Monday, December 30, 2002
● تو وبلاگ يکی از دوستان جملهی خيلی جالبی خوندم. يک حقيقت مسلم در مورد تصميمگيریهايی که در مملکت گل و گلابمون میشه:
..........................................................................................................................................بعضی تصميمها يه شبه گرفته میشه ولی ده پونزده سال بايد برای پاك كردن گندش زحمت كشيد! □ نوشته شده در ساعت 9:23 AM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, December 28, 2002
● به راستی چرا اين همه زورگويی و بیمنطقی را تحمل میکنم؟ اين مردی که از لحاظ فرهنگ، تحصيلات و ادب اجتماعی يک هزارم من هم نيست اينگونه اعصاب مرا خورد میکند. با اينکه هدف من از اين کار فقط تامين مخارج زندگی بود ولی من با عشق و علاقه شروع کردم و سعی کردم کارم را به بهترين نحو انجام دهم. نه به خاطر صاحب احمق مغازه بلکه به خاطر رضايت قلبی خودم. ولی ديگر طاقتم تمام شده.
..........................................................................................................................................نه! بسه! بايد به چيزهای خوب فکر کنم تا آرامش پيدا کنم. به عزيزم که هميشه با مهربانی و عشق از من استقبال میکند. به عشقمان که محکمتر و عميقتر شده. به اميدهايمان برای موفقيت. به ساير عزيزانی که دورادور دوستمان دارند و از ما حمايت میکنند. من اصلا احساس بیکسی و تنهايی نمیکنم. من يکی از خوشبختترين و خوششانسترين انسانها بودهام که هميشه چنين عزيزانی را در کنارم داشتهام. حالا يک صاحبکار احمق نمیتواند خوشبختی مرا برهم بزند. او يک دوره کوتاه و موقتی وارد زندگی ما شده و مطمئنم که بزودی از شرش خلاص میشوم. پس نبايد بیخودی حرص بخورم. آخيش حالا احساس بهتری دارم. :) □ نوشته شده در ساعت 12:23 PM توسط ميشولک نظر_ Thursday, December 26, 2002
● Boxing Day
..........................................................................................................................................روز پس از کريسمس (بيست و ششم دسامبر) را در کانادا Boxing Day مینامند. در اين روز بيشتر فروشگاهها تخفيفهای ويژه به مشتريان میدهند. گاهی اين تخفيفها خيلی زياد و خوب هستند. مردم جلوی برخی از اين مغازهها در اين سرما از ساعت شش صبح صف میايستند تا فروشگاه باز شود. دردسر بعدی برای خريد در چنين روزی ايستادن در صف صندوق است. برای خريد جنس ارزان بايد پيه ايستادن در صفهای طولانی را به تن ماليد و کلی وقت گذاشت! فروشگاه ما تخفيف پانزده درصدی روی اجناس برای امروز در نظر گرفته بود. گويی اين ميزان تخفيف زياد قابل توجه نبود! فروش امروز مغازه تفاوتی با روزهای ديگر نداشت! اگر Boxing Day برای فروشگاه سودی نداشت ولی برای ما خوب بود. بر اساس مقررات فروشگاههای زنجيرهای Battery Plus، در اين روز حقوق فروشندهها 2.5 برابر روزهای ديگر است. يعنی به ازای هر ساعت کار 2.5 برابر روزهای ديگر حقوق گرفتيم! □ نوشته شده در ساعت 8:18 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, December 24, 2002
● هر جا که بری آسمون همين رنگه
..........................................................................................................................................هر کجای دنيا که باشی میبينی آدمها شبيه هم هستند. همه جا آدمها برای خودشون مشکل درست میکنند. حرص میخورند، غصه میخورند و نگرانی دارند. شايِد ظاهر مشکلات شبيه هم نباشه ولی در نهايت خيلی تفاوت ندارند. مريلين همکارم داره از همسرش جدا میشه. میگه با هم تفاهم نداريم. جدا نشده وکيل گرفته تا نصف دارايی شوهرش رو هم بگيره! مريلين از همسر قبليش يک پسر داره که تو اندونزی زندگی میکنه و ماهانه خرج زندگيشو براش از اينجا میفرسته. او از اينکه دور از پسرش زندگی میکنه خيلی غصه میخوره. مليسا مديرمون پنج ساله که با دوست پسرش زندگی میکنه ولی میگه هنوز شناخت کافی از همديگه نداريم تا بخواهيم ازدواج کنيم! دوست پسرش يکبار که اومده بود مغازه و صحبت شده بود میگفت من هرگز اونقدر احمق نمیشم که ازدواج کنم! (شايد از سرنوشت بقيه عبرت گرفته!). وقتی اين حرفها رو میزد مليسا نه چندان خوشحال نگاهش میکرد. فروشنده مغازه روبرويیمون از زيادی کارش خسته شده بود و میناليد. میگفت هفته پيش هفت روز هفته رو تمام وقت کار کرده. همکارش که هنديه نگرانه پس از تعطيلات سال نو که حجم کار فروشگاه کم میشه کارشو از دست بده. يک دختر نوجوان کانادايی با مادرش اومده بود مغازه برای خريد. او آنچنان با گستاخی با مادرش برخورد میکرد که من متعجب شده بودم. وقتی مادرش براش موبايلی که میخواست رو نخريد برخورد نه چندان جالبی باهاش کرد! بعضیها فکر میکنن همهی مشکلات زندگیشون به خاطر محلی است که دارن توش زندگی میکنند. به نظر من همهی مشکلات آدمها به اين خاطر نيست. اين مردم هستند که بهشت و دوزخ رو با خودشون به همه جا میبرند. درسته که محل زندگی و اينکه چقدر امکانات در اختيار آدم هست نقش بسزايی در زندگی داره ولی باور کنيد که بيشترش خود آدمه که با خوشبين بودن يا بدبين بودنش سخت زندگی کردن يا راحت و با آرامش زندگی کردن رو انتخاب میکنه. □ نوشته شده در ساعت 7:42 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, December 21, 2002
● وقتی آدم کاری رو انجام میده که دوست نداره، خستگی کار رو دو چندان احساس میکنه. امروز من و خنگخدا هر دو تعطيل بوديم. تصميم گرفتيم حسابی به خودمون خوش بگذرونيم تا خستگی کار از تنمون در بره! صبح که هر چقدر دلمون خواست خوابيديم. بعدش هم يک صبحونه مفصل خورديم. بعد از ظهر هم رفتيم سينما فيلم جديد "Maid in Manhatan" با بازی جنيفر لوپز و رالف فينز رو ديديم. 21 دلار پول بليط داديم ولی مهم نيست پول برای خرج کردنه! بعدش هم رفتيم به مناسبت شب يلدا هندونه خريديم. البته هندونهاش به سرخی هندونههای ايران نبود ولی خوب شيرين بود. الان هم اومديم خونه قراره يک غذای واقعی بخوريم (مثل اون غذاهايی که مامانها درست میکنند!). بعدش قراره تا آخر شب خوش بگذرونيم.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:34 PM توسط ميشولک نظر_ Friday, December 20, 2002
● گشتی در وبلاگهايی که میخونم (میخوندم!):
..........................................................................................................................................اولی- تو خودت اطلاعاتی هستی داری مثلا وبلاگ مینويسی. فکر کردی نمیدونم چيکارهای! بيخودی برای من ژست روشنفکری نگير! بی آبرو! نبينم ديگه به وبلاگ من سر بزنی! دومی- من؟ من ستون پنجمم!؟ تو خودت چی؟ اصلا تهمت زدن میدونی جرمه؟ تو اصلا حيثيت نداری! اگه راست میگی مدرک نشون بده! تو خودت دعوا رو شروع کردی! سومی- اولی راست میگه. باريکلا خيلی گل گفتی! آره حقش رو خوب کف دستش گذاشتی! چهارمی- دومی راست میگه. تازه تو از کجا میدونی اون جاسوسه؟ چه جوری خبر داری؟ خودت ريگی تو کفشت هست! .... □ نوشته شده در ساعت 11:31 AM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, December 18, 2002
● پريروز تو مغازه مشغول کار بودم که مليسا (مديرمون) منو صدا کرد و گفت اين PDA رو فردا که آندره اومد بهش تحويل بده برای يکی از مشترياش سفارش گرفته. من هم بسته رو گرفتم گذاشتم يه گوشه امن! فرداش آندره اومد به من گفت مليسا تلفن کرده و گفته سفارش مشتریات پيش خنگخدا است برو ازش بگير. من هم گفتم آره اينجاست...اه کجاست؟ خلاصه چشمتون روز بد نبينه ديدم جا تره و بچه نيست! ای داد بيداد حالا چه خاکی به سرم بريزم! هفتصد، هشتصد دلار قيمتشه نکنه گم شده باشه! حالا اينجا رو بگرد اونجا رو بگرد، نيست که نيست! مرتب هم مليسا زنگ میزنه چی شد؟ آندره میپرسه الان مشتریام مياد چی شد؟ يه يک ساعتی تو نگرانی و دلشوره بودم. به خودم گفتم هيچی ديگه کلی از حقوق اين ماهم هاپولی شد! هيچ کس هم کمکی نمیکرد و به من میگفتن تحويل تو داده شده پس پيداش کن! بالاخره پس از يک ساعت جستجو، ته يکی از کمدها بسته رو پيدا کردم. نمیدونم کدوم شير پاک خوردهای (پاک يادت نره!) ديده بوده سر راهش رو بسته گرفته چپونده بودش ته يکی از کمدها. حالا يا يادش رفته بود يا ديگه نمیخواست بگه که گند زده و هيچکس صداشو در نياورد که چطوری بسته يهو پا در آورده جابجا شده. آخرش به خير گذشت ولی من که سردرد گرفتم!
