط عربی کنونی را نيز در مدرسه به کودکان آموزش داد. ولی برای کارهای اداری و دفتری روزانه و نامهنگاری و کار با کامپيوتر از خط لاتين استفاده کرد. چشم به راه خواندن نظرهای شما دوستان هستم. □ نوشته شده در ساعت 6:25 PM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, April 20, 2003
● چند روز پيش سوار مترو شده بودم. واگن پر از مسافر بود و چون تمام صندلیها پر بود من و گروه زيادی ايستاده بوديم. پيرزنی در اين ميان ايستاده بود. هر کس تو دنيای خودش بود و همه چشم به راه رسيدن به مقصد بودند. ناگهان پيرزنه شروع کرد به سرفهکردن. چشمتون روز بد نبينه واگن به هم خورد! دو سه نفر که جلوش ايستاده بودند به تندی پشتشون رو به پيرزنه کردند. يه خانم که نشسته بود فوری يقهی کتشو جلوی صورتش گرفت. چند نفر هم چپچپ نگاهش میکردند! به نخستين ايستگاه هم که رسيديم گروه زيادی پياده شدند که فکر نکنم مقصدشان بود! اين ترس از بيماری سارس چه کارها که نمیکنه!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:01 PM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, April 13, 2003
● چهارشنبه گذشته در گردهمايی ماهانه انجمن مهندسان و آرشيتکهای ايرانی در کانادا شرکت کردم. گردهمايی در يکی از سالنهای هتل شرايتون برگزار شد. سخنران مهمانی آقای اکبر اعتماد با درجه دکترای فيزيک هستهای بود. مردی ميانسال و احترام برانگيز. رييس سازمان انرژی اتمی ايران در سالهای پيش از انقلاب. سخنرانی ايشان برخلاف انتظار يک سخنرانی علمی و تکنيکی نبود. ايشان با لحن متواضع خود گفتند که من چيزی درباره اتم ندارم بگويم که شما ندانيد. در اين سن و سال مشکل من اتم نيست بلکه مشکلم وطنم ايران است.
..........................................................................................................................................دکتر اعتماد به نکتهای در فرهنگ ايرانی اشاره کرد که شايد کمتر کسی به آن توجه نشان میدهد. برداشت من اين بود که به عقيده ايشان فرهنگ ايرانی يک فرهنگ مقاوم است. از آنجايی که ملت ايران هميشه مواجه با تهاجم و جنگ بوده، ياد گرفته که مقاومت کند. هر کس حکومت را در دست بگيرد فرهنگ ايرانی ناخواسته با آن به مقابله میپردازد. بدون اينکه جايگزينی مشخص برای آن داشته باشد و اين يک فرهنگ سازنده نيست. ملت ما به دلايل مختلف وضعيت فعلی را ويران میکند اما برنامهای مشخص برای آينده ندارد. حالا ويران کنيم بعدا تصميم میگيريم که چه کار کنيم. اين موضوع فقط در مورد حکومت نيست. در مورد تمام ابعاد قدرت است. با هر کس که در مملکت ما کار بزرگی انجام میدهد مخالفت میکنيم. دلايل مختلف میتراشيم تا از کارهای بزرگ انتقاد کنيم بدون اينکه بدانيم آن شخص سر راهش چه موانعی بوده و آيا انتقاد ما به حق است يا خير. به راستی چرا ما اين همه از هم انتقاد میکنيم؟ همديگر را میکوبيم و سرکوب میکنيم. چرا حامی و پشت هم نيستيم؟ چرا ما اينقدر تنگ چشم شدهايم؟ دکتر اعتماد مردی که در طول زندگیاش پلههای موفقيت را بالا رفته و به بالاترين مدارج علمی، تخصصی و آموزشی نايل شده باور دارد که اين روش، روش موفقيتآميزی برای ملت ايران نيست. کاش ما بتوانيم از تجربههای انسانهای موفق درس بگيريم. □ نوشته شده در ساعت 7:16 PM توسط ميشولک نظر_ Friday, April 11, 2003
● خط فارسی (2)
..........................................................................................................................................چند تن از دوستان دربارهی خط فارسی نظر دادند که ازشون سپاسگزارم: - نمايه جون که گفته راهی که من میرم به ترکستان است! (البته من هنوز راهی نيست که برم و از شما راهکار خواستم!) - پریناز جون گفته از نوشتن زبان فارسی با خط لاتين بدش مياد. - شادی جون و يونی جون هم با اين مشکلی که من در مورد نوشتم برخورد داشتهاند. - بانو جون ارديبهشت پيشنهاد به کار بردن اعراب برای سادهتر شدن خواندن خط کرده. اعراب رو اعراب نخونيد يه وقت! - کاپيتان نمو جون که از پيدا کردن چارهای برای اين مشکل نا اميده. - کتبالو جون پيشنهاد داده که حروف تکراری حذف بشه و برای اصوات هم حروف جديد تعريف کنيم. - مرتيا جون در مورد خطی که خودش ابداع کرده برامون نوشته که خوشحال میشيم بيشتر در موردش بدونيم. - زيتون جون باور داره که به کار بردن زیر و زبر (اعرابگذاری) خط رو زشت میکنه و باهاش مخالفه. - ميترا جون میگه که به کار بردن اعراب خط رو خندهدار میکنه و باهاش مخالفه. - مسافر جون و افسانه جون هم خيلی محتاطانه برخورد کردند و راهی هم پيشنهاد ندادند. - هاله جون هم از وجود چنين مشکلاتی حرص میخوره ولی پيشنهادی نداره. - آبی جون هم خط "شثی امنیذا ظیت نعب کصث8ق دظوید ویتد شتی" رو پيشنهاد داده! (کسی اين خط رو بلده؟!) - بانو جون نامهها هم نوشتهی منو بامزه دونسته. من خودم از اعرابگذاری خوشم نمياد و به نظرم حالت دست خط کلاس اولی پيدا میکنه! به کار بردن خط لاتين يکی از راههای چاره است که چند تن از دوستان باهاش مخالفت کردند. پيشنهاد کتبالو هم به نظرم خوب و پذيرفتنی مياد. همين جا ازش خواهش میکنم که بيشتر برامون توضيح بده. همينطور از مرتيا هم درخواست میکنم برامون دربارهی خطش بنويسه. بياييد در اين زمينه فعالتر باشيم. شايد بتونيم يک کار گروهی خوب انجام بديم. □ نوشته شده در ساعت 7:40 PM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, April 06, 2003
● خط فارسی (1)
..........................................................................................................................................اين چند روز خيلی به موضوع خط و نگارش فارسی فکر کردم. داشتم فکر میکردم که چه جايگزينی به جای خط عربی میتوان برگزيد. میدانيد که ما زبانمان فارسی است ولی خطی که به کار میبريم خط عربی است. اشکالهای خط عربی نیز که آشکار است. ما در زبان فارسی چند جور ز، ض، ظ، ذ و یا چند جور س، ص، ث نداريم و همه را يک جور تلفظ میکنيم. در حالی که در زبان عربی هر کدام از اين حروف تلفظ جداگانهای دارند. پس چه دليلی دارد که ما همهی اين حروف تکراری را داشته باشيم؟ از طرف ديگر يکی از ويژگیهايی که میتوان در ارزيابی يک خط در نظر گرفت اين است که آيا آن خط دارای حروف صدادار میباشد یا خیر. در اين زمينه هم خط عربی دچار اشکال و ايراد است. برای نمونه چنانچه شما برای نخستین بار با واژهی گرسيوز (يکی از نامهای به کار رفته در شاهنامه) برخورد کنيد نمیدانيد آن را چگونه بخوانيد. چگونه میتوان در خط عربی تلفظ درست يک کلمه را تشخيص داد؟ شايد بهتر است برای همهی کلمهها از زير و زبر استفاده کرد! من آشنايی داشتم با نام خانوادگی شکری (Shekari) که همه نام وی را شکری (Shokri) میخواندند که خشمگين میشد و هميشه نام درستش را گوشزد میکرد! چارهی کار چيست؟ چه خطی مناسب است؟ چشم به راه خواندن پيشنهادهای شما دوستان خوبم هستم. □ نوشته شده در ساعت 6:47 PM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, April 04, 2003 .......................................................................................................................................... Wednesday, April 02, 2003 .......................................................................................................................................... Sunday, March 30, 2003
● ما اگه شانس داشتيم اسممونو ميذاشتن شانسعلی! تو اين همه کشور دنيا تنها دو سه کشور به اين ويروس بيماری مرگبار تنفسی (SARS) آلوده شدند که يکيش کانادا است. از شانس ما کانون بيماری تو کدوم شهر است خودتون حدس بزنين توی تورنتو! حالا باقالا بيار خر بار کن!!! هيچی ديگه اين ميشولک هم که از تبار شجاعان است منو کچل کرده! اگه يکی تو مترو يا اتوبوس يه تک سرفه بکنه میخواد از پنجره خودشو بندازه بيرون! شبها که کابوس حمله عراقیها به تورنتو رو میديد بس نبود حالا کابوس اين بيماری تازه هم بهش افزوده شده. تا حالا سی، چهل نفر توی تورنتو اين بيماری رو گرفتن و سه نفر هم مردن. جالب اينه که تو داروخانههای شهر ماسک گير نمياد و چند جا رفتيم گفتند تموم شده! هر کس هم بخواد از تورنتو پرواز بينالمللی داشته باشه ازش تست میگيرن که اين بيماری رو نداشته باشه و به کشورهای ديگه انتقال نده. نخستين مورد اين بيماری در تورنتو در مسافری ديده شد که از هنگکنگ آمده بود. ايشان دو سه روز پس از ورود به تورنتو، دعوت حق را لبيک گفتند و به ديار باقی شتافتند! اين سوغاتی اين جوری از هنگکنگ به کانادا رسيد.