..........................................................................................................................................واکنش مديرمون خيلی جالب و پر معنی بود. خيلی خونسرد گفت: هيچوقت گند بزرگتر از ميزان حقوقت نزن! □ نوشته شده در ساعت 11:55 AM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, December 16, 2002
● ميشولک و خنگخدا در نزديکیهای قله توچال (تابستان ۱۳۸۰)
..........................................................................................................................................![]() □ نوشته شده در ساعت 7:36 AM توسط ميشولک نظر_ Friday, December 13, 2002
● علم بهتر است يا ثروت!؟
..........................................................................................................................................پاسخ به اين پرسش بسته به شرايط جامعه دارد. گاهی جامعه سالم و پويا است. همه در جايگاه مناسب و فراخور توانايیهايشان قرار گرفتهاند. در چنين جامعهای علم بهتر است. زيرا جايگاه ارزشمند علم شناخته شده است. يک استاد، يک محقق، يک دانشمند مورد احترام هستند و دربارهی گذران زندگیشان نگرانی ندارند. انگيزهی ادامه تحصيل در افراد جامعه وجود دارد. افزايش دانش برابر است با افزايش زمينهی فعاليت و افزايش امکانات و درآمد که افزايش ثروت را به همراه دارد. گاهی جامعه ناسالم و ايستا است. هيچکس در جای درست خود قرار ندارد. کارهای بزرگ به دست آدمهای کوچک سپرده شده است. آدمهای بزرگ ناچار به انجام کارهای کوچک يا خانهنشينی يا ترک جامعه شدهاند. شيرازهی جامعه از هم گسسته است. رابطه جای ضابطه را گرفته است. در چنين جامعهای رابطه، چاپلوسی، دورويی و پدرسوختگی ابزار پيشرفت هستند. قدرت در اختيار کسانی است که دارای اين ويژگیها باشند. آشکار است که ثروت نيز همراه قدرت است. در چنين جامعهای جايگاهی برای علم پيشبينی نشده است. بالاخره علم بهتر است يا ثروت!؟ □ نوشته شده در ساعت 7:54 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, December 11, 2002
● ما رفتهايم دنبال افسانهی شخصیمان! (کتاب کيمياگر نوشتهی پائولو کوئيلو رو خوندين؟)
..........................................................................................................................................وقتی تو مغازهای که کار میکنم سرم خلوت میشه به اين فکر میکنم که من اينجا چيکار دارم میکنم؟ بعد يادم ميافته که ما داريم اين دوران سخت رو تحمل میکنيم تا به اهدافمون برسيم (چرا سخت؟ اگه شما هم هشت ساعت تمام سرپا بايستين و وزن هر کدوم از پاهاتون بشه صد کيلو میفهمين!). روزی که تصميم به مهاجرت گرفتيم برای خودمان يک اهداف پنجساله در نظر گرفتيم (گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی!). براساس تجربهی دوستانمان سال اول، سال آشنايی با محيط، تکميل کردن زبان و کسب تجربه است. پس باب ميل نبودن کار و نداشتن ماشين و يکسری از وسايل رفاهی را باکی نيست. ما تصميم نداريم برای هميشه فروشنده باقی بمانيم. نه اينکه خدای نکرده فروشندگی کار بدی باشد ولی ما تحصيلاتمان و تجربهی کاریمان در زمينهی ديگری است. اهدافمان را هم مکتوب کردهايم که جلوی چشممان باشد و دچار روزمرهگی نشويم و به شرايط کنونی خو نگيريم. با دو حقوق فروشندگی میشه اينجا زندگی معمولی داشت ولی اين زندگی آنی نيست که ما برايش رنج مهاجرت را به جان خريدهايم. پس تلاش میکنيم و اين دوران را دوران سازندگی میناميم! (ربطی به سردار سازندگی ندارهها!). اين کاری که الان دارم بهترين کلاس زبانی است که داشتهام. در هيچ کلاس زبانی با مردمی که زبان مادریشان انگليسی است و از اصطلاحهای ويِژه خودشان استفاده میکنند به اين ميزان برخورد رودررو نداشتهام. روابط همکار با همکار و همکار با مدير را نيز ياد میگيرم. آری ما برای خود کعبهای داريم که همان برنامهی پنجسالهمان است و به ياد داريم که: در بيابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم، سرزنشها گر کند خار مغيلان غم مخور. □ نوشته شده در ساعت 8:37 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, December 08, 2002
● نمیدونم کجا خونده بودم در بارهی عشق:
..........................................................................................................................................۱. عشق از ديد حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفای بیناموسی زدی! (جملهی عاشقانه: خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه) ۲. عشق از ديد يك رياضيدان: عشق يعنی دوستداشتن بدون فرمول! (جملهی عاشقانه: آه عزيزم به اندازه سطح زير منحنی دوستت دارم) ۳. عشق از ديد آقا رحيم بقال سر كوچه: والا زمان ما عشق مشق نبود ننمون رفت اين فاطی رو واسمون گرفت! (جملهی عاشقانه: اهوی فاطی شام چی داريم؟) ۴. عشق از ديد اصغر سياه (در زندان): کوچيكتيم عشقی! (جملهی عاشقانه: خاك زير پاتيم... نشاشی كه گل ميشيم) ۵. عشق از ديد مامان بزرگم: نزن ننه اين حرفارو! راستی اين دختر بتـول خانوم خيلی دختر خوب و با كمالاتيه! (جملهی عاشقانه: بريم خواستگاری) ۶. عشق از ديد دوست دخترم: عزيزم تو كه عاشقمی پس چرا هزينـه جراحی دماغمو نميدی؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو... ناديا و دوستشم ميان... دوست ناديا واسش يه ماتيز گرفته! تو حتی حاضر نيستی واسه من كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخری؟! (جملهی عاشقانه: عزيزم گوشی سونی ميخوام... راستی دوستت هم دارم) ۷. عشق از ديد غلام شوفر: رادياتور عشق من از برايت جوش آمده! باور نداری بر آمپرم بنگر! (جملهی عاشقانه: عزيزم دوست دارم! بووووو بوووووو بوووووق) ۸. عشق از ديد دخترای ترشيده: خدا جون يعنی ميشه بياد خواستگاريم؟! (جملهی عاشقانه: يا شابدالعظيم ۱۰۰۰ تومن نذرت كه بياد خواستگاريم) ۹. عشق از ديد اراذل و اوباش (جوات): عشق مشق تو رختخوابه! خونه خالی نداری؟! (جملهی عاشقانه: بوووق... آبجی ميای بريم كثافتكاری؟) ۱۰. عشق از ديد بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه؟! حالا بگو ببينم باباش چيکاره است؟! (جملهی عاشقانه: برو دختر حاج آقارو بگير) ۱۱. عشق از نگاه مامانم: وا مگه تو امسال كنكور نداری؟! عشق باشه واسه بعد! (جملهی عاشقانه: اوا غذام سوخت) ۱۲. عشق از نگاه يک وبلاگنويس: تو رو خدا جون دوست دخترت، جون دوست پسرت، بيا بهم نظر بده! (جملهی عاشقانه: وای عزيزم چقدر وبلاگت خوشگل و ماهه... پس حتما بيا بهم نظر بده) ۱۳. عشق از نگاه يک نقاش: عشق مانند آبی آسمونه و به زلالی آب روونه (اين قافيهاش منو کشته)! (جملهی عاشقانه: عشقی، رنگی و سياهوسفيد میخوامت) ۱۴. عشق از نگاه خنگخدا: ميشولک يه لبخند بهم بزن! (جملهی عاشقانه: ميو) ۱۵. عشق از نگاه ميشولک: خنگخدا يه لبخند بهم بزن! (جملهی عاشقانه: عاشقتم با تمام خنگيت) □ نوشته شده در ساعت 11:20 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, December 07, 2002
● يک حقيقت:
...........................................................................................................................................God gives and forgives
.People get and forget □ نوشته شده در ساعت 11:25 AM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, December 06, 2002