..........................................................................................................................................خدا آخر و عاقبت ما رو به خير کنه! □ نوشته شده در ساعت 4:14 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, March 27, 2003
● سه روز است که کارم را به عنوان داوطلب در بخش رايانهی وزارت آموزش آغاز کردم. برايم کارت رفت و آمد صادر شده و ميز و رايانه هم در اختيارم قرار گرفته است. قرار شده سه ماه در اين محل کار رايگان کنم تا به گفتهی خودشان "تجربهی کار کانادايی" پيدا کنم! البته اين گوهر گرانبها به اين سادگی به دست نمیآيد و بايد برايش ماهها تلاش کرد!
..........................................................................................................................................چيزی که در اين سه روز دستگيرم شده اين است که همه جای دنيا بهرهوری کار دولتی پايينتر است! در حالی که دوستانم در شرکتهای خصوصی اينجا فشار کاری زيادی دارند، کارمندان بخش رايانهی وزارت آموزش بخش نه چندان کوچکی از وقت روزانه را به گفتگوی تلفنی، شوخی و خنده با همکاران، خوردن و نوشيدن و وقت تلف کردن میگذرانند! البته سه روزه نمیتوان ديد درستی از ميزان کار کارمندان اينجا پيدا کرد و نبايد پيشداوری کرد. راستی چرا بايد در همه جای دنيا بهرهوری ادارههای دولتی پايينتر باشد؟ آيا دليلش نبود دلسوزی در بخشهای دولتی است؟ آيا روشهای پيگيری و نظارت درستی در اين گونه ادارهها وجود ندارد؟ شايد هم بودجه از پيش تامين شده و نبود نگرانی از ورشکستگی سبب پايين آمدن انگيزه و در پی آن بهرهوری میشود. □ نوشته شده در ساعت 6:23 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, March 25, 2003
● قرار بود به مناسبت نوروز در يکی از ميادين شهر برنامهی جشن و رقص و پايکوبی اجرا شود. اما به دليل شروع جنگ و مسايل امنيتی برنامه بهم خورد. خيلی از مردمی که مثل ما از بهم خوردن برنامه اطلاع نداشتند به محل اجرای برنامه آمده بودند و با سن خالی مواجه شدند!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:08 PM توسط ميشولک نظر_ Thursday, March 20, 2003
●
..........................................................................................................................................![]() خجسته نوروز باستانی و فرا رسیدن سال نو را شادباش میگوييم. اميدواريم که همواره خوش و خرم و کامروا باشيد. ميشولک و خنگخدا □ نوشته شده در ساعت 11:59 PM توسط ميشولک نظر_ Wednesday, March 19, 2003
● باز هم چهارشنبهسوری!
خيلی عجيبه که شب چهارشنبهسوری مدام در استرس اين نباشی که الان با چوب و چماق ميان سراغت. خيلی عجيبه که شب چهارشنبهسوری نگران اين نباشی که الان يکی از اون نارنجکهايی که از بمب بدتره بخوره توی سرت يا چشمت رو کور کنه. خيلی عجيبه که شب چهارشنبهسوری نگران اين نباشی که شيشهی ماشينت خورد بشه يا باک بنزينت منفجر بشه. خيلی عجيبه که شب چهارشنبهسوری نيروهای پليس و آتشنشانی رو ببينی که در کنار تو (نه در مقابل تو) تلاش میکنند تا شب خوبی را بگذرانی. شايد باور کردنش سخت باشد که اين پليسهای خارجی و اجنبی که هيچ چيز از رسوم ما نمیدانند اين گونه با احترام با سنتهای ما برخورد میکنند. اينها اجازه میدهند که ما دهها قانون را در اين روز بخصوص نقض کنيم تا اين سنت ديرينه را بجا بياوريم. اينها اجازه میدهند که ما توی پارک آتش روشن کنيم (که به طور معمول ممنوع است). دهها پليس در اين نقطهی بخصوص از شهر جمع شدهاند تا به سادگی عبور و مرور اتومبيلها کمک کنند و ترافيک را کنترل کنند. از آنجا که تعداد اتومبيلهايی که میخواهند گردش به چپ کنند تا وارد پارکی شوند که در آنجا مراسم چهارشنبهسوری اجرا میشود آنقدر زياد شده که ايجاد ترافيکی سنگين کرده، پليس اجازه میدهد اين اتومبيلها به جای يک خط در دو خط قرار گيرند. چيزی که در حالت عادی در اين خيابان ممنوع است. از اتوبوسی که ما در آن بوديم حدود بيست نفر ايرانی جلوی پارک پياده شدند. با اينکه در اين نقطه خط کشی عابر پياده نيست، پليس همهی اتومبيلها را نگه میدارد تا ما بتوانيم به سادگی از خيابان بگذريم. هزاران ايرانی آمدهاند. همه شاد و خندان. هيچ کس کتک نمیخورد. هيچ کس توهين نمیشنود. هيچ کس کور نمیشود. چه چهارشنبهسوری خوبی فقط جای عزيزانمان خالی است. مردم در نقطههای مختلف پارک آتش روشن کردهاند و از روی آن میپرند. در بخشی از پارک حزبی بساط موسيقی راه انداخته و برای خودش تبليغ میکند. مردم اين گروه را دوست ندارند. آنها را هو میکنند. هم آنها آزادی تبليغ دارند و هم مردم آزادی هو کردن و نشان دادن بیعلاقگیشان به اين حزب. هيچ درگيری وجود ندارد. همه در يک مورد تفاهم دارند، در مورد اينکه شادی کنند و برقصند. ولی باز هم ياد اون چهارشنبهسوریهای تهران به خير. من مدت چندين و چند سال هر شب چهارشنبهسوری مهمانی میگرفتم و تمام دوستان خانهی ما جمع میشدند. يادش به خير. □ نوشته شده در ساعت 6:32 PM توسط ميشولک نظر_
● چهارشنبهسوری
..........................................................................................................................................ديشب ما اينجا برنامهی چهارشنبهسوری داشتيم. شنيده بوديم که در پارکی به نام Leslie قرار است برنامهی چهارشنبهسوری برگزار شود. با دودلی تصميم گرفتيم که يه سر به اونجا بزنيم ببينيم آيا خبری هست يا نه! دم غروب سوار اتوبوس به سمت اون پارک راه افتاديم. تو همون اتوبوس فهميديم که در پارک حتما خبری خواهد بود! نيمی از اتوبوس را دختر و پسرها و خانوادههای ايرانی پر کرده بودند و مقصد همگی هم که مشخص بود! نزديک پارک که رسيديم چشمتان روز بد نبينه خيابونهای اطراف پارک (که يک پارک جنگلی بزرگ است) همه بند اومده بود! هزاران ايرانی با ماشين و پياده در حال حرکت به سمت داخل پارک بودند! دهها پليس در تلاش بودند که سروسامانی به وضع رفت و آمد ماشينها و پيادهها بدهند! وارد پارک که شديم در هر گوشه گروهی دور هم جمع شده بودند و با روشن کردن آتش و پخش موزيک مشغول شادی بودند. هزاران ايرانی از زن و مرد، پير و جوان و بچه در هم میلوليدند. احساس میکردی در يک روز تعطيل که هوا خوب باشه به پارک ملت تهران رفتهای! در گوشه گوشهی پارک آتش روشن بود و صدای موسيقی به گوش میرسيد. چند جا آتشبازیهای جالبی هم انجام شد. خيلی از ترقه و انفجار خبری نبود و گاهی صدايی به گوش میرسيد. نیروهای پليس (که بر خلاف بعضی جاها در اينجا ديدنشان و حضورشان به آدم احساس آرامش و امنيت میدهد!) سوار بر دوچرخه، اسب و انواع خودرو مراقب بودند که اتفاق ناخوشايندی رخ ندهد. آنها به همراهشان وسايل خاموش کردن آتش هم داشتند تا اگر جايی بر اثر بیاحتياطی مردم، درختی آتش گرفت فوری خاموش کنند. پارک دربست در تسخير ايرانیها بود و همه فارسی حرف میزدند! هوا کمی سرد بود ولی خوشبختانه بارندگی نشد. در کل شب خوبی بود و به ما خوش گذشت ولی لازم به گفتن نيست که جای اون شبهای چهارشنبهسوری را که با دوستان تو کوچههای فرعی تهران آتش روشن میکرديم و شلوغ میکرديم نمیگرفت. وقتی برگشتيم خونه تمام لباسهایمان بوی دود گرفته بود! □ نوشته شده در ساعت 11:15 AM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, March 17, 2003
● ديروز رفته بوديم بازار نوروزی. ايرانیهای ساکن تورنتو هر سال چند بازار نوروزی راه مياندازند. در اين بازارها از آجيلهای جورواجور تا همه گونه وسايل سفرهی هفتسين و ماهی قرمز و شيرينیهای گوناگون برای فروش عرضه میشود. ديدن گروه زيادی از هموطنان در چنين گردهمآيیهايی جالب است و میشد صدها ايرانی را در آن بازار ملاقات کرد. در شهر تورنتو به ويژه در بخشهای ايرانینشين شهر میتوان مانند ايران زندگی کرد. در اين بخشها مغازههای ايرانی با تابلوهای فارسی زياد ديده میشود. چندين و چند سوپرمارکت ايرانی، رستوران ايرانی، ديسکو ايرانی، نانوايی ايرانی (سنگک و بربری و...) وجود دارد! اهل هر فرقهای که باشيد اينجا آزادانه و بیدردسر میتوانيد دنبال کار خودتان باشيد. هفتهی گذشته میتوانستيد بسته به علاقه خودتان شب را در ديسکو و يا در مجلس سينهزنی عاشورا سپری کنيد! من فکر میکنم در يِک جامعهی سالم و آزاد اين بهترين راه باشه. هر کس کار خودشو آزادانه انجام میده به شرطی که مزاحم آزادی ديگران نباشه.
..........................................................................................................................................ما هفتهی پيش منزل يکی از آشنايان برای صرف چلوقيمه و شلهزرد و حلوای نذری دعوت بوديم. هفته ديگه هم به يکی از ميدانهای شهر خواهيم رفت که قرار است به مناسبت سال نو و عيد نوروز مراسم رقص و شادی و پايکوبی برگزار شود با موزيک و ترانهی ايرانی. خوبيش اينه که رايگانه و با اين بيکاری نبايد پول بليط بديم! خوشبختانه هوا هم اين روزا بهتر شده و امروز سيزده درجه بالای صفره. البته دوباره هوا زير صفر خواهد شد ولی اين چند روزه هم غنيمته و بايد اينجا قدرشو دونست. □ نوشته شده در ساعت 12:28 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, March 13, 2003
● دورهی Co-op من هم به پايان رسيد. در پايان دوره مرا با توجه به تخصصی که دارم به شعبهی وزارت آموزش در اينجا معرفی کردند. به آنجا رفتم و با دستاندرکاران بخش کامپيوتر آنجا مصاحبه داشتم. برای کار رايگان و داوطلبانه هم به مصاحبه و گزينش نياز است! پس از مصاحبه برای کار در آنجا مناسب شناخته شدم! قرار شد که سه ماه در بخش کامپيوتر وزارت آموزش رايگان کار کنم. سرپرست بخش به من گفت که آنها پيشبينی استخدام ندارند ولی کار کردن در آنجا را سابقهی خوبی برای من دانست. او گفت با کار کردن در آنجا هم سابقهی کار کانادايی پيدا میکنم و هم میتوانم برای کاری که در آينده پيدا میکنم از آنها توصيهنامه بگيرم! چه میشه کرد از خونهنشينی بهتره و باعث میشه که با محيط کار اينجا آشنا بشم. او گفت اين يک مورد برنده-برنده (Win-Win اصطلاحی که اينجا زياد به کار برده میشود و به معنی سودمند بودن چيزی برای هر دو طرف میباشد) است. ما از دانش شما بهره خواهيم برد و شما سابقهی کار کانادايی پيدا میکنيد که در آينده به دردتان خواهد خورد. من هم مانند بچههای خوب با لبخند سپاسگزاری کردم و بنا شد که از روز دوشنبه آينده بيگاریام ببخشيد کار داوطلبانهام آغاز شود! آنچه در اين ميان کلاه سرش میرود جيب مبارکمان است که چيزی گيرش نخواهد آمد!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 1:31 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, March 11, 2003
● وبلاگ قبيله ما که من هم يکی از آپاچیهاش بودم هک شده!
..........................................................................................................................................![]() □ نوشته شده در ساعت 8:32 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, March 09, 2003
● هماهنگی نوروز با محرم!
از آنجا که اکثر مشتریهای ما در محل کارم ايرانی هستند، يک سری کارت تبريک عيد نوروز سفارش دادهايم. کارت تبريکهای عيد نوروزی که يکجوری با ايام محرم هم سازگار باشد و خيلی جينگول فينگول نباشد. وقتی پای تلفن اين موضوع را برای گرافيست مربوطه توضيح دادم، بيچاره داشت غش میکرد. گفت آخه من چه جوری کارتی بايد طراحی کنم که هم مناسب نوروز باشد و هم مناسب محرم؟! میخواهيد نوار سياه دور کارتها بپيچم؟! نمیدانستم چه بگويم ولی اين خواست مشتریهاست. مشتریهای ايرانی مقيم کانادا. ما ملتی هستيم پر از تناقض! □ نوشته شده در ساعت 9:06 AM توسط ميشولک نظر_
● وبلاگهايی پيدا میشه که اگه يک کلمه بنويسند "هويج"، شونصد نفر براشون نظر میدهند! البته نظر دادن که چه عرض کنم بيشترش يه جور اعلام حضور است به اميد اينکه هر ديد را بازديدی هست!
..........................................................................................................................................![]() □ نوشته شده در ساعت 1:02 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, March 06, 2003
● هفتهی آخر کلاس Co-op ويژهی چگونگی جستجوی شرکتهای کامپيِوتری بود. چندين سايت اينترنتی به ما معرفی شد. ياد گرفتيم چگونه با کمک کتابها و سايتهای موجود جستجو کنيم تا بتوانيم در زمينه کاری خودمان ليست شرکتهای موجود را به دست بياوريم. چگونه میتوانيم از ميزان گردش مالی سالانهی شرکتها سر دربياوريم و تعداد کارمندان شرکتها را پيدا کنيم. يه روز هم يه آقای خوشتيپ از يک آژانس کاريابی اومد و برای ما دربارهی بازار کار سخنرانی کرد.
..........................................................................................................................................با توجه به آموختههایمان اکنون بايد خودمان يک ليست از شرکتهای موجود در زمينهی کاری خود تهيه کنيم. سپس سيمين و جان با آنها تماس میگيرند تا برای ما يک شرکت پيدا کنند برای سه ماه کار داوطلبانه و رايگان! فکر نکنيد اگه بخواهيد رايگان کار کنيد هم آسونه! بايد مصاحبه داشته باشيد و اگه شما رو برای کارشون مفيد دانستند امکان پذيرفتن وجود داره! تازه اون جايی که دورهی آموزش رو گذرونديم تمام هزينههای مربوط به پيشامدهای ناگهانی در محيط کار رو هم پوشش میده ولی باز هم شرکتها برامون ناز میکنند! پس از سه ماه کار رايگان اگه از کارمون راضی باشند امکان استخدام وجود داره. آمار نشون میده که يک سوم داوطلبان کار رايگان معمولا پس از پايان دوره به استخدام شرکتها در ميان. اميدوارم من هم جزو اون يک سوم باشم! □ نوشته شده در ساعت 10:52 AM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, March 04, 2003
● به دليل اينکه چهارشنبهسوری امسال ماه محرم است پس دو هفته زودتر آن را برگزار کنيد!
..........................................................................................................................................به نظر من که اين حرف خيلی خندهدار است. تنها همين مونده که عيد نوروز رو هم جابجا کنند و برای مثال با دههی فجر منطبق کنند! □ نوشته شده در ساعت 1:43 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, March 03, 2003
● امروز سرمای هوای به منفی چهل درجه رسيد! (با در نظر گرفتن سوز). از اون روزهايی است که اگه اشکت در بياد به صورت قالب يخ ميافته زمين! ديشب رفته بوديم بيرون و انگشتهای من تو دستکش از زور سرما گزگز میکرد!