● کار جديد من در فروشگاه زنجيرهای BatteryPlus است. همکارهای من عبارتند از يک دختر اندونزيايی به نام مريلين، يک پسر سياهپوست به نام آندره، يک پسر عرب به نام عابد (يا به قول اينجايیها آبيد!) و مديرمون که يک دختر کانادايی به نام مليسا است. آقايون بايد شلوار پارچهای بپوشند با پيراهن و کراوات. فروشگاه ما انواع باتری، موبايل و تجهيزات موبايل، انواع راديو و ضبط و واکمن و دوربين و تلفن و صد جور کوفت و زهرمار ديگه میفروشه. حالا يک مشتری مياد يک سوال میکنه در مورد مثلا يکی از انواع واکمن، تو بايد بلد باشی کلی براش بلبلزبونی کنی در مورد اون مدل! يا يک نفر مياد يک ساعت يا ديکشنری ديجيتال همراهشه میخواد باتریشو عوض کنه، بايد بلد باشی چيکار کنی (يک بار يک نفر ازم خواست باتری ديکشنریشو عوض کنم منم شروع کردم به باز کردن پيچهای پشتش با پيچگوشتی که صاحبش صداش در اومد و تذکر داد که جای باتری دستگاهش کشويی است و من دارم دل و روده دستگاهشو باز میکنم!). هر کس هم که چيزی میفروشه بايد کد خودشو همراه با مشخصات جنس فروخته شده که فاکتور میشه تو کامپيوتر ثبت کنه. آخه ما علاوه بر حقوق ثابت که میگيريم بابت فروش هم کميسيون میگيريم. در واقع يک جور رقابت هم بين فروشندهها هست که بيشتر فروش انجام بدن تا کميسيون بيشتری بگيرن. اين ذليل مرده مريلين اندونزيايی که مشتری از در مغازه تو نيومده فوری سلام میکنه و مشتری رو میکشه طرف خودش! يک بار من يک مشتری داشتم يک جور باتری میخواست که من متوجه نشدم چيه و وقتی از مريلين پرسيدم اون رفت باتری رو آورد و به نام خودش فاکتور زد تو کامپيوتر. من از اين کارش خيلی لجم گرفت. خوشبختانه باتريه گرون بود و وقتی مشتری قيمتشو فهميد از خريدش منصرف شد و من کلی دلم خنک شد!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 12:26 AM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, December 04, 2002
● اگه خنگ خدا را نداشتم چقدر اين روزها سخت میبود. خدايا شکرت. :)
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:28 PM توسط ميشولک نظر_ Tuesday, December 03, 2002
● لطفی از يک دوست:
..........................................................................................................................................(برای خنگ خدای گرامی) مانند پرنده باش، که روی شاخهی سست لحظهيی مینشيند، آواز میخواند، و گرچه احساس میکند شاخه میلرزد، با اين حال به آواز خواندن ادامه میدهد. زيرا مطمئن است که بال دارد. "ويکتور هوگو" □ نوشته شده در ساعت 10:17 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, December 01, 2002
● يک تجربهی جديد (2)
..........................................................................................................................................روز اول به يکی از همکاران معرفی شدم به اسم پاملا. دختری بود دلنشين و دوستداشتنی. کلمبيايی بود. آخرين روز کارش بود، فهميدم که مرا به جای او استخدام کردهاند. او کار بهتری با حقوق بالاتر پيدا کرده بود. از من پرسيد که آيا اين اولين تجربهی کارم است. به او گفتم که من در واقع برنامهنويس کامپيوتر هستم و نخستين باری است که چنين کاری را انجام میدهم. گفت ناراحت نباش. اين دوران را همه میگذرانند تا موفق شوند. من هم آرشيتکت هستم! با خودم فکر کردم اينجا کشور جالبی است. تمام فروشندهها، رانندههای تاکسی، گارسونها و باغبانها يا مهندس هستند يا دکتر! □ نوشته شده در ساعت 8:48 PM توسط ميشولک نظر_ Friday, November 29, 2002
● ميشولک فکر میکرد فقط اون میتونه کار فروشندگی پيدا کنه! :)
..........................................................................................................................................من هم موفق شدم يک کار جديد پيدا کنم و در يک فروشگاه زنجيرهای تجهيزات الکترونيکی (واکمن، ضبطصوت، ساعت، راديو، موبايل، ...) به عنوان فروشنده استخدام شدم. فکر نکنين کار فروشندگی آسان گير مياد! پيدا کردن اين جور کارها هم چندان آسانتر از پيدا کردن کار در زمينه تخصصیمان نيست. من سه بار با مديران اين شرکت مصاحبه کردم تا بالاخره پذيرفته شدم! تازه چندين شرکت و فروشگاه ديگه هم تقاضای کار فروشندگی داده بودم ولی قبول نشده بودم. □ نوشته شده در ساعت 8:34 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, November 28, 2002
● میگن مرغ خونه همسايه که سر بالا بره قورباغه ابوعطا و ابوريحان بيرونی را بفرما تو دم در بده! البته آشکار است که رودکی نون سنگکی در کودکی در آمبولانس میزد بالانس میخورد آدامس. Elle s'apple M, je suis fou d'elle. Je ne t'aime plus. باشيم آغريور، اورکيم بير آز جا جوجوقلارنان اويناماک ايستيور. اينان ميوروم کی شيمدی آرکاداشلاريمنان چوک چوک اوزاغام. It serves you right! I've told you a thousand times not to drink so much. You should have stopped after 2 glasses. دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون.
(گاهی دلت میخواد هر چی تو ذهنت هست بريزی بيرون. با خودت که ديگه رودرواسی نبايد داشته باشی!) □ نوشته شده در ساعت 9:31 PM توسط خنگ خدا نظر_
● يک تجربهی جديد (1)
..........................................................................................................................................اولين روز کار هميشه جالب است همراه با استرس اينکه مبادا خوب از پس کار برنيايی. صاحب مغازه چينی است. وقتی میگم چينی يعنی متفاوت. خيلی هم متفاوت. بيچاره فکر میکند انگليسی من خيلی خوب است. اسمش بابی است. البته اسم انگليسیاش. يک مرد ريزه ميزه عينکی. از دزد خيلی میترسد. به همه مشتريان و کارمندان به چشم دزد نگاه میکند. همه را زيرچشمی میپايد مبادا چيزی از مغازه بلند کنند. بيچاره تا حالا از مغازهاش خيلی جنس بلند کردهاند. چشمش ترسيده. به من کلی سفارش کرده که چطوری به مشتریها گير بدم و نگذارم دست از پا خطا کنند. تقريبا میخواهد از من به جای دوربين استفاده کند! □ نوشته شده در ساعت 12:24 AM توسط ميشولک نظر_ Wednesday, November 27, 2002
● يک دوست سوييسی دارم که خيلی دوست داشت فارسی ياد بگيره. آخه همسر ايرانی داره و دوست داشت بتونه با فک و فاميل همسرش راحت صحبت کنه (البته استعداد زبان ايشان خيلی خوبه و به زبانهای فرانسه و انگليسی و آلمانی و اسپانيايی حرف میزنه جای خود). يک روز به فارسی به من گفت: من امروز شب برات ماهی پختم! من گفتم عزيزم امروز شب نداريم به هم میچسبه و میشه امشب. فرداش صبح چشمش که به من افتاد گفت: امصبح صبحونه چی میخوری؟! ديگه موندم بهش چی بگم! گفتش اگه امروز شب میشه امشب پس بايد امروز صبح هم بشه امصبح! جالب اينه که الان پس از گذشت چند سال نه تنها به خوبی فارسی حرف میزنه بلکه فارسی میخونه و مینويسه! اين دوستم با خانوادهاش مدتی است که در ايران زندگی میکنند و همچين عاشق ايران شده که باورتون نمیشه. گاهی برخوردهای بدی هم باهاش در ايران شده ولی آنقدر شعور داره که اگه اتفاقی بيافته اونو به پای اون شخص خاص بنويسه و از چشم همه ايرانیها نبينه. يک بار در نياوران يک نانوايی بهش نون نفروخته بود و بهش گفته بود تو نجسی از مغازه من برو بيرون! اونم اومده بود خونه و کلی گريه کرده بود. با اين وجود هنوزم میگه ايرانیها خيلی خوبند. وقتی داشت میرفت ايران با هم رفتيم خريد. از خودشون و دو تا پسر خوشگلشون کلی عکس گرفته بود و میخواست يک آلبوم درست کنه و برای مادر همسرش ببره ايران. نوعی از آلبوم عکس که هر برگش برای چهار عکس جا داشت حراج بود. من بهش پيشنهاد خريِد اون آلبوم رو دادم. گفتش نه اون آلبوم بزرگه من يک آلبوم کوچکتر میخوام. توضيح داد که مامان همسرش زن مذهبی است و اضافه کرد: من میخوام اندازه آلبومی که درست میکنم مناسب باشه تا وقتی مامانش میره مسجد برای عبادت بتونه آلبوم رو بذاره تو کيفش و ببره مسجد عکسهای نوههاشو نشون دوستاش بده! بهش گفتم: بابا تو ديگه کی هستی!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 12:33 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, November 24, 2002
● آره مثل اينکه بابانوئل به خارجیها هم محل میذاره :) من امروز کار جديدم را آغاز کردم. هر چند تخصص اصلی من نيست ولی در هر صورت يک تجربه است. سر و کله زدن با مشتريان فروشگاه هم يک دنيايی داره.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:07 PM توسط ميشولک نظر_ Saturday, November 23, 2002 .......................................................................................................................................... Wednesday, November 20, 2002
● میگن:
..........................................................................................................................................از يک آمريکايی پرسيدند: نظرت دربارهی کوپن گوشت چيه؟ گفت: کوپن چيه؟ از يک آفريقايی پرسيدند: نظرت دربارهی کوپن گوشت چيه؟ گفت: گوشت چيه؟ از يک ايرانی پرسيدند: نظرت دربارهی کوپن گوشت چيه؟ گفت: نظر چيه؟ □ نوشته شده در ساعت 12:50 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, November 18, 2002
● خيلی از جوونهای نسل ما دچار يک سردرگمی هستند، سردرگمی بين سنتیبودن و مدرنبودن.