..........................................................................................................................................از ماه شهريور ما اينجا بی کاپشن نمیتونستيم از خونه بريم بيرون. همين جور هوا هی سردتر و سردتر شد. هفتهی گذشته چند روز هوا خوب شده بود و به منفی پنج، منفی شش درجه رسيده بود ولی دوباره غول سرما عصبانی شد و کار دستمون داد. هنوز حدود دو ماه از زمستون اينجا باقی مونده (پارسال بيست و پنجم ارديبهشت اينجا داشت برف ميومد!). تو کانادا تنها سه ماه از سال در ماههای خرداد و تير و مرداد میشه با لباس تابستونی و پيراهن آستين کوتاه از خونه رفت بيرون. نه ماه از سال بايد کاپشن و کت پوشيد (غرب کانادا نزديک اقيانوس آرام که شهرهای ونکوور و ويکتوريا اونجا هستند استثنا است و زمستونها به ندرت برف مياد و هواش بهاريه). البته کلفتی اين کاپشنها در ماههای مختلف بايد کم و زياد بشه اما در مورد پوشيدنش شکی نيست! اون سه ماهی که میشه با لباس تابستونی از خونه رفت بيرون هم هوا حسابی گرم و شرجی میشه و تو خونه بدون کولر نمیشه نشست. يادمه که ماه تير با در نظر گرفتن ميزان شرجی بودن، دمای هوا دو سه روز به چهل درجه بالای صفر هم رسيد و عرق از چهار ستون بدنمون جاری بود! خلاصه اينجا هواش حسابی افراط و تفريطی است. هشتاد درجه اختلاف گرمترين روز سال و سردترين روز سال، جالب نيست؟! □ نوشته شده در ساعت 8:54 AM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, February 28, 2003
● يکی از بزرگترين چيزهايی که از مهاجرت ياد گرفتهايم زندگی در لحظه است. اينجا ياد گرفتهايم که کمتر برای آينده حرص بخوريم و به لحظه فکر کنيم. چون نگرانی بيش از اندازه برای آينده، نه تنها دردی را دوا نمیکند بلکه استرس ناشی از آن جلوی تلاش و پيشرفت را هم میگيرد. روزهای اول خيلی نگران بودم. فکر میکردم اگر به موقع کار پيدا نکنيم چه میشود؟ اگر پساندازمان تمام شود چه میشود؟ اگر چنين و چنان نشود چه میشود؟ و هزار اگر ديگر.
..........................................................................................................................................من و خنگخدا زمانی اولين کارمان را پيدا کرديم که دويست دلار بيشتر پسانداز نداشتيم. يعنی حتی اجاره ماه آينده را هم نداشتيم. ولی هر دو به موقع توانستيم يک کار فروشندگی پيدا کنيم. ما خيلی از اگرهايی را که در گذشته از آن وحشت داشتيم تجربه کرديم و حالا میدانيم که اين اگرها زياد هم ترسناک نيستند. فقط نبايد آنقدر به آنها فکر کرد که بیانگيزه و نااميد شد. برنامهريزی برای آينده خيلی خوب است ولی نگرانی بيش از اندازه خوب نيست. حالا میدانم که اگر سعی کنيم از لحظه خوب استفاده کنيم، آينده خودش بر اساس لحظهها ساخته میشود. □ نوشته شده در ساعت 10:40 PM توسط ميشولک نظر_ Wednesday, February 26, 2003
● يه هفته ديگه از کلاس Co-op گذشت. در هفته سوم در بارهی چگونه خودمان را برای مصاحبه استخدام آماده کنيم و چگونه مصاحبه کنيم کار کرديم. تمرين کرديم که چه پرسشهايی معمولا در مصاحبه پرسيده میشوند و چه پاسخهای مناسبی میتوان به اين پرسشها داد. چند نفر از همکلاسیها گزينش شدند تا با آنها مصاحبه آزمايشی انجام شود. سپس فيلم ضبط شده از هر مصاحبه را برايمان نمايش دادند تا همگی با اشکالات کار دوستانمان آشنا شويم و تلاش کنيم که خودمان آن اشکالها را نداشته باشيم. يکی از انتخابشدگان يک دختر ايرانی به نام فرزانه است که تو گروه ما بود. مشکلی که داشت مشکل بيشتر ما ايرانیها است، مشکل ارتباط چشمی. ما عادت نداريم که مستقيم به چشمان کسی که با او گفتگو میکنيم نگاه کنيم! در صورتی که دست کم برای مصاحبه استخدام بايد حتما اين کار را انجام داد.
..........................................................................................................................................فکر کنم فيل هوا کردن آسونتر از مراحل کاريابی رو گذروندن و کار پيدا کردن در اينجا باشه! □ نوشته شده در ساعت 9:06 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, February 23, 2003
● محل کار جديدم را دوست دارم. صاحبکارم آبادانی است. خونگرمی جنوبیها را دارد. خوشاخلاق و بذلهگو است. مهربان است و نسبت به مشکلات هموطنانش احساس مسووليت میکند. اينجا خيلی احساس آرامش میکنم. انگار يک باری از روی روحم برداشته شده! هر چند کاری که انجام میدهم کار واقعی خودم نيست اما کارم را با علاقه انجام میدهم. در کنار کار گرافيک خيلی کارهای ديگه ياد گرفتهام. سيمی کردن کتاب، کار با دستگاه فتوکپی، پرس کردن و از اين جور کارها.
..........................................................................................................................................احساس میکنم به زندگی انسانی برگشتهام. اگر چند روز ديگر با آن چينی بیفرهنگ کار میکردم حتما دچار افسردگی میشدم. خدا را شکر که نجات پيدا کردم. :) □ نوشته شده در ساعت 2:08 PM توسط ميشولک نظر_ Friday, February 21, 2003
● يکی از دوستان پيشنهاد خوبی در بارهی کمک به کودکان بیسرپرست کرده است. پيشنهاد ايشان اين است که روز شانزدهم اسفند ماه به يکی از شيرخوارگاههای شهرتان برويد و به اين کودکان بیگناه کمکی هر چند کوچک بکنيد.
..........................................................................................................................................ميشولک و من نيز از اين اقدام انساندوستانه حمايت میکنيم. میتوان اين کار را به صورت گروهی انجام داد و ياد آن گفتهی نياکانمان افتاد که قطره قطره جمع گردد وانگهی دريا شود (اون هم دريای آبی!). پس دوستانی که علاقمند هستند با ساير وبلاگنويسان هماهنگ کنند و در اين کار خداپسندانه! شرکت کنند. ![]() □ نوشته شده در ساعت 5:29 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, February 19, 2003
● ايرانیهای ساکن تورنتو آخر همبستگی و همراهی هستند!
..........................................................................................................................................تا اونجايی که من میشناسم اينجا دو تشکل در رابطه با متخصصين کامپيوتر هست که سايه همديگه رو با تير میزنن! به تازگی فهميدم پزشکان ايرانی ساکن تورنتو هم دارای دو انجمن موازی و رقيب هستند که يکی از وظايف اصلیشون تخريب انجمن رقيب است! راستی راستی فرهنگ مخالف من يعنی دشمن من آنچنان در جسم و وجود ما ايرانیها رخنه کرده که به اين زودیها به نظر نمياد بتونيم از آن دست بکشيم. پس مرگ بر مخالف! مرگ بر رقيب! زندهباد خودم و هوادارانم! □ نوشته شده در ساعت 9:35 AM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, February 17, 2003 .......................................................................................................................................... Sunday, February 16, 2003
● به آگاهی همگان میرساند که دوست و همکار خوبمان آقای هومن مهرپرور سوگوار درگذشت مادرشان هستند.