..........................................................................................................................................بسياری از مردها از يک طرف دوست دارند زنشون خيلی امروزی باشه. در جامعه باشه و اونقدر دانش و اعتماد به نفس داشته باشه که بتونه در جمع اظهار نظر بکنه. شيکپوش باشه و از دانش روز و فرهنگ درخور برخوردار باشه. ازطرف ديگه همين مردها برای دستپخت مادرشون آه میکشند. اونا دوست دارند زنشون همچون زنهای نسل قديم کدبانو و خدمتکار منزل و فرمانبردار باشه و به اصطلاح آب خواست بخوره با هماهنگی اونا باشه. در مقابل بسياری از زنها از يک طرف دوست دارند مردشون امروزی باشه، غربی فکر کنه و خيلی روشنفکر و غيرمتعصب باشه. اونا میخوان مردشون در کار منزل شريک باشه و در تصميمگيریها بهشون حق انتخاب بده. از طرف ديگه همين زنها دوست دارند که مردشون از نظر خانواده دوستی و عاشق بودن و بار مسووليت زندگی را يکتنه به دوش کشيدن و وفاداری به خانواده و پيروی از آداب ازدواج همانند مردهای سنتی و شرقی باشه. هيچ نمیخوام بگم کدوم درسته و کدوم نادرست. همه اينها از ويژگیهای يک جامعه در حال گذر و دگرگونی است. خيلی از مردها و زنها در جامعه ما بين زندگی سنتی و زندگی مدرن در حال دست و پا زدن هستند و از اينجا رانده و از آنجا مانده هستند. □ نوشته شده در ساعت 9:13 AM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, November 17, 2002
● يعنی بابانوئل آرزوی ما خارجیها رو هم برآورده میکنه؟
![]() □ نوشته شده در ساعت 6:57 PM توسط ميشولک نظر_
● امروز رژه بابانوئل (Santa Claus Parade) بود. خيلی ديدنی و جالب بود. هوا سرد بود و برف هم ميومد. سگ رو ميزدی تو اون سرما و برف از لونهاش بيرون نمیرفت! ولی ما رفتيم و دممون هم خيلی گرمه! آخه اينجا اگه بخوای به خاطر اين جور چيزها خونهنشين بشی بايد هشت ماه از سال رو تو خونه بمونی. اون هم که نتيجهاش مشخصه يا خل میشی يا ديوونه يا هردوتاش!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 6:14 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, November 14, 2002 .......................................................................................................................................... Tuesday, November 12, 2002
● يکی از دوستان در بارهی ازدواج و سن آن و شرايط ازدواج موفق مطلب جالبی نوشته است که ارزش خواندن دارد. پس از خواندن آن، خاطرهی فراموش شدهای را دوباره به ياد آوردم.
..........................................................................................................................................اکبر عبدی در فيلم "هنرپيشه" يک جا که با دختر کولی (ماهايا پطروسيان) در هتل است میگويد: ليلی که بياد خونه مجنون براش قرمهسبزی بپزه ديگه فاتحه عشقشون خوندهاست. اين گفته آن زمان برايم بسيار عجيب بود. آيا اين تجربه او يا کارگردان از زندگی زناشويی است؟ آيا حقيقت زندگی اين است و ما از آن بیخبريم؟ آيا آخر و عاقبت همهی دوست داشتنها همين است؟ پس از گذشت چند سال امروز دوباره ياد آن گفته افتادم. اون موقع که فيلم هنرپيشه رو ديدم مجرد بودم و اين جمله خيلی فکر منو مشغول کرد. آشفته شدم و از ازدواج و پیآمدهايش حسابی ترسيدم. اکنون پس از چند سال که در اين چند سال همسفری نيز در جاده زندگی با من همراه شده است به قضيه نگاه میکنم، میبينم به هيچ وجه با اين گفته موافق نيستم. من معتقدم: ليلی که بياد خونه مجنون براش قرمهسبزی بپزه بوی عشقشون همهی خونهرو ورمیداره. □ نوشته شده در ساعت 2:32 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, November 09, 2002
● بیخيال بابا
..........................................................................................................................................امروز دلم گرفت از بس هر جا سر کشيدم همه نوشتهها سوزناک و اشکناک بود! بیخيال بابا! اگه فکر میکنين ماها قراره بشريت را از نابودی نجات بديم بايد بگم خلاف به عرضتون رسوندند! ما خيلی هنر کنيم بايد مواظب باشيم تمبونمون رو باد نبره! اگه آمار بگيريم بيشتر وبلاگنويسها جوون موون و بچه سال و سرخ و سفيد و تپل مپل هستند! (ببخشيد يه لحظه قزوينيه رفت تو جلدم، گفته بودم بايد مواظب تمبونمون باشيم!). کجا بوديم؟ آهان داشتم میگفتم اگه آمار بگيريم بيشتر وبلاگنويسها جوون هستند، بابا جون جوون بودن يعنی شاد بودن، يعنی اينکه از ترک ديوار خندهات بگيره. میشه شاد و خوشحال بود و نيمه پر ليوان را ديد (منظورم اون چند قطرهی ته ليوان است!) به جون دو تا بچهای که ندارم میشه. از قديم گفتهاند: خشت اول چون نهد ديوار کج، رو ثريا میپرد معمار کج! از همين الان اگه شادی نکنيم کم کم يادمون میره اصلا شاد بودن چه جوری بود. اون موقع ديگه به درد دو چيز میخوريم يکی لای جرز ديوار يکی هم مجلس روضهخوانی. به حضرت عباس قسم که شاد بودن هم ياد گرفتنی است! گاهی مردم اينجا به نظرم الکی خوش ميان و خيلی وقتا تلاش میکنم اونا رو از نظر آسان گرفتن زندگی الگوی خودم قرار بدم (گفتم فقط از نظر آسان گرفتن زندگی هااااا، يک وقت نگن غربزدهای و بیهويتی و سرابسازی و جوونهای اينورو از درس و مرس و دانشگاه رفتن انداختی). قصه زندگی قصه خوشبختی و آرامش و شادی است. باور کنين کسی قرار نيست در بزنه و بگه آبجی يا داداش سهميه شادیتون رو براتون آوردم، خواهش میکنم اينجا رو انگشت بکنين ببخشيد انگشت بزنيد و بسته تونو تحويل بگيريد! بايد خودمان يه تکونی به خودمون بديم و به قول قصههای بچگیهامون لباس آهنين بپوشيم و بريم دنبالش. ببينم آخرين باری که همچين از ته دل خنديديد که ماهيچههای دلتان درد گرفته و مواظب بودين يک صدايی ازتون در نره و از شدت خنده نمیتوانستيد حرف بزنيد کی بوده!؟ از من ياد بگيريد، در مورد من که همين صد سال پيش بود! يادمون باشه هنر نيست که وقتی همه چيز بر وفق مراد ما بود شاد باشيم (هرچند کسايی را هم میشناسم که اوضاع و احوالشون حسابی رو به راهه و به اصطلاح همه جوره وسايلاتهای خوشبختی و شاد بودن را دارن ولی باز هم سگرمههاشون درهمه و با يه من عسل سبلان هم نمیشه حتی چشيدشون). هنر اين است که خودمون برای شاد بودن بهونه بتراشيم. فقط کافيه يه تکونی به خودمون بديم. قصه ما به سر رسيد کلاغه پرش شرابی بود، رژ لبش اناری بود، آرايشش عنابی بود، لنزای چشمش آبی بود، راه که میرفت هر کی میديد ترمز میکرد، برای همين رفت و به خونهاش نرسيد! (مثل اينکه من بدجوری خوابم مياد!) □ نوشته شده در ساعت 11:43 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, November 07, 2002
● مردان مريخی و زنان ونوسی
..........................................................................................................................................يکی از دوستان (يک خانم) در وبلاگش مطلبی نوشته به نام پرسه زير باران و يکی ديگر از دوستان (يک آقا) در بخش نظرسنجی او را نصيحتی ساده کرده و مورد راهنمايی قرار داده که خوشايند نويسنده نبوده است. اين مشکل، مشکل اساسی خانمها و آقايان با يکديگر است. نمیدانم کتاب "مردان مريخی، زنان ونوسی" نوشته دکتر جان گری را خواندهايد يا نه (کتاب خواندنی و بسيار جالبی است). دکتر گری در اين کتاب توضيح میدهد که فرهنگ لغت خانمها و آقايان يکی نيست. او میگويد وقتی يک مرد حرف دلش را برای کسی تعريف میکند از اينکار هدفش اين است که کسی وی را راهنمايی کند و پيشنهادی به او بدهد. ولی در مورد خانمها اينگونه نيست و وقتی يک زن حرف دلش را برای کسی تعريف میکند هدفش اين است که شنوندهای داشته باشد تا بتواند حرف دلش را بزند و آرامش پيدا کند. هميشه مشکل از همين جا آغاز میشود. آقايان طبق روال معمول خودشان اگر کسی چيزی برايشان تعريف کند دنبال راه حلی میگردند تا به طرف مقابل ارايه دهند، غافل از اينکه خانمها در اين جور مواقع دنبال پيدا کردن راه حل نيستند و حوصله شنيدن توصيه و پيشنهاد ندارند. اين واکنش طبيعی آقايان در اين جور مواقع ممکن است از نظر خانمها، از موضع بالا برخورد کردن يا تظاهر به عاقلتر بودن تعبير شود. به همين سادگی سوتفاهم پيش میآيد! □ نوشته شده در ساعت 8:19 AM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, November 05, 2002
● ديروز يک تی (جارو) خريديم دو دلار. هيچوقت فکر نمیکردم يک روز از داشتن تی اين قدر ذوق کنم. :)
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 5:02 PM توسط ميشولک نظر_ Monday, November 04, 2002
● امروز توی مترو رزومههامو مرور میکردم و خودمو برای سه جور مصاحبه آماده میکردم. رزومه اول رزومه اصلی و تخصصيم بود. رزومه دوم مربوط به سرويس مشتريان و رزومه سوم مربوط به فروشندگی بود. يک مصاحبه به خودی خود به اندازه کافی استرس دارد چه برسد به اينکه بخواهی استرس سه جور مصاحبه را يکجا تحمل کنی! وقتی رسيدم خانه از خستگی روی کاناپه ولو شدم. دست عزيزم درد نکنه که شامو آماده کرد.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:46 PM توسط ميشولک نظر_ Sunday, November 03, 2002
● توی کلاس در مورد اينکه آيا بايد به خانوادههای همجنسباز حق سرپرستی بچه داد يا نه، گفتگو میکرديم. هر کس نظری داشت و همه در تلاش بودند تا دوستانه نظرشان را برای سايرين بازگو کنند.
..........................................................................................................................................گروهی باورشان اين بود که نخست بايد ديد آيا دو همجنسباز که با هم زندگی میکنند را میتوان خانواده ناميد يا خير؟ آنان میانديشيدند اين گونه افراد صلاحيت نگهداری از بچهها را ندارند. اگر بچهای در چنين محيطی بزرگ شود، زشتی همجنسبازی برايش از بين خواهد رفت و چه بسا که به اين سمت کشش نيز پيدا کند. چنين کودکانی در مدرسه مورد سرزنش ديگر کودکان قرار میگيرند و زندگی خوشی نخواهند داشت. در برابر اين گروه، گروه ديگری بودند با اين باور که اين کار به سود کودکان بیسرپرست است زيرا اين گونه کودکان را از کانون گرم خانواده بهرهمند میکند. چاره چيست که شمار خانوادههای معمولی درخواستکننده سرپرستی از اين گونه کودکان به اندازهای نيست که جوابگوی همهی آنها باشد؟ آنان میافزودند آيا به کودک در يک خانواده بيشتر محبت میشود يا در يک پرورشگاه که برای چند صد کودک يک آموزگار وجود دارد؟ آيا اين کودکان در پرورشگاه به اندازه کافی امکانات دارند؟ همچنين باور داشتند که اگر شمار چنين کودکانی زياد باشد ديگر در مدرسه نيز به نظر ديگران ناجور نخواهند آمد. من نمیدانستم با کدام گروه همراه باشم. گاهی با اين گروه هم نظر بودم و گاهی با ديگر گروه. به راستی نمیتوان به سادگی در اين زمينه تصميمگيری کرد. من کودکی را میشناسم که سه پدر دارد! پدر و مادر او از هم جدا شدهاند. يک هفته در ميان با مادرش زندگی میکند که به همسری مرد ديگری درآمده و ناگزير اين مرد را پدر مینامد. از طرف ديگر پدرش نيز همجنسباز شده و با يک مرد زندگي میکند. در هفتههايی که با پدرش است نيز با دو پدر سر و کار دارد! □ نوشته شده در ساعت 11:27 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, November 02, 2002
● پريشب هالووين بود، تو عمرم اين همه جادوگر، روح و اسکلت يک جا نديده بودم! :)
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:58 AM توسط ميشولک نظر_ Friday, November 01, 2002 .......................................................................................................................................... Thursday, October 31, 2002
● هالووين Halloween
![]() !Trick or Treat, Smell my Feet, Give me Something, Good to Eat, Not too Big, Not too Small, Just the size of Montreal □ نوشته شده در ساعت 7:46 PM توسط خنگ خدا نظر_
● طبق آمار 80% کارها از طريق Network (رابطه) پيدا میشود. يکی از دوستان به شوخی میگفت: Network کلمه مودبانه پارتیبازی است!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 4:17 PM توسط ميشولک نظر_ Saturday, October 26, 2002
● چرا بايد اينجوری باشه؟
..........................................................................................................................................سری زدم به سايت شيرين يک دخترک شيطون. در مورد سفر شمالش میخواستم نظر بدم. وقتی رفتم به بخش نظرسنجی با نظر که البته چه عرض کنم با کملطفی يکی از بازديدکنندگان نسبت به وی آگاه شدم. راستی چرا ما جنبه يک نظرسنجی ساده رو نداريم؟ حتما بايد همه وبلاگها بخش نظرسنجی رو بردارن و تنها يک ارتباط يک سويه وجود داشته باشه؟ تو ايران حتی گاهی داشتن يک منشی تلفنی ساده دردسر آفرينه و آدم از شنيدن پيغامهای زننده و زشت بینصيب نيست! لابد ديدين که برنامههای زندهی کانالهای فارسی زبان ماهواره هم گاه از تماسهای تلفنی توهينآميز و زشت در امان نيستند. باور کنين همه اينا ريشه در فرهنگ ما داره. يک بار چند سال پيش منو با دو تا از دوستانم از جنس مخالف تو ديزين گرفتن. جناب مامور که مرد ميانسالی بود وقتی براش گفتيم که بابا ما همکلاسی هستيم، رفت و آمد خانوادگی داريم، خانوادههامون در جريان هستند،... نگاه عاقل اندر سفيهی به ما انداخت و گفت ايِن حرفها رو تحويل من ندين، دختر و پسر مثل آتيش و پنبه هستند، من دختر و پسر خودمو تو خونه با هم تنها نمیذارم! خب از اين خانواده فکر میکنين چه جور تحفههايی تحويل جامعه بشه؟ همين میشه که اگه يک دختر داره احساسشو بيان میکنه و خودشو پشت يک نقاب مثل خيلی از ايرانیها پنهان نمیکنه بهش توهين بشه. اين فرهنگ بخش نه چندان کوچکی از جامعه ماست. اشتباه نشه نمیخوام بگم من خيلی خوبم بقيه بدن، يا اينوریها خوبن اونوریها بدن، يا برعکس. فقط میخوام بگم کی بايد ياد بگيريم که هر کس مثل ما فکر نمیکنه ضد ما نيست و نبايد تخريبش کرد. بله هر کس آزاده که نظرشو بگه ولی اين آزادی را مرزی است. اين مرز خدشه وارد نکردن به آزادی ديگران است. گاهی آدم دلش میگيره از اين کم لطفیها. □ نوشته شده در ساعت 4:10 PM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, October 25, 2002
● امشب قراره بريم تولدبازی! خيلی هيجانانگيزه که آدم برای جشن تولد کسی دعوت باشه يک گروه از آدمهای باحال هم باشن. تازه طرف خبر هم نداره و قراره حسابی سورپريز بشه! از اين جالبتر اينه که محل ميهمانی هم توی همين ساختمون خودمونه ولی چند طبقه بالاتر و لازم نيست توی سرما کلی راه بريم.
..........................................................................................................................................(بعضیها نگن دارين جوونهای اين طرف آب رو وسوسه میکنين و سراب است و اين حرفها! والا ما اونجا که بوديم بيشتر خوشی میکرديم با دوستامون ولی پنهانی) □ نوشته شده در ساعت 4:27 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, October 24, 2002
● آيا نوستالژی و غربت با هم رابطه دارند؟ مدتی است که شديدا در خاطرات دوران کودکی غوطه میخورم. خاطرات برايم پررنگ شده. حتی مدل گچبری سقف و قوس طاقچه خانه مادر جون اينا به وضوح جلو چشمهام مياد. شايد هم نوستالژی با بيکاری رابطه دارد!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 5:52 PM توسط ميشولک نظر_ Wednesday, October 23, 2002
● برای يکی از دوستان گرامی مشکلی پيش اومده. به خاطر زير پا گذاشتن قانون رانندگی (هر چند کوچک)، جريمه شده و گواهينامه رانندگیاش هم توقيف شده. برای دوستم ناراحتم که برای پس گرفتن مدارکش کلی دردسر خواهد داشت.