..........................................................................................................................................همکار گرامی همدردی ما را در سوگ درگذشت جانگداز مادر ارجمندتان بپذيريد. برای بازماندگان آن شادوران از درگاه خداوند توانا خواهان بردباری و شکيبايی هستيم. به همين مناسبت روز سهشنبه بيستونهم بهمن ماه نشست يادبودی در خانه آن شادوران به نشانی زير برگزار خواهد شد. ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- اين يک آگهی تسليت ساختگی است! ويژگی اين آگهی اين است که هيچ واژهی تازی در آن به کار نرفته است. بهتر نيست به جای واژههايی مانند مرحومهی مغفورهی مستورهی مشمولهی مفتوله! واژههای فارسی به کار ببريم؟ □ نوشته شده در ساعت 11:32 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, February 13, 2003
● بعضیها گله میکنند که چرا کم مطلب مینويسم. بعضیها گله میکنند که چرا به وبلاگشان سر نمیزنم. بعضیها گله میکنند که چرا برايشان پيغام نمیگذارم. بعضیها میگويند ميشولک خيلی بیمزه و بیاحساسه. ولی واقعيت اينه که از وقتی ما نوشتن در اين وبلاگ رو شروع کرديم يعنی بعد از مهاجرت، من هرگز در شرايطی نبودم که بتوانم بیدغدغه ذهنم را به اين کار اختصاص بدهم. هميشه هزار جور دغدغه خاطر وجود داشته که باعث شده نتونم دل به کار بدم. آنقدر درگيری در زندگی واقعی وجود داشته که وقت نداشتم خود را درگير يک دنيای مجازی کنم. آره، من ميشولک که يک روزی فکر میکردم خيلی استعداد نوشتن دارم و آرزوم اين بود که يک روز نويسنده بزرگی بشم، ديگه قدرت نوشتن ندارم. چيزهايی هم که مینويسم چيزی جز اتفاقات روزمره زندگی نيست. ديگه نه فکر میکنم، نه نتيجه میگيرم و نه تحليل میکنم. ديگه از خيلی چيزها که قبلا به وجد میآمدم به وجد نمیآيم. يعنی اصلا خيلی چيزها را نمیبينم. ديگه نه حواسم به آسمان آبی و شفاف است، نه به حرکت زيبای ابرها، نه به غروب قشنگ خورشيد و نه زيبايی آرامش بخش برف. انگار که هيچکدام از اين چيزها را نمیبينم! نه اينکه فکر کنيد من ناراحتم يا خدای نکرده غصه دارم ها. نه اصلا اين چيزها را نمیبينم. اصلا حواسم نيست. يادم ميره که به زيبايیهای دور و برم نگاه کنم. يک جور بیتفاوتی! غمانگيزه نه؟ ولی من غمگين نيستم. من نگاهم به افقهای دوردسته و اين بیتفاوتی منو در مقابل سختیها مصون کرده. میدونم که اين بیتفاوتی گذرا است و ميشولک عواطف و احساساتشو از دست نداده چون قبلا هم وقتی هنوز خيلی جوون بودم يک بار اين بیتفاوتی را تجربه کرده بودم ولی بعد دوباره همون ميشولک قبلی شدم، پر از احساس و شوق. در واقع اين بیتفاوتی يک جور پادزهری است که در مواقع سختی توی بدن انسان ترشح میشه!
..........................................................................................................................................بگذريم، من هنوز نگفتهام که کار فروشندگیام را هفته پيش از دست دادم. ولی اگه خدا دری رو ببنده، در ديگهای رو باز میکنه. من از اول اين هفته يک کار جديد را شروع کردم. در يک مرکز فتوکپی، کار گرافيک کامپيوتری انجام ميدم. طراحی کارت ويزيت و پوستر با نرمافزارهای Photo Shop و Corel Draw. البته از همه گرافيستهای عزيز معذرت میخواهم که تو کارشون فضولی کردم اما وقتی صحبت از امرار معاشه ديگه به اين چيزها نبايد فکر کرد. کسی که مهاجرت میکنه به خيلی چيزها نبايد فکر کنه، اين که چيزی نيست. □ نوشته شده در ساعت 11:24 PM توسط ميشولک نظر_ Tuesday, February 11, 2003
● يک هفته از کلاس CO-OP يا کاريابی گذشته و اکنون تو هفتهی دوم هستيم. در هفتهی گذشته روی چگونه رزومه خود را تهيه کنيم کار کرديم. کلاس خيلی بزرگی داريم، نزديک به هشتاد نفر هستيم. دو معلم سر کلاس هستند سيمين و جان. من تو گروه سيمين همون خانم ايرانیتبار هستم. هر روز به گونهای تصادفی با زيرگروهی از شرکتکنندگان کلاس دستههای ده نفره تشکيل و کار گروهی انجام میدهيم. روزمههای همديگر را میخوانيم و ايرادهايی که پيدا میکنيم را گوشزد میکنيم. تا کنون با آدمهايی از کشورهای گوناگون همگروه بودهام. کسانی از کشورهای اوکراين، آذربايجان، روسيه، رومانی، مصر، ايران، چين، کره، اسراييل، کوبا، بلاروس و نيجريه. همهی شرکتکنندگان اين دوره از کارشناسان کامپيوتر هستند و همانند من بيکارند و جويای کار!
..........................................................................................................................................در کلاس ياد گرفتيم که چه چيزهايی را بايد و چه چيزهايی را نبايد در رزومه نوشت. ترتيب رزومه چگونه باشد و چه بخشهايی بايد داشته باشد. بسياری از اين مطالب را به صورت تجربی میدانستم ولی هميشه نکتههای سودمندی میتوان در هر جلسه از کلاس پيدا کرد. اين هفته روی Cover Letter يا نامهای که رزومه را به آن پيوست میکنند و برای شرکتها میفرستند کار خواهيم کرد. اميدوارم همهی اين وقت گذاشتنها نتيجه داشته باشه و در آخر بتونم کار پيدا کنم! □ نوشته شده در ساعت 10:55 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, February 09, 2003
● اين چند روز اينجا فستيوال زمستانی برگزار میشه. ديشب رفته بوديم کنسرت موسيقی رايگان. در يکی از ميدانهای شهر يک سکو درست کرده بودند با نورپردازی و بلندگوهای بسيار بزرگ. صفحه تصويرهای بزرگ هم چند جا نصب شده بود که آنچه روی سن اتفاق ميافتاد را برای کسانی که دورتر بودند نمايش میداد. کنسرت در هوای آزاد برگزار شد. فکرش رو بکنيد کنسرت در هوای آزاد در سرمای دوازده درجه زير صفر و در حالی که برف ميومد! آهنگهای خوبی هم اجرا شد. مردم به دو دليل خودشونو تکون میدادند، يکی برای رقصيدن با آهنگ و يکی برای يخ نزدن و گرم شدن! دلم برای خوانندهها و نوازندهها میسوخت که داشتند منجمد میشدند! آخه اونا برای اينکه تيپشون به هم نخوره خيلی لباس نپوشيده بودند. تازه با دستکش هم که نمیشه گيتار برقی زد! عوضش ما حسابی مجهز بوديم و با لباس کامل رفته بوديم. ديگران هم کم و بيش مانند ما بودند. میتونيد تجسم کنيد که نوازندگان و خوانندگان روی سن برنامه اجرا میکردند و گروهی با هيبت شبيه فضانوردان (همه کاپشنهای اساسی پوشيده بودند و کلاه سرشون بود و دستکش و شال گردن داشتند!) جلوی سن زير برف خودشونو تکون میدادند! هنگامی که کنسرت تموم شد و ما برگشتيم خونه توی آيينه خودمو نگاه کردم. دماغم قرمز بود و از سرما اندازه دماغ مورچهخور شده بود!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:52 AM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, February 07, 2003
● اين کانادا مملکت هر دم بيلی است. هر دم Bill مياد در خونهات بايد پرداخت کنی!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:53 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, February 06, 2003
● انتقاد
چطوری میشه به يک نفر انتقاد کرد؟ کسی که برات خيلی عزيزه. کسی که برات خيلی مهمه. کسی که انقدر دوسش داری که دلت نمیخواد دلش بشکنه. کسی که تحمل حتی چند دقيقه ناراحتیشو نداری. چطوری میشه به کسی انتقاد کرد طوری که غرورش نشکنه، طوری که تاثيرگذار باشه، طوری که بعدا پشيمان نشی که بيخودی دل عزيزی را شکستی بدون اينکه نتيجهی مثبتی داشته باشه. چطوری؟! □ نوشته شده در ساعت 9:12 PM توسط ميشولک نظر_
● پاسخ مسابقه!
..........................................................................................................................................خوب وقت پاسخ دادنه! کدوم آقايی جز يک خنگ کفش قرمز میپوشه؟! آره اونی که کفش قرمز پاشه خنگ خدا است و اونی که کفش تابستونی پاشه و کنار خنگ خدا ايستاده هم ميشولکه. برندههای اين مسابقه کتبالو، نوشی، نگار و عاليجناب منتقد هستند که يک سکه بهار آزادی با پست سفارشی به آدرسشون فرستاده نمیشه! حالا میتونن بگن که چرا اينجوری حدس زده بودند! پ.ن. به افتخار بقيهی دوستان هم يک آفرين ، صد آفرين ، هزار و سيصد آفرين بلند ختم کنيد! □ نوشته شده در ساعت 7:55 AM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, February 04, 2003
● اين عکس مال تابستونه که با دوستامون رفته بوديم پيکنيک.