..........................................................................................................................................با دوستم همدردی میکنم: خدا مرگشون بده! اينا بيمارن، از آزاردادن ديگران لذت میبرن. اصلا اينا همهشون عقدهای هستن، از آزار جوونها خوشحال میشن. چون خودشون نمیتونن خوشی کنند از خوشی ديگران هم ناراحت میشن. اينا دام پهن میکنن تا يکی تو تلهشون بيافته و بتونن اذيتش کنن. اينا کرم دارن حال مردمو بگيرن. در اينکه هملباسهای اين شخص با جوانان رفتار شرمآور و توهينآميزی دارن هيچ ترديدی نيست. کسی نيست خبر نداشته باشه که آنان به مردم چه ستمی میکنند و حق برگزاری بیدردسر يک ميهمانی ساده را هم از مردم گرفتهاند. ولی اين ربطی به يک پليس راهنمايی ندارد. همه جای دنيا وظيفه پليس راهنمايی اين است که کسی را که قانون رانندگی را زير پا گذاشته جريمه کند. کوچک يا بزرگ بودن اين سرپيچی از قانون نيز در اصل جريمه شدن تاثيری ندارد بلکه در ميزان جريمه اثر دارد. در کشورهای غربی گاهی پليس در پشت پيچ خيابون پنهان میشه تا کسانی را که خيال میکن کسی نمیبينه و خلافی انجام میدن جريمه کنه. اگر کار خلافی هم انجام دهی مثلا سرعت غيرمجاز داشته باشی کسی تذکر نمیدهد که سرعتت را کم کنی بلکه فوری جريمه میشی و تازه امتياز منفی هم میگيری و دردسرهای ديگه. من خودم در ايران شاهد بودهام که راننده يک خودرو مسافرکش وقتی در ساعت 11 شب يک خلاف انجام داد و توسط پليس راهنمايی جريمه شد، گفت: اين مادر...ها نصفه شب هم دست از سر مردم ور نمیدارن! گويا بايد اجرای قانون در شب متوقف شود! اگر يک پليس راهنمايی هم رفتار شرمآوری داشت و رشوهگير و بددهن بود نبايد چشمامونو ببنديم و بگيم همهشون بدجنس هستند. خيلیها باور ناخودآگاهشان اين است که قانون خوب است برای همسايه. خوشبختانه دوست گرامی ما آدم آگاهی است و خودش واژه وظيفهشناس را برای اين پليس به کار برده است. □ نوشته شده در ساعت 10:17 AM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, October 22, 2002
● از اون کاره که براش خودمو کشتم و دو بار مصاحبه کردم هم هيچ خبری نشد!
□ نوشته شده در ساعت 10:56 PM توسط خنگ خدا نظر_
● امروز نخستين جلسه آموزش آن زبان رايانه که پيش از اين دربارهاش نوشته بودم برگزار شد. اميدوارم توانسته باشم خوب از پسش بر بيايم. البته دانش خوبی دربارهی اين زبان دارم و درس دادنش برايم آسان است.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:52 PM توسط خنگ خدا نظر_ Monday, October 21, 2002
● گر نمیديدم در اين دنيا ترا
..........................................................................................................................................گر نبودم با تو هرگز آشنا گر درآن محفل نبودی همچو شمع يا نمیديدم ترا در بين جمع گر نمیکردی به سوی من نگاه با نگاهی گر نمیرفتم ز راه گر ز هر بيگانهای بيگانهتر میگذشتی از کنارم بیخبر گر ترا بخت بد کوتاه من سوی ديگر میکشيد از راه من عاشقی گر در سرشت من نبود يا که عشقت سرنوشت من نبود اين زمان جانم ز مهرت پر نبود سينهام منزلگه اين دل نبود گر چه عشقت غيرحسرت بر نداشت ساقيت جز درد در ساغر نداشت گر چه ديدم در رهت دام بلا وای بر من گر نمیديدم ترا □ نوشته شده در ساعت 8:08 PM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, October 18, 2002
● تقريبا يک ماه و نيم پيش بود که يک ایميل برای يک مصاحبه دريافت کردم. خوشحال و هيجانزده برای مصاحبه آماده شدم. لباس رسمی پوشيدم و به آنجا رفتم. آنجا از من خواستند که ابتدا ثبت نام کنم و مبلغی پول بپردازم تا آنها برايم کار پيدا کنند. میدانستم که آژانسهای معتبر هرگز از مشتری پول نمیگيرند. من هم خداحافظي کردم و دست از پا درازتر راهی خانه شدم. از اينکه بیخود و بیجهت وقتم هدر رفته بود عصبانی بودم. با خود گفتم امروز بايد يک کار مفيد انجام دهم. تصميم گرفتم که مسافتی را پياده طی کنم و به هر مغازهای که پشت ويترينش آگهی استخدام داشت، سر بزنم. اولين مغازه يک فروشگاه لوازم ورزشی بود. رفتم و يک فرم استخدام پر کردم. در ويترين دومين مغازه تعدادی پرده آويزان بود. پشت ويترين کاغذی به اين مضمون زده بودند: "استخدام" و زير آن نوشته بودند "Seamstress". من به خيال اينکه مغازه پردهفروشی است و Seamstress هم نام مغازه است وارد مغازه شدم. صاحب مغازه يک پيرزن بود مثل جادوگرهای تو کارتونها. ازم پرسيد که چه میخواهم. گفتم که برای آگهی استخدام آمدهام. پرسيد: آيا شما Seamstress هستيد؟ فهميدم که گند زدهام و Seamstress يک جور شغل است نه اسم مغازه. حسابي هول شده بودم. فکر کردم اگر بگويم نه، ميگه مگه چشمات نمیبينه که ما به اين بزرگی نوشته ايم Seamstress میخواهيم. منهم از هولم گفتم: بله. ديگر گير افتاده بودم. پيرزنه از بالای عينکش مرا بررسی کرد و گفت کجا ياد گرفتی؟ منهم گفتم توی کشور خودمان ايران. پيرزنه با تعجب گفت: ايران! من چيزهای بدی در مورد ايران شنيدهام، فکر نمیکنم در ايران جايی وجود داشته باشد که اين فن را آموزش دهند! حالا چقدر تجربه داری؟ من که نمیدانستم Seamstress چيست و میخواستم هر چه زودتر خودم را خلاص کنم، گفتم: من مبتدی هستم! پيرزنه گفت: ولي اينجا توقع مردم خيلی بالاست! خوشحال شدم، گفتگو داشت پايان میگرفت. خواستم خداحافظی کنم و از مغازه بيايم بيرون که پيرزنه صدايم زد و گفت: من نمیخواستم تو را بترسانم و نااميد کنم. فکر میکنم بهتره اين فرصت را بهت بدم که سعی تو بکنی. باز هم گير افتاده بودم (دروغ دروغ مياره و هرچی توش بيشتر غرق بشی، خلاصی ازش سختتره). گفتم اجازه بدهيد که من بيشتر روی اين موضوع فکر کنم، بعدا بهتون خبر میدهم. پيرزنه قبول کرد و من نجات پيدا کردم. از مغازه بيرون آمدم و به سمت خانه دويدم. به محض اينکه به خانه رسيدم به سراغ ديکشنری رفتم. Seamstress يعنی چی؟ آهان پيدا کردم. يعنی خياط زن، دوزنده! پيرزن نادان فکر میکرد در ايران کلاس خياطی وجود ندارد. کلی خنديدم من هرگز در عمرم خياط خوبی نبودهام.