..........................................................................................................................................![]() اگه تونستين بگين کدومش پای خنگخدا و کدومش پای ميشولکه؟ به کسی که درس حدس بزنه يک سکه تمام بهار آزادی به رسم يادبود داده نمیشه! □ نوشته شده در ساعت 9:25 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, February 02, 2003
● کس نگفته است که زندگی کار سادهای است،
..........................................................................................................................................گاهي بسيار سخت و ناخوشايند مینمايد. اما باتمام فراز و فرودهايش، زندگی... از ما انسانی بهتر و نيرومندتر میسازد. حتی اگر در لحظه، حقيقت آن را در نيابيم. (برگرفته از کتاب روزگار بهتری از راه میرسد - سوزان پوليس شوتز) □ نوشته شده در ساعت 11:58 AM توسط ميشولک نظر_ Friday, January 31, 2003
● نوشتهی پيشين منو ياد دسته گلی انداخت که خودم هنگام مهاجرت به کانادا به آب داده بودم! ميشولک و من پس از ترک ايران و توقف چند ساعته در فرانکفورت، سوار هواپيمای ايرکانادا شديم و بخش دوم سفرمان را از اروپا به آمريکای شمالی آغاز کرديم. من در طول سفر برای اطمينان بيشتر تمام پولهايمان، گذرنامهها، بليطهای هواپيما و همچنين ويزای مهاجرتمان را در کيف کمری خودم گذاشته بودم.
..........................................................................................................................................در طول پرواز طولانی بر فراز اقيانوس اطلس جناب خنگ خدای گرامی که بنده باشم نياز به رفتن به گلاب به روتون پيدا کردند! توی دستشويی هواپيما که رفتم کيف کمریام را باز و از گيره آويزان کردم. پس از ترک دستشويی به صندلی خودم برگشتم و با خيال راحت مشغول گوش کردن به موزيک شدم. ساعتی نگذشته بود که در راهرو روبرويی چشم ميشولک به مهمانداری افتاد که يک کيف کمری در دست داشت. با ديدن آن کيف به من گفت چه جالب اون خانم کيفی که دستشه شبيه کيف ماست! در اين لحظه بود که خواستم نگاهی به کيف کمریام بياندازم. چشمتان روز بد نبيند نگاه کردن همان و رنگ از رخسار پريدن همان! خبری از کيف کمری نبود! فکرش را بکنيد در هواپيما بين اروپا و آمريکا بی پول، بی گذرنامه، بی ويزا، بی بليط و بی هيچ مدرک شناسايی! آنچنان با شتاب صندلیام را ترک کردم و به دنبال آن مهماندار دويدم که میتوانستم قهرمان دو صد متر شوم! مهماندار گرامی پس از باز کردن کيف و نگاهی به عکس گذرنامه، کيف را به من برگرداند و من نفسی به راحتی کشيدم. ميشولک بنده خدا تازه با خبر شده بود که چه پيشامدی رخ داده و چه خطری از بيخ گوشمان گذشته! □ نوشته شده در ساعت 11:14 AM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, January 29, 2003
● اگر معنی دقيق کلمهای يا کاربرد درست آن را در يک زبان نمیدانيد آن کلمه را به کار نبريد!
..........................................................................................................................................يک جوان ايرانی پس از ماهها پیگيری، ويزای مهاجرت به کانادا میگيرد. بليط سفر میخرد و کشورش را با هزاران آرزو به سمت کانادا ترک میکند. در مسيرش به سوی کانادا بايد در يک کشور اروپايی هواپيمايش را عوض کند. همه کارها به خوبی پيش میرود. سوار هواپيمای ايرکانادا میشود. مهماندار کمکش میکند تا کيف دستیاش را در يک جای مطمئن قرار دهد. او نگران کيف دستیاش است. میخواهد سفارش کيف پر از وسايلش را به مهماندار بکند و بگويد مواظب باش که کيفم رو جايی بگذاری که به آن فشار نيايد و نترکد. انگليسیاش خيلی خوب نيست به جای واژهی Burst از واژهی Explode استفاده میکند. معنی جملهاش میشود: مواظب باش که کيفم منفجر نشود! اين جوان باعث اعلام وضعيت اضطراری در هواپيما و کلی تاخير در پرواز میشود! او ۲۶ روز را در کانادا در زندان سپری کرده است! برای گرفتن وکيل مجبور شده است همهی ۶۰۰۰ دلار پولی رو که برای گذران زندگی تا پيش از کار پيدا کردن با خودش آورده بود خرج کند. در آخر هم در دادگاه محکوم شده است. قاضی گفته که ايشان دانسته يا ندانسته باعث تاخير هواپيما و کلی زيان برای شرکت هواپيمايی و مسافران شده است. حالا نمیدانم آخر کارش به کجا میکشد. دلم خيلی برايش سوخت، مهاجرتش آغاز خيلی نامناسبی داشته است! اگر معنی دقيق کلمهای يا کاربرد درست آن را در يک زبان نمیدانيد آن کلمه را به کار نبريد! □ نوشته شده در ساعت 10:47 AM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, January 27, 2003 .......................................................................................................................................... Sunday, January 26, 2003
● قبل از اينکه بيام کانادا قرار بود توی چند ماه اول که هنوز سر کار نرفتهايم خيلی کارها بکنم. قرار بود نويسنده بشم. قرار بود نقاش شوم. قرار بود ورزشکار شوم. قرار بود انگليسی و فرانسه را مثل بلبل صحبت کنم. قرار بود تمام زبانهای برنامهنويسی روز را که هنوز نمیدانم ياد بگيرم. قرار بود کلی کتاب بخونم و کلی چيز ياد بگيرم. ولی...!
واقعا توی اين مدت من از قبل بهتر و کاملتر شدهام؟! □ نوشته شده در ساعت 9:02 AM توسط ميشولک نظر_
● چند روز پيش يکی از همکارام يک شکلات کيتکت را از توی کيفم دزديد! موقعی که برای استراحت رفتم و در کيفم را باز کردم ديدم بله، جا تره و کيتکت نيست. :( خيلی لجم گرفت. به يکی از همکارام که يک دختر چاق چينی است خيلی مشکوکم. چون عاشق شکلاته و درست روز قبلش به من گفته بود: چه خوب که تو هميشه توی کيفت شکلات داری! از اون روز ديگه هيچ چيز با ارزشی توی کيفم نمیگذارم. چون کسی که به خودش اجازه بده در کيف کسی را باز کنه و چيزی هر چند ناقابل را برداره ممکنه چيزهای با ارزشتری را هم برداره.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:56 AM توسط ميشولک نظر_ Friday, January 24, 2003
● پيش از اين گفته بودم که برای گذروندن دورهی CO-OP (دورهی کاريابی) اقدام کردهام و در امتحان ورودی زبان پذيرفته شدهام. اين هفته مرحلهی دوم يا مصاحبهی تخصصی بود. حدود صد و پنجاه نفر پذيرفتهشدگان مرحله پيشين اومده بودند که نزديک به چهل نفرشون متخصص کامپيوتر بودند (البته لازم به گفتن نيست که بنده هم کلی متخصص کامپيوترم! اصولا ما متخصصها!). دو نفر از مسوولان اون سازمان با بچههای رشته کامپيوتر مصاحبه میکردند. يکیشون اسمش سيمين بود يک خانم دوست داشتنی ايرانی و ديگری جو که کانادايی بود. اسم من تو ليست جو بود (اسم جو نمیدونم چرا منو ياد اون سگه مياندازه که نژادش شينلو بود!). اون روز تو دندهی خوبی بودم و اعتماد به نفس داشت از گوشام میزد بيرون! چند نفر پيشين که با جو مصاحبه کردند چينی و روس بودند و کارشان به درازا کشيد. من صداشونو خوب نمیشنيدم گويا نپذيرفتشان. نوبت من که شد و با اون لهجه انگليسی اسم من رو خوند، رفتم و نشستم روبروش. تا گفتگو آغاز شد رشتهی کلام رو ازش گرفتم و بلبلزبونی رو آغاز کردم! هنوز دو دقيقه نشده بود که با لبخند بالای برگهام نوشت OK و گفت شما برای اين دوره پذيرفته شديد! زود پا شدم رفتم بخش اداری و نامنويسی کردم. هنگام نامنويسی پنجاه دلار بیزبون ازمون گرفتند و رسيد هم دادند! پس از پذيرفته شدن در خوان دوم! با سيمين صحبت کردم و بنا بر اين شد که تو کلاس اون شرکت کنم. از چند روز ديگه کلاسمون آغاز میشه. موفق باشم!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:12 AM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, January 22, 2003
●
..........................................................................................................................................![]() ديروز يک بستهی خيلی هيجانانگيز از ايران برامون رسيد. هر چيز هيجانانگيزی که فکرشو بکنيد توی اين بسته بود. لواشک، تخمه، بادوم هندی، بادوم زمينی، کشمش، کلاه، دستکش، لباس خواب، پيرهن، کتاب، عکس، تقويم سال ۸۲ و هزار چيز ديگه. امان از دست اين مامانا! حتی کلاه حمام، پنکيک و دستمال آشپزخانه هم از قلم نيافتاده بود. قربون همهشون برم که با چه دقت و وسواسی دونه دونهی اجزای اين بسته را انتخاب کرده بودند. دريافت بسته خيلی هيجانانگيزه. مهم نيست که توش چی باشه، مهم اينه که به آدم يادآوری میکنه که کسانی دوستش دارند و به فکرش هستند. :) □ نوشته شده در ساعت 9:13 PM توسط ميشولک نظر_ Tuesday, January 21, 2003 .......................................................................................................................................... Sunday, January 19, 2003
● ديروز توی ايستگاه مترو نوازنده دورهگردی را ديدم که ارگ مینواخت. اين زن کاپشن به تن داشت، شالگردن دور گردنش پيچيده بود و با دستکش ارگ مینواخت. اتفاقا قطعهای را استادانه مینواخت که من خيلی دوست دارم. از اينکه سکهای همراهم نبود که برايش بياندازم خجالت کشيدم. وقتی به من نگاه کرد فقط به او لبخند زدم. لبخندی پر از ناگفتهها و همدردی. چرا که من از سرزمينی میآيم که به موسيقی و موسيقیدان خيلی ظلم شده. شايد برای همين اين قدر نسبت به موسيقیدانان و نوازندگان حساسم. بی آنکه بشناسمشان با آنها احساس همدلی ناگفته میکنم. میخواستم به او بگويم شاد باش، میدانی سرزمينی هست که نوازندگان آن حتی در ايستگاه مترو هم جايی ندارند؟!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:11 AM توسط ميشولک نظر_ Friday, January 17, 2003
● چرا؟
..........................................................................................................................................چند سال پيش با دوستی که تازه از اقامت هفده ساله در اروپا به ايران برگشته بود برای خريد چند گلدان گل به يک گلفروشی در تهران رفته بوديم. صحبتها با صاحب مغازه به درازا کشيد و از هر دری سخن به ميان آمد. صاحب مغازه گفت که مهندس کشاورزی است. من به خودم گفتم: "هه! آره ارواح خالهات با اين قيافهی تصادفی و تيپ حتما مهندس کشاورزی هستی! مرتيکه واسهی من خالی میبنده!". در اين فکرها بودم که دوستم آهسته و با خنده گفت: "من چند مهندس کشاورزی میشناسم همهشون باحالند مثل اين آقاهه". از تفاوت ديدگاه خودم و دوستم خيلی جا خوردم. من چقدر بدبين و ديرباور بودم و او چقدر خوشبين و مثبت! يادم هست خيلی در اين مورد فکر کردم و دنبال ريشهی اين بدبينی و ناباوری و نگاه مشکوک گشتم. شايد ناملايماتی که ما ايرانیها در اين دو دهه کشيدهايم ما را دچار اين حالت کرده، شايد هم ريشه در فرهنگ ما دارد که فکر نمیکنم. به راستی چرا ما ايرانیها اينقدر ديرباور و مشکوک هستيم؟ دوستانی که در چند روز گذشته به وبلاگ نوشیوجوجههايش سر زدهاند آگاه هستند که از چه سخن میگويم. چرا پافشاری میکنيم تا ثابت کنيم نوشی راست نمیگويد و داستانهايش ساختگی است؟ چرا آسمان را به ريسمان میبافيم و حس کارآگاهیمان گل کرده؟ چرا میخواهيم مچگيری کنيم؟ گيرم همينطور باشد که میگوييم، خوب که چی؟ چه هدفی را دنبال میکنيم و به چی میخواهيم برسيم؟ چرا فکر میکنيم همه دروغ میگويند مگر اينکه خلافش ثابت شود؟ از خودمان بپرسيم چرا؟ □ نوشته شده در ساعت 8:29 AM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, January 15, 2003
● ديروز رفتم امتحان ورودی دورهی CO-OP دادم. اين دوره برای کسانيه که میخوان معرفی بشن به شرکتهای معتبر و در زمينهی تخصصی خودشون کار داوطلبانه انجام بدهند. کار داوطلبانه اينجا در فرهنگ مردم خيلی جا افتاده است. معمولا دورهی اين کار داوطلبانه سه ماهه و حسنش اينه که تو شرکتی که سه ماه رايگان کار بکنين شناخته ميشين. بسته به اينکه چه قابليتهايی داشته باشی و چطور در اين سه ماه کار کرده باشی احتمال زيادی داره که پس از سه ماه استخدامت کنند و با حقوق کارت رو ادامه بدی. دراين ميان شرکتهايی هستند که از اين امکان استفاده نادرست میکنند! اينجوری که داوطلب میگيرند و پس از چند ماه عذرشون رو میخوان و پس از اون يک سری داوطلب تازه و همين جور پيش ميرند! البته شرکتهای درست و حسابی از اين کارها نمیکنند. شايد پرسش پيش بياد که کار بیحقوق که ديگه امتحان و دفتر و دستک نمیخواد، هر جا بری بگی میخوام بیحقوق کار کنم از خداشونه. نه اين خبرا نيست! نخست اينکه اگر در يک شرکت مشغول به کار باشی حتی به صورت داوطلبانه و پيشامدی برات رخ بده اون شرکت مسووله و بايد همه هزينههای احتمالی رو پرداخت کنه. تازه شرکت ممکنه به هر کسی اعتماد نکنه. از طرفی اون شرکت نمیدونه که از نظر سواد در زمينهی تخصصی و زبان انگليسی در چه حدی هستيد و هر کسی رو نمیپذيره. وقتی از طرف سازمان مربوط (همونی که گفتم رفتم اونجا امتحان ورودی دادم) به شرکتی معرفی میشويد، مسووليت بيمهی پيشامدهای ناگهانی هم با سازمان معرفیکننده است و شرکت مسووليتی ندارد. در ضمن از نظر دانش رشتهی تخصصی و زبان هم تاييد شدهايد. خلاصه ديروز رفتم امتحان ورودی دادم. حدود ده درصد شرکت کنندگان در آزمون زبان پذيرفته شدند که خوشبختانه من هم جزوشون بودم. هفته ديگه بايد بريم مصاحبهی تخصصی در زمينهی رشتهی خودمون. از دو هفتهی ديگه کلاسهای اونايی که قبول شدند آغاز میشه. بعله دنگ و فنگ زياد داره! پنج هفته بايد کلاس بری تا با چگونگی دنبال کار گشتن و رزومه نوشتن و پيگيری کار و غيره آشنا بشيم. البته اينارو ديگه کم و بيش بلدم ولی جزو شرايط دوره است و کاريش نمیشه کرد. تازه پس از اين پنج هفته است که به شرکتها معرفی میشيم. تضمينی هم وجود نداره که اون شرکت پس از پايان دورهی کار داوطلبانه استخداممون کنه. کاملا بستگی به اون شرکت داره. بالاخره بايد کاری کرد. بيکار نمیتوان نشست!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:39 AM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, January 13, 2003
● روزهايی بود که روحی را میجستم تا با او درآميزم. حال عزيزی را در کنارم دارم. عزيزی که روحم، جسمم و هر آنچه دارم از آن اوست. من از آن اويم، او از آن من است.چشمانش برايم ترانهی صداقت میخوانند. من خود را به اين نوای دلنواز میسپارم. آغوشش ترانهی آرامش میخواند و لبهايش ترانه دوستی. کاش بتوانم برايش خوب باشم. کاش بتوانم با ترانههايش همسرايی کنم.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:04 AM توسط ميشولک نظر_ Saturday, January 11, 2003
● ديشب زن مش ماشااله بیدرد --- مـرغـای محـلـه رو خبـر کـرد
..........................................................................................................................................پاشـيـد براشـون يـه چنـگ چينـه --- گفت زود بخورين خروس نبينه وقـتی که چرا شـو پرسـيـدم من --- گفتش با خروس زری لجم من قصهی "خروس زری، پيرهن پری" شادروان احمد شاملو رو يادتون مياد؟ من که خيلی دوستش دارم. رفته بودم وبگردی، شب شده بود يه سر هم به مسکو زدم! يه مطلب داشت در مورد بزبزقندی. من رو ياد خروس زری انداخت! من که عاشق اين جور داستانها بودم و هستم! يه وقت نگين تو ديگه از گوش کردن به اين جور قصههات گذشته که سخت کلاهمون میره تو هم! آلبالوها که برسه من تازه چهارده سالم میشه! تازه شناسنامهام رو بزرگ گرفتن که زود برم سربازی بلکه مامانم اينا از دستم مدتی خلاص بشن! شايد بگيد بيچاره ميشولک چی میکشه از دست تو. ولی بايد به اطلاعتون برسونم که به اتفاق ايشون تا حالا چند دفعه نوار "خروس زری، پيرهن پری" رو گوش کرديم! تازه هردوتامون عاشق حسن و لوبيای سحرآميز و اون خانومحنای بامزه هم هستيم! چند وقت پيش اينجا رفته بوديم ديدن کارتون Spirit. توی سالن به جز پدر و مادرهايی که با بچههاشون اومده بودند ديدن اين کارتون، ما دو تا تنها آدمهای ظاهرا بزرگسال بوديم! روبــاهــه دمـش درازه --- حيـلـهچی و حـقـهبـازه تا چشم به هم بذاری --- میبينی که سر نـداری کـله پا شدی تو زندون --- نه دل داری نه سنگدون □ نوشته شده در ساعت 11:07 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, January 09, 2003
● مادر بزرگ خدا بيامرز يکی از دوستام میگفت:
..........................................................................................................................................خدا به من آنقدر عمر داد تا دو رويداد رو ببينم. يک بار به زور حجاب از سرم کشيدند. يک بار به زور حجاب به سرم کـردنـد. □ نوشته شده در ساعت 9:39 AM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, January 07, 2003
● يکی بود. يکی نبود. زير گنبد کبود يه شرکت کامپيوتری بود! توی اين شرکت گروهی کارمند کار میکردند. سيستم طراحی میکردند. برنامه مینوشتند. مستندات تهيه میکردند. يه دختره و يه پسره هم تو اين شرکت همکار بودند. اين دو تا با هم دوست بودند. نه فکر کنيد چون از جنس مخالفند با هم دوست بودند. به خاطر طرز فکرشون و عقايدشون که شبيه بود با هم دوست بودند. پسره دلتنگ بود و احساس خالیبودن میکرد. دختره قلبشو محکم فشرده بود و اجازهی تپيدن بهش نمیداد.