□ نوشته شده در ساعت 11:05 PM توسط ميشولک نظر_
● نوشته يکی از دوستان بدجوری منو ياد پاييز زيبای تهران انداخت. اگه الان اونجا بوديم چه کيفی داشت! دست در دست هم از تجريش راه ميافتاديم (خوشبختانه به ما نمیتونن گير بدن!). از قنادی عسل دو تا بستنی خوشمزه میخريديم و همينجور ملچ ملوچ کنان ويترين مغازهها رو ديد میزديم و میرفتيم جلو. دم پارک ملت که برسی دلت هوای بلال میکنه! کجايی بلالی؟ اگه پيدا کردی که شاه جهانی همينطور بلال گاز ميزنی و سربسر يارت ميزاری. تيکههای سياه بلال لای دندونات گير کرده و داری باهاشون کنجار میری! به قيافه همديگه در اين حالت کلی میخندين. به ميدون ونک که برسم صاف ميرم سراغ آب ميوه فروشی جنوب ميدون (نترکی يه وقت، اينو يارم در اين جور موقعها میگه!). پس از آب ميوه حتما بايد سری به جنوب شرقی ميدون ونک بزنين (گلاب به روتون). حالا ميشه دوباره راه افتاد، جلوی باغ و پانوراما که ميرسيم هردومون دوست داريم کلی چيزای جالب تماشا کنيم (ميدونين چقدر پول بیزبون ريختيم تو جيب صاحب اين مغازهها!). الان رسيديم به چايخونه دم پل بزرگراه همت و البته زود رد میشيم هيچ محلش هم نمیذاريم. دم پارک ساعی که ميرسيم بايد بشينيم يه نفسی تازه کنيم. حالا سر عباسآباد هستيم که حسابی ترافيکش سنگينه. صدای بوق بوق ماشينا و بوی دود فضا رو پر کرده ولی کيه که بشنوه! ما تو عالم خودمون هستيم. از سر فاطمی که رد بشيم من حتما بايد يه نگاهی به ويترين اوستا کفاش بندازم. نزديک ميدون ولیعصر که ميرسی پاهات دارن مور مور ميشن. يارت میگه خسته شدم! تو با تعجب نگاهش میکنی! انگار نه انگار که خودتم حسابی زوارت در رفته. فداکاری میکنی و به خاطر يارت پيادهروی راه به پايان میرسونی (فقط به خاطر يارت!). خب ببينم چقدر خرج اين سفر کرديم. دو تا بستنی داشتيم، دو تا بلال با آب ميوه اضافه! و البته يک چايی که يه جايی نزديک پل بزرگراه همت نخوردم!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:25 AM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, October 17, 2002
● ديشب تا پاسی از شب گذشته منزل آن آشنا بوديم. خوش گذشت فراوون با خوردنی و نوشيدنی، گفتنی و شنيدنی، خندوندنی و خنديدنی!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:56 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, October 16, 2002
● امروز هوا بارونيه. گويا آسمون هم دلش گرفته. امروز قراره بريم به ديدن يک آشنا. در ديار بيگانگان آشنايی با يک آشنا زيباست. الان تو خونه تنها هستم و چشم به راه يار. چقدر دوری از همسفرم سخت است، آری او همسفر من در جاده زندگی است. نمیدونم بقيه هم اين خوشبختی رو دارند که با همسرشون دوست باشن؟
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 2:57 PM توسط خنگ خدا نظر_ Sunday, October 13, 2002
● اشک توی چشمانم حلقه زده بود. ما اجازه داشتيم شادی کنيم!
□ نوشته شده در ساعت 9:51 PM توسط ميشولک نظر_
● امروز رفته بوديم به مراسمی که به مناسبت جشن مهرگان برپا شده بود. اين جشن در يکی از ميدانهای شهر که دارای سن و جايی برای نشستن تماشاگران است برگزار شد. مراسم خوبی بود، مدتی بود اين همه هموطن را با هم يک جا نديده بودم. يک جشن ساده که با اجرای موسيقی همراه بود و چند نفر هم آواز خوندند. گروهی از شرکت کنندگان در جشن نيز پايکوبی میکردند و شادی خود را با رقصيدن نشان میدادند. جمال وفايی از خوانندگان پيش از انقلاب هم بود و نمايش داشت. میگم نمايش برای اينکه هم آواز خوند و هم لودگی کرد و مردم رو خندوند. هوا کمی تا قسمتی سرد بود ولی کسی اهميت نمیداد. دلم برای مردم ساکن ايران سوخت که از داشتن يک مراسم ساده شادی مانند اين جشن محروم هستند.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:02 PM توسط خنگ خدا نظر_ Thursday, October 10, 2002
● امروز رفته بوديم مصاحبه گروهی استخدام (به گفته خارجیها Job Fair) چشمتون روز بد نبينه 15 نفر میخواستند فکر کنم 5000 نفر اومده بودند. ما هم منتظر شديم و وقتی نوبت من شد، اسممو خوندند برای مصاحبه. يک نفر توی مايههای هندی گير من اومد. هنديه که با من مصاحبه کرد خدا وکيلی انگليسیاش بد نبود. اصلا مثل فک و فاميلهاش در ديار هندوستان حرف نمیزد! حالا من بايد با اين عاليجناب به زبان انگليسی روان گفت و گو کنم و انگيزه خودمو از اينکه میخوام توی اين شرکت استخدام شم و نه توی شرکت ديگه براش بگم! نميشه گفت که گور پدر شما اگه يک شرکت ديگه هم بود باز من داوطلب بودم. بايد بگی من از وقتی به دنيا اومدم دنبال اين بودم که توی شرکت شما استخدام بشم، اصولا من به دنيا اومدم که بشم کارمند شرکت شما! (البته يک خورده ملاتشو زياد کردم!) پرسش پسين اين است که چرا بايد آنها از بين همه داوطلبان من را برگزينند؟ مگر من چه ويژگی دارم؟ حالا خر بيار باقالا بار کن! من چه ميدونم چه ويژگی دارم خبر مرگم! دردسرتون ندم حسابی آسمون رو به ريسمون بافتم و داشت همه چی خوب پيش رفت تا اينکه رسيد به پرسش آخر (پرسش آخر از فرمی که دست مرتيکه هنديه بود)، امان از اين پرسش آخر! آقا يارو تند و تند يه چيزايی سر هم کرد و ساکت شد زل زد به من که جوابشو بدم. اميدوارم توی همچين شرايطی گير کنين تا گوشی دستتون بياد! خلاصه ازش خواستم پرسش رو دوباره تکرار کنه و تکرار کرد و دوباره نفهميدم چی گفت! ديگه لازم نيست بگم چی شد حسابی گاف دادم! هنديه هم سپاسگزاری کرد و با من دست داد و بای بای. در مورد اين شرکت شنيده بودم که اگه مصاحبه پذيرفته بشی می فرستنت پيش مدير فروشگاه تا مصاحبه دوم را باهات انجام بده. وقتی کسی از مصاحبه دوم حرف نزد فهميدم که گند زدم اساسی! اومدم از شرکت بيرون، شاکی و ناراحت. قدمی زدم و نيم ساعت پس از اون دوباره رفتم توی شرکت. خلوت تر شده بود و چند نفری بيشتر چشم براه مصاحبه نبودند. زير چشمی نگاه کردم و ديدم اون مرتيکه هنديه اون پشت داره با يکی ديگه مصاحبه میکنه. بايد بگم که به دليل گروه زياد داوطلبان تعداد مصاحبه کنندگان هم کم نبود، فکر میکنم به 10 نفر میرسيد. رفتم دم ميزی که يک منشی نشسته بود و برگههای درخواست مصاحبه را از داوطلبان میگرفت و در اختيار مصاحبه کنندگان قرار میداد. ديدم منشی ديگری است و همانی نيست که برگه درخواست منو گرفته بود. فکری به سرم زد و زود يک برگ درخواست ديگر که همراه داشتم را به وی دادم. اکنون بايد دوباره چشم به راه مصاحبه میماندم. فکر کردم اگه دوباره به همون پرسش برسم که دوباره خراب ميشه! همانجا سر ميز منشی که بودم سرک کشيدم به فرمهای روی ميز و با ديدن نزديکترين فرم فوری دنبال آخرين پرسش گشتم. تازه با خواندن پرسش بود که فهميدم مرتيکه هنديه چی گفته بود! اين بار آماده بودم، خدا خدا کردم که سروکله اون هنديه يک وقت پيدا نشه! وقتی يک جوان ديگه اسم منو صدا کرد خوشحال شدم و دنباش راه افتادم به سمت يکی از ميزهای مصاحبه. خوشبختانه ميزی که نشسته بوديم جايی بود که اون هنديه مارو نمیديد. خلاصه آغاز مصاحبه برابر بود با آغاز بلبل زبونیهای من! هم پرسشها رو يک بار شنيده بودم و هم ترسم ريخته بود. وقتی در پايان مصاحبه يارو از من خواست تا منتظر شم با مدير فروشگاه صحبت کنم فهميدم که ايندفعه بد نبوده و اگه ترشی نخورم يه چيزی ميشم! گفتگوی من با جناب مدير هم زياد بد نبود (البته بهتر از اين هم میتونست باشه). در پايان مدير به من گفت که از بين کسانی که به مصاحبه دوم رسيده اند 15 نفر برگزيده خواهند شد و هفته آينده با آنها تماس گرفته میشود. ممکنه که من جزو برگزيدگان نباشم ولی دست کم همه تلاشمو کردم!