..........................................................................................................................................پسره از دختره خوشش ميومد چون از اين دخترهای آفتاب مهتاب نديده که وقتی با پسر صحبت میکنن به تته پته ميافتند نبود. از اين دخترهای پدرسوخته که ده تا پسرو مچل کردند و از امکاناتشون استفاده میکنند هم نبود. دختری بود هنرمند و روشنفکر که تو کلهی کوچيکش يه عالمه افکار گندهی گنده داشت! دختره از پسره خوشش ميومد چون از اين پسرهای هيز و دله نبود که از يه دختر فقط برجستگیهای تنشو ببينه. از اين پسرهای دخترنديده و نديد بديد هم نبود. دختره خوشش ميومد که میديد پسره دوستاشو بر اساس طرز فکرشون انتخاب میکنه و نه جنسيتشون. پسری بود با برنامه و با پشتکار که زير پشم و پيلیهاش قلبی از طلا داشت! يه مدت که با هم دوست بودند يه روز يکیشون به اون يکی گفت: ميو! اون يکی اولش يه خورده درنگ کرد. آخه میدونين اونا از کسايی نبودند که الکی بگن ميو. وقتی خوب با خودش خلوت کرد و به قلبش مراجعه کرد ديد آره ميو! خلاصه از اون موقع اين دختر و پسر با هم ميو. روز به روز هم بيشتر ميو. اونا اونقدر نقاط مشترک دارند که باور نکردنی به نظر مياد. هر دوتاشون هم نقشههای قشنگی برای آينده دارند. هر دوتاشون از اکنون نهايت لذت را میبرند و خوش هستند و البته چشم به آينده بهتر هم دارند. راستی چه خوبه که آدما در جاده زندگی يک همسفر مناسب داشته باشند. □ نوشته شده در ساعت 8:35 AM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, January 04, 2003
● وجود دوستان واقعا برای ما موهبت بزرگی است. وقتی نمیبينيشون يادت میره که چقدر بودنشون مهمه. ولی وقتی دور هم جمع میشيم تازه قدر لحظات خوب با هم بودن رو میفهميم. دو سه روز در کنار دوستان بودن خيلی خوب و به ياد ماندنی بود و خستگی کار و تنهايی را برطرف کرد.
□ نوشته شده در ساعت 10:10 PM توسط ميشولک نظر_
● شب سال نو با گروهی از دوستان رفتيم مرکز شهر. هزاران نفر آنجا جمع شده بودند. يک سن بزرگ درست کرده بودند و کنسرت بود. دو تا صفحه تصوير بزرگ هم گذاشته بودند که سن را نشان میداد تا مردمی که مثل ما عقبتر بودند هم بتوانند سن را ببينند. هر از گاهی هم صفحهی تصوير نشان میداد که چند دقيقه تا تحويل سال مانده. وقتی به ده ثانيه رسيد همهی مردم با صدای بلند شروع کردند به شمارش معکوس. وقتی سال تحويل شد يک کم آتيشبازی کردند. مردم همديگه رو بوسيدند و هورا کشيدند! يک نفر پشت ما يک بطری شامپاين باز کرد که پاشيد به ما و خيس خالی شديم! مراسم خيلی خوب و قشنگ بود ولی من که از سر کار آمده بودم و هشت ساعت سر پا بودم خيلی خسته شدم. ديگه آخر سر نمیتونستم رو پام بايستم و زانو درد گرفته بودم. البته ارزششو داشت. وقتی برنامه تموم شد مردم ريختند تو خيابون به سمت مترو. مترو اونقدر شلوغ بود که ما نتونستيم تو ايستگاه اول سوار شويم و تصميم گرفتيم يک ايستگاه پياده برويم تا خلوتتر شود. توی خيابون هم ماشينها بوق میزدند و شادی میکردند، درست مثل چهارشنبهسوری خودمون. يک دسته هم میرقصيدند و آواز میخوندند. يک گروه پاکستانی هم حدود پنجاه نفر همه با هم شعار میدادند "پاکستان، پاکستان، طالبان، اسامهبنلادن!" من که خيلی ازشون ترسيدم. همهشون هم خيلی جوون بودند. نمیدونم برای جلب توجه و سر کار گذاشتن مردم اين کارو میکردند يا واقعا يک چيزیشون میشد! يک سری پليس هم سوار بر اسب تو خيابون راه میرفتند. با مزه اين بود که اسبهای پليس پشتشون چراغ چشمکزن قرمز داشتند!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:04 PM توسط ميشولک نظر_ Friday, January 03, 2003
● به سلامتی دوباره بيکار شدم! آره کارم فصلی بود و وقتی خريدهای شب سال نو و شلوغیهای مربوط به آخر سال تموم شد کار ما هم به آخر رسيد! البته به کل اين شعبه Battery Plus تعطيل شد. مرکز خريدی که اين شعبه توش بود داره بازسازی میشه و ظاهرا هزينه زيادی بابت سهم هر مغازه خواستهاند که مسوولان شرکت زير بار نرفتهاند.
..........................................................................................................................................اينجا همين جوريه و هيچ کس امنيت شغلی نداره! حالا کار من که چيز مهمی نبود ولی تو کارهای درست و حسابی هم هر لحظه امکان داره بگن بایبای! يکی از دوستام تو يک شرکت کامپيوتری داره کار میکنه. چند ماه پيش شرکتشون عذر ده درصد کارمندان رو خواسته بود. روش برکناری کارمندان اين بوده که تماس تلفنی شرکت با بيرون را قطع کرده بودند و گفته بودند همه منتظر باشند ما به ترتيب به کسايی که قراره برکنار بشن تلفن میکنيم بيان کارگزينی برای تسويه حساب! خلاصه هر کس تلفنش زنگ میزده بيچاره رنگش میپريده. پس از تسويه حساب هم کارت تردد کارمند سابق رو میگرفتند و دو نفر تا دم در بدرقهاش میکردند! آدم ياد فيلم زنگها ميافته! به هر حال من فعلا خونهنشين شدم. باز جای شکرش باقيه که ميشولک هنوز کارشو داره. □ نوشته شده در ساعت 2:23 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, January 01, 2003
● لحظهی تحويل سال نوی ميلادی در ميدانی در مرکز شهر تورنتو
..........................................................................................................................................![]() □ نوشته شده در ساعت 11:00 PM توسط خنگ خدا نظر_
|
:وبلاگهايی که میخوانيم
|