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:28 PM توسط خنگ خدا نظر_ Wednesday, October 09, 2002
● اينجا يک انجمن ايرانی هست که برگردان نامش "انجمن ايرانيان شاغل در فناوری اطلاعات" است و هر ماه گردهمايی دارند. ما هم در همايش اين ماه انجمن شرکت کرديم. انگيزه تشکيل چنين انجمنی جالب است. من پيشنهاد دادم تا برای اعضای انجمن کلاس آموزش يک زبان رايانه برگزار کنم. اين پيشنهاد با استقبال روبرو شد. بنا بر اين شده که هر چه زودتر کلاس آغاز شود. گمان می کنم ما دو تن مسابقه کار داوطلبانه (يعنی کار بدون پول!) گذاشتيم. اين ميان آنکه بازنده است جيب مبارکمان میباشد! راستی انجمن دارای يک سايت هم میباشد. www.IITPS.com که حروف اول Iranian IT Professionals Society است.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:31 PM توسط خنگ خدا نظر_ Tuesday, October 08, 2002
● امروز من در يک موسسه آموزشی يک کار داوطلبانه (يعنی کار بدون پول) پيدا کردم. در هر صورت اين هم يک جور آغاز است. :)
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:29 PM توسط ميشولک نظر_ Saturday, October 05, 2002
● چند روز پيش يکي از شبکه های تلويزيونی گردهمايی فارغ التحصيلان دانشگاه صنعتی شريف در تورنتو را نشان مي داد. چهارصد نفر در اين گردهمايی شرکت کرده بودند. به راستی غم انگيز نيست که بهترين متخصصين مملکت از وطن دورند؟
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 9:43 AM توسط ميشولک نظر_ Friday, October 04, 2002
● اين نوشته را همانگونه که از تاريخش پيداست در دوران چشم براهی رواديد نوشته ام شايد بد نباشد که دوباره آنرا بخوانم:
امروز دوشنبه هشتم بهمن ماه 1380 خورشيدی است. چندين ماه است که منتظر رواديد هستيم ولی خبری از آن نيست. گاهی انسان احساس دلتنگی ميکند که چرا اين انتظار به پايان نمی رسد. اکنون ما 9 ماه است که چشم به راه اين ميهمان گرامی هستيم اما افتخار ورود به منزل ما را نمی دهد! راستی چه دشوار است که کاری را بخواهی انجام دهی اما شرايط انجام آن کار فراهم نشود. تصميم مهاجرت تصميم آسانی نيست و دوری از بسياری از عزيزان را به دنبال دارد اما آنچه که اين تصميم را دشوارتر ميکند مشکلات جانبی آن است. من ذاتا آدم خوش بينی هستم و باور دارم که ما در آنجا موفق خواهيم شد. نشانه های موجود حاکی از تاييد اين باور است، ما هردو انسانهای راسخ و پرتلاشی هستيم و تخصص مورد نياز برای آغاز اين راه را نيز دارا هستيم. اگر انگيزه پيشرفت و ميل به داشتن زندگی بهتر را هم به اين مجموعه اضافه کنيد (که بی راه هم نرفته ايد و در خودمان سراغ دارم) چشم انداز خوبی از آينده پيش رويتان مجسم ميشود. هميشه شروع هر حرکت جديد توام با مشکلات است و نياز به قدرت ريسک و ماجراجويی فراوان دارد و طبعا استرس زيادی نيز به همراه دارد. آنچه که بيش از همه به من قوت قلب می دهد يکی اعتماد به نفسی است که به تواناييهای خودمان دارم و ديگری همراهی و همدلی اوست. اگر او انسان ضعيفی بود (کم نيستند چنين انسانهايی در پيرامونمان) يا در اين راه با من هم رای و همراه نبود مشکلات بسيار بيشتری پيش رويم قرار ميگرفت. خدا را سپاس که سرنوشت من داشتن چنين همسر و همسفری بوده است تا پا به پای هم زندگی فردايمان را بسازيم. من راه آينده را روشن مي بينم. گرچه راه دشواری در پيش است و با مشکلات زيادی بايد دست به گريبان شويم اما "گر مرد رهی ميان خون بايد رفت" آستينها را بالا ميزنيم، فعل خواستن را صرف ميکنيم، از ناملايمات نمی هراسيم و دست در دست يکديگر زندگيمان را می سازيم. از هم اکنون آينده روشنی که در پيش رو داريم را می توانم لمس کنم. به اميد زندگی شيرين تر، همراه با خوشی و شادی روزافزون. □ نوشته شده در ساعت 11:23 PM توسط خنگ خدا نظر_
● انگار قراره ما هرچی می نويسيم روز آدينه باشه (نه بابا دوباره نمی خوام گير بدم به آدينه و جمعه!). نزديک پنج ماهه که در اين ديار منزل کرده ايم. اگر مشکلات بيکاری و هوای دگرگون و آب رفتن پس انداز و خونه کوچيک و دوری از خويشان و دوستان را نديده بگيريم مشکل ديگری به ياری خدا نداريم. امروز به اين نتيجه رسيده ام که کار کردن هيچ بد نيست! هرکاری که بتوان انجام داد و درآمد شرافتمندانه به دست آورد. می خواهم برای کارهای فروشندگی و خدماتی هم اقدام کنم. به گفته بزرگان و انديشمندان اگر گوشه چشمی داشته باشيم می بينيم که همه در ستايش کار شرافتمندانه سخن گفته اند. برای نمونه شادروان فردوسی پاکزاد می گويد: چو فردا برآيد بلند آفتاب --- واسه دستفروشی کنم من شتاب!
در اين ميان من کی هستم که بگم چه کاری خوبه چه کاری خوب نيست. هرکاری که درآمدزا بوده و همچنين با شرافت انسانی در ستيز نباشد و البته زياد هم سخت نباشد (بی خيال بابا باربری که نمی خوام بکنم!) پذيرفتنی است. □ نوشته شده در ساعت 11:05 PM توسط خنگ خدا نظر_
● دو روز ديگر پنجمين ماهگرد مهاجرت ما است. مطالب زيادی است که مي خواهم بنويسم اما پس از گذشت پنج ماه هنوز نتوانسته ام افکارم را جمع و جور کنم. درواقع لحظاتی که بتوانم با خود خلوت کنم بسيار کم بوده است. دراين لحظه نيز نمی توانم خود را صد در صد وقف نوشتن کنم. از يک طرف تلويزيون روشن است و من نمی توانم به جای خلوت تری از خانه پناه ببرم، چون خانه ما فقط يک اتاق دارد. از طرف ديگر غذا روی اجاق درحال پختن است و نيمی از حواسم آنجاست. با اين حال تصميم گرفتم که نوشتن را آغاز کنم چون مي دانم که لحظات آرامش در زندگي بسيار نادر است و اگر بخواهم منتظر بنشينم تا هروقت آسايش پيدا کنم بنويسم، شايد هرگز فرصتی برای نوشتن پيدا نکنم. هميشه آغاز سخت است ولی بعد کارها روال خود را پيدا می کنند.
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10:28 PM توسط ميشولک نظر_ Friday, September 27, 2002
● امروز آدينه است از واژه تازی "جمعه" خوشم نمياد. راستی چرا ما بايد بگيم "جمعه" مگه آدينه چشه؟ چرا ما واژه های تازی به کار مي بريم؟ چرا بگيم "متشکرم"، "قبلی"، "بعدی"، "تعليم"، "اصرار"، "معلم"، "شروع"، "توزيع"، "منزوی"، "معلوم"، "اتفاق" و نگيم "سپاسگزارم"، "پيشين"، "پسين"، "آموزش"، "پافشاری"، "آموزگار"، "آغاز"، "آمايش"، "گوشه گير"، "آشکار"، "پيشامد"؟ مي ترسيم بهمون بخندن؟ چرا بايد بخندن؟ مگه از آغاز واژه هايی همچون "هواپيما"، "دادگاه"، "شهرداری"، "شهربانی"، "بهداری"، "دادگستری" را مردم با روی خوش پذيرفتند؟ نه بابا گير داده بودند که بگن "طياره"، "محکمه"، "بلديه"، "نظميه"، "صحيه"، "عدليه" ولی گذشت زمان کار خودشو کرد و مردم اين واژه ها رو پذيرفتند. بيايين يک گام بزرگتر هم برداريم و بگيم چرا ما بايد با خط تازی بنويسيم؟ ما زبانمون فارسيه ولی خطمون چی؟ بايد گفت اين درست که ما خط ويژه ای برای خودمون نداريم و بايد خط نگارش ديگران را به کار ببريم ولی ما می تونيم خط بهتری برگزينيم. فکر نمی کنين ترکها کار درستی کردن خط لاتين را بکار مي برن؟ هم ساده تره و هم در بکارگيری رايانه و ساير ابزارها کمتر دوچار مشکل می شن. همچنين ما در زبان فارسی چند جور "ز" يا "س" يا "ت" نداريم ولی چونکه خط تازی رو بکار می بريم وادار شديم با اين چندگانگی کنار بياييم. ميدونين که تازی زبانان برای هرکدام از اين حروف آوای جداگانه ای دارند. بگذريم، امروز آدينه است. راستی چرا من ميگم آدينه!؟
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 6:02 PM توسط خنگ خدا نظر_ Saturday, September 21, 2002
● با کمک دوستان خوبم توانستم مشکلات تايپ فارسی را حل کنم
..........................................................................................................................................□ نوشته شده در ساعت 3:43 PM توسط خنگ خدا نظر_ Friday, September 20, 2002 ..........................................................................................................................................
|
:وبلاگهايی که میخوانيم
